Archive for حوادث

حرکت مستهجن نمایندگان زن مجلس جمهوری چک و واکنش مجلس ایران

شبکه ایران، یکی از سایت های خبری ارزشمدار حامی دولت، به نقل از روزنامه دیلی تلگراف نوشت: نمایندگان زن پارلمان جمهوری چک با انداختن عکس‌های عریان خود و انتشار آن در قالب تقویم سال 2011 هدف خود را از این کار را نشان‌دادن افزایش نفوذ زنان در عرصه سیاسی کشور خود اعلام کردند!

نمونه هایی از این تصاویر مستهجن را در زیر مشاهده می کنید:

نمایندگان مجلس ایران نیز در واکنش به این عمل زشت و غیر اخلاقی نمایندگان زن مجلس چک،  تصمیم گرفتند با اقدامی آموزنده نحوه صحیح فعالیت سیاسی را به نمایندگان مجلس چک و جهانیان بیاموزند و قدم بزرگ دیگری در راستای امر خطیر مدیریت جهانی و صدور انقلاب اسلامی بردارند. بدین سبب تصمیم گرفته شد که نمایندگان مجلس ایران نیز با گرفتن تصاویری اخلاقی و مبتنی بر شرع مبین اسلام و تهیه تقویمی اسلامی-ولایی پیام خود را به سیاستمداران فاسد و مستکبر جهان غرب برسانند. نمونه ای از تصاویر گرفته شده و نحوه تهیه تقویم اسلامی-ولایی مجلس ایران را در تصاویر زیر می بینید.

نمایندگان مجلس در حال تصمیم گیری در باره واکنش های لازم

اعتراض یک نماینده به عمل شنیع صورت گرفته توسط نمایندگان زن چکی

نماینده مجلس ایران در حال نمایش چهره خود در مقابل دوربین

لحظه ثبت چهره یکی از روحانیون مجلس برای تهیه تقویم اسلامی مجلس

نمایش دوستی و همدلی بین نمایندگان مجلس ایران توسط آقای حسینیان (فردی که گردن دو نماینده دیگر را گرفته و با فشار به هم نزدیک می کند)

نمونه دیگری از تصاویر دوستی و همدلی نمایندگان ولایت مدار مجلس

حتما شما هم با دیدن این تصاویر و مقایسه آنها با تصاویر مستهجن نمایندگان جمهوری چک به پاکی، صداقت و سلامت اخلاقی نمایندگان مجلس ولایتمدار پی برده اید و در دل به آنها آفرین گفته و به داشتن چنین نمایندگانی در مجلس شورای اسلامی افتخار کرده اید. آری دوستان دیری نخواهد پایید که پایه های لرزان استبداد غربی در هم شکسته و حکومت های فاسد و مستکبر آنها از هم فرو می پاشد، در حالی که جمهوری اسلامی ایران به گفته رییس دولت محترم هر روز در حال پیشرفت و ترقی بوده و قله های افتخار را یکی پس از دیگری فتح می کند که همه اینها قطعا از برکات وجود مقام عُزمای ولایت می باشد.

والسلام علی من التبع الهدی

Advertisements

نوشتن دیدگاه

فیلم بدون سانسور بی بی سی از حمله به کوی دانشگاه///تازه منتشر شده

فیلم بدون سانسور بی بی سی  ///تازه منتشر شده

http://www.youtube.com/watch?v=F52wtg1BROk

دانلود و منتشر کنید

http://www.4shared.com/file/227670914/8 … tml***http:

//www.4shared.com/file/227671740/c0773a8c/0972_vaghaye_kooye_daneshgah_d.html***

http://www.mediafire.com/?gwmzwdgtymx ***http://www.mediafire.com/?z32gyyn5z5j

***http://www.mediafire.com/?jzdze2mzj3d ***http://www.mediafire.com/?u1ydwikagzl . 93

نوشتن دیدگاه

دانلود فیلم حمله به کوی دانشگاه تهران-25 خرداد 88 / بی بی سی

https://i2.wp.com/img40.imagefra.me/img/img40/2/1/2/faqsystem/f_kbdky745m_f79df02.gif
این سند سبعیت و وحشیگری مزدوران خامنه ایست.«نسخه موبایل» کم حجم،مستقیم وبدون فیلتر/ دانلود کن و بین هموطنانت بلوتوث کن!

فیلم حمله لباس شخصی ها و گارد ویژه به دستور مستقیم خامنه ای به کوی دانشگاه تهران/ پخش شده از شبکه بی بی سی فارسی / کمترین حجم ممکن، نسخه مخصوص موبایل ،بدون فیلتر

http://www.4shared.com/file/227628814/4 … -_Mob.html . 93

نوشتن دیدگاه

عکس اصابت تیر به سر یک فلسطینی و زنده ماندن او

عکس مصدوم تیر خورده

تیر خوردن یک فلسطینی

گلوله

فلسطینی

عکس تیر خوردن فلسطینی

عکس تیر خوردن یک فلسطینی

تصاویری اسفناک از تیر خوردن به مغز یک فلسطینی و زنده ماندن وی
تیر از فاصله دور شلیک شده بود و به همین دلیل کاملا در مغز فرو نرفت

عکس اصابت تیر به سر یک فلسطینی و زنده ماندن او

نوشتن دیدگاه

نوکرها موج می زنند

ابراهیم نبوی

po_nabavi_01.jpg

احمدی نژاد گفت: » باید در فضای اداری کشور خدمت و نوکری به مردم موج بزند.» ‏

در وزارت کشور
یک نفر: سلام، اومدم ثبت نام کنم برای انتخابات ریاست جمهوری…‏
مسوول ثبت نام: نوکرتم، خوش اومدی، بفرما براتون چایی بیارم…‏
یک نفر: خیلی ممنون، صرف شده، لطفا منو ثبت نام کنین…‏
مسوول ثبت نام: روی چشم ارباب، بفرما ببینم ارباب من فوق لیسانس داره؟
یک نفر: بله، شیش تا فوق لیسانس دارم، این هم اصل مدارک
مسوول ثبت نام: نوکرتم ارباب، به به، چه مدارکی! ارباب! شما اسناد و مدارک شخصی تون ‏رو هم آوردی؟
یک نفر: بله، این دویست تا عکس، این هم هفت تا شناسنامه، این هم سیصد تا کپی شناسنامه.‏
مسوول ثبت نام: نوکرتم، جان من اجازه بده برات یک لیوان شربت آبلیمو بیارم ارباب…‏
یک نفر: خیلی ممنون، صرف شده، شما ثبت نام بفرمائید…‏
مسوول ثبت نام: چشم ارباب، من برای نوکری شما اینجا هستم، ببینم ارباب شما قبلا بسلامتی ‏تا حالا رد صلاحیت شدین؟ ‏
یک نفر: بله، در انتخابات قبلی حق مو خوردن، اشتباهی رد صلاحیت شدم، بعدا هم ‏عذرخواهی کردند.‏
مسوول ثبت نام: الهی نوکرتون برات بمیره ارباب، خیلی ناجور شد، سوابق اجرایی چی ‏خدمت تون هست؟
یک نفر: من سیزده سال وزیر بودم، چهار دوره وکیل بودم، چهار سال سفیر بودم، سه بار در ‏جبهه شهید شدم، فرزند و پدر شهید هم هستم…‏
مسوول ثبت نام: ارباب، جسارته، ولی شما هیچ وقت نوکر کسی هم بودین؟
یک نفر: نه برادر، من نوکر کسی نبودم….‏
مسوول ثبت نام: ارباب! بذار نوکرت برات یه قاچ هندونه بیاره، آخه ثبت نام نشده و گرسنه از ‏اینجا بری خیلی بده…‏
یک نفر: هندونه نمی خورم، یعنی شما منو ثبت نام نمی کنید؟
مسوول ثبت نام: نوکرتم ارباب، نمی شه، شرمنده، بذار دستت رو ببوسم که شما صلاحیت ‏نداری، حالا شما ناهار خوردی؟
یک نفر: آقا، من همه چیز خوردم، چرا من صلاحیت ندارم….‏
مسوول ثبت نام: ده نوکرتم، همینه دیگه، شما نه صلاحیت داری، نه نوکر بودی، برو ارباب، ‏انشاء الله عوضش بعدا می آم شیشه خونه تون رو تمیز می کنم.‏

در وزارت صنایع
کارفرما: سلام عرض می کنم قربان، اومدم موافقت برای احداث کارخونه هویج سازی بگیرم.‏
مدیرکل: نوکرتم ارباب، خوش اومدی، الهی درد و بلات تو سرم، شما داداششی؟
کارفرما: داداش کی؟ من متخصص هویج از کانادا هستم، اومدم به کشورم خدمت کنم…‏
مدیرکل: نوکرتم، خوش اومدی، ارباب، بفرما ببینم شما پسرخاله شی؟
کارفرما: پسرخاله کی؟ من مهندس صنایع غذایی هستم، می خوام کارخونه دایر کنم…‏
مدیرکل: ارباب! شما نه داداششی و نه پسرخاله اش، حتما ارباب من باجناق ایشونه، درست ‏می گم؟
کارفرما: من باجناق ندارم قربان، من سرمایه مو آوردم برای میهنم هویج تولید کنم.‏
مدیرکل: الهی ارباب، خیر از جوونیت ببینی، نوکرتم، شما پس حتما دیگه پسرش هستی؟
کارفرما: پدر من بیست سال پیش مرحوم شده، من آدم متدینی هستم که اومدم برای مبارزه با ‏آمریکا به میهنم خدمت کنم و ثابت کنم که امپریالیسم هیچ غلطی نمی تواند بکند…‏
مدیرکل: نوکرتم ارباب! چقدر حرفای قشنگی زدی، واقعا نوکرت تحت تاثیر قرار گرفت، ‏دقیقا متوجه شدم که شما باید داماد ایشون باشی، درسته ارباب؟
کارفرما: نه آقا جان، زن من پدرش ده ساله فوت کرده، من داماد کسی نیستم، من فقط اومدم ‏برای خدمت به میهن هویج ایرانی تولید کنم که به هویج فرنگی بگه زکی…‏
مدیرکل: من نوکرتم عزیز دل، بذار دستت رو ببوسم بخاطر این نیت پاک، واقعا به نظرم شما ‏باید با ایشون فامیل باشی، نیستی؟
کارفرما: با کی؟ من اصلا نمی فهمم باید باجناق یا برادر یا پسر یا داماد کی باید باشم؟‏
مدیرکل: نوکرتم، اتفاقا منم از همین تعجب می کنم ارباب، شما هیچ آشنایی با ایشون نداری، ‏چطوری می خوای مجوز بگیری، اونم برای هویج که کالای استراتژیک هست؟‏
کارفرما: پس من چکار کنم؟
مدیرکل: نوکرتم، الآن خودم نوکری تو می کنم و برات یه چایی قند پهلو با یه پر لیمو می آرم، ‏خستگی ات در بره…‏
کارفرما: خب، بعدش چکار کنم؟‏
مدیرکل: نوکرتم، بعدش دو تا راه داری، یا باید فامیل شون بشی یا برگردی کانادا، ارباب! ‏اونجا می گن خیلی راحته، درسته؟
کارفرما: من چایی نمی خورم، فقط جان مادرت به من بگو باید فامیل کی بشم که مجوز ‏بگیرم؟
مدیر کل: نوکرتم، الهی کف پات سر چشمم بیاد، آخه وقتی نمی دونی باید فامیل کی بشی، من ‏چی بگم؟ ارباب جون، شما بفرما، بذار هم باد بیاد هم نفر بعدی….‏

در وزارت علوم
دانشجو: سلام استاد!‏
مسوول حراست: استاد شمایی عزیز دل، من نوکرتم
دانشجو: خواهش می کنم، لطف دارید، می خواستم ببینم چرا اخراج شدم؟
مسوول حراست: نوکرتم عزیزم، ارباب جون! شما ضد انقلاب تشریف دارید، واسه همین هم ‏اخراج شدید…‏
دانشجو: من بخدا کاری نکردم…‏
مسوول حراست: آخه چاکرتم، الهی بمیرم برات، شما شعار دادی ارباب، می خوای برات ‏چایی بیارم، آب هویج می خوری برات بیارم که چشمات قوی بشه اوضاع مملکت رو خوب ‏ببینی سرورم؟
دانشجو: نه، خیلی ممنون، ولی من هیچ کاری خلاف قانون نکردم…‏
مسوول حراست: ارباب جون، قانون منم که نوکرتم، الهی پیشمرگت بشم، شما بکلی اخراجی.‏
دانشجو: من می رم از دست شما شکایت می کنم…‏
مسوول حراست: دستت درد نکنه ارباب، بیا خودم آدرس یه قاضی خوب بدم که اونم نوکر ‏شماست، همین الآن هم برات وقت می گیرم، نمی ذارم اربابم دست خالی از اینجا بره…‏

در وزارت مسکن
مقاطعه کار: سلام قربان!‏
مسوول زمین: سلام بزرگوار، سلام سرور، سلام ارباب! سلام به روی ماهت!‏
مقاطعه کار: ممنون از الطاف شما، می خواستم یک آپارتمان بسازم، زمین هم دارم، می خوام ‏قدمی در جهت کاهش مشکل مسکن بردارم…‏
مسوول زمین: ای قربون اون قدم برداشتنت، بذار کف پاتو ببوسم که برای ملت قدم برمی ‏داری، ارباب جون، چند طبقه می خوای بسازی؟
مقاطعه کار: بیست طبقه، چقدر طول می کشه مجوز بگیرم؟
مسوول زمین: واسه شما سرورم بقدر یه چایی خوردن که همین حالا برات می آرم، آبلیمو هم ‏بریزم یا فقط با قند می خوری یا با خرما؟
مقاطعه کار: من چایی تلخ می خورم، نمی خوام مشکل شکر مملکت بیشتر از این بشه…‏
مسوول زمین: ای قربونت برم ارباب که خودت قند و عسلی، اینم چایی( چایی می دهد) ببینم، ‏شما یه پونصد میلیونی همراهت پول خورد داری؟ ‏
مقاطعه کار: پونصد میلیون؟ این قدر عوارض باید بدم؟
مسوول زمین: نه عزیز دلم، نه محبوبم، نه دلبندم، نه ارباب، عوارض رو بعدا می ریزی به ‏حساب، نوکرت واسه ات چایی آورده، گفتم شاید بخوای یه کمی مشکل چند تا یتیم رو حل ‏کنی، مستقیما می دم به یتیم های لبنان و نیکاراگوئه، گرفتارن، منم نوکری شما و اونها رو می ‏کنم…‏
مقاطعه کار: یعنی باید این پول رو بدم؟‏
مسوول زمین: نه نوکرتم، مجبور نیستی ارباب، ما نوکر شمائیم و باید کارتون رو انجام بدیم. ‏می تونی ندی.‏
مقاطعه کار: در هر حال من رشوه نمی دم، لطفا مجوز منو بدین….‏
مسوول زمین: الهی قربونت برم، شما تا حالا نوکر نداشتی؟‏
مقاطعه کار: نه، من همیشه کارهای خودم رو خودم کردم.‏
مسوول زمین: همینه ارباب، الآن هم فکر کنم باید کارهای خودت رو خودت بکنی، شما ‏احتیاج به نوکر نداری، بفرما ارباب برو بیرون….‏

در وزارت کار و امور اجتماعی

نوکر: سلام ارباب، من نوکرم…‏
مدیرکل کاریابی( تعجب می کند): ای قربونت برم عزیز، من نوکرم، شما اربابی….‏
نوکر: نه قربان، اسمم اسدالله است، بیست سال نوکر بودم، حالا اومدم خدمت شما دنبال کار، ‏می شه برام یه جایی کار پیدا کنید که بازهم نوکر بشم؟
مدیرکل کاریابی: ده نوکرتم، این یه رقم رو نمی شه…. حالا می خوای چکار کنی؟ ‏
نوکر: می خوام نوکری کنم….‏
مدیرکل کاریابی: نمی شه ارباب…. شما می خوای بذارمت عضو هیات مدیره باشگاه استقلال، ‏جای خالی دارم؟
نوکر: نه قربان، فوتبال بلد نیستم، فقط می خوام نوکری کنم…‏
مدیرکل کاریابی: آخه نمی شه ارباب، اینجا من نوکرم و بهت می گم می تونم بذارمت ‏فرماندار، خوبه فرماندار بشی، ده تا شهر جای خالی دارم، بذارم؟
نوکر: نه قربان، من بلد نیستم فرماندار بشم، من فقط می تونم نوکر بشم…‏
مدیرکل کاریابی: بابا، سرورم، چاکرتم، نوکرتم، این یکی رو بی خیال شو، همین الآن می ‏تونم بفرستمت بشی سفیر ایران در پاریس یا کانادا یا کاراکاس یا هر جا دوست داری… هفت تا ‏جای خالی هم دارم، گذاشتم کنار برای آدم اینکاره….‏
نوکر: آخه من زبان بلد نیستم، خارج هم نمی خوام برم، من فقط می خوام نوکر بشم…‏
مدیرکل کاریابی: ارباب جان، الهی منو کفن کردی با همین دستات، نوکری رو بیخیال، من ‏همین حالا می ذارمت معاون وزارت کشور، سه تا جای خالی دارم…‏
نوکر: نمی تونم ارباب، خیابون فاطمی به خونه ما دوره، ضمنا از این کارها هم بلد نیستم، ‏لطفا منو بذار نوکری کسی یا جایی رو بکنم…‏
مدیرکل کاریابی: نوکرتم، چاکرتم، معاونت وزارت کشور که بلدی نمی خواد، اینها که هستن ‏مگه بلدن؟ شما می ری معاون می شی، شیش ماه بعد هم استعفا می دی، بعدا خودم می ذارمت ‏وزیر، اجازه می دی ارباب؟
نوکر: نه، من نمی تونم، من فقط می خوام نوکر باشم….‏
مدیرکل کاریابی: مطمئنی ارباب؟ ‏
نوکر: آره نوکرتم، آره چاکرتم؟
مدیرکل کاریابی وسایلش را جمع می کند و کیفش را برمی دارد و می گوید: ببین! مرتیکه ‏عوضی، برو به اونی که فرستادتت بگو من که همیشه حرفش رو گوش کردم، واسه چی ‏اینجوری آدم رو برکنار می کنن؟
نوکر: چشم ارباب، خدمت شون می گم، خسته نباشی…‏
مدیرکل کاریابی می رود و نوکر شلوارش را در می آورد و در حالی که پیژاما پوشیده روی ‏صندلی او پشت میز می نشیند.

از دفترچه خاطرات يك رئيس جمهور : شخصا مسكن را ارزان مي كنم

نوشتن دیدگاه

تصویری از یک جراحی عجیب : پیوند دست به پا

عکس پیوند بازوی قطع شده به پا
هفت تیر  ۷tir.com :  بازوی این سرباز ۲۵ ساله اسراییلی در نتیجۀ حادثه قطع شده بوده که توسط جراحان دوباره به بدنش پیوند می شود اما زخم عفونی می شود و پزشکان به ناچار بازو را دوباره قطع میکنند و تا زمان بهبود عفونت زخم و برای زنده ماندن بافت بازوی قطع شده و حفظ خونرسانی آنرا به عروق کشالۀ ران پیوند می زنند. پس ازبهبود، بازو دوباره به محل اصلیش پیوند شده و بیمار از بیمارستان مرخص می شود.
برای دیدن عکس بزرگ تر کلیک کنید

.
از این آدرس وارد هفت تیر شوید :  http://www.7tir.biz

.

تصویری از یک جراحی عجیب : پیوند دست به پا

نوشتن دیدگاه

تجارت پرسود خرافات در تهران : پیلم بده تا فالت بگیرم

فال طالع بینی
هفت تیر  ۷tir.com 
   تهیه گزارش از شیرین حوازاده :  وقتی به شوق دانستن از آینده نامعلوم و با باور درونی، سراغ مرجعی مثل یک فالگیر می روید، مسلم است که میزان قابل توجهی از حس «تلقین پذیری» را با خود حمل می کنید. پس «احتمالات» و «پیش بینی» های عوامانه، کلیشه یی و خام دستانه فالگیران را جدی می گیرید و کم کم، خیلی آرام و خاموش و گاه حتی ناخواسته، تبدیل می شوید به مشتری ثابت بساط رنگارنگ «خرافات». تجربه نشان داده که اگر «زن» باشید- به هزار و یک دلیل و از جمله به دلیل فرودستی تاریخی یا فرصت های نابرابر آموزشی – استعداد بیشتری از خودتان برای پذیرش خرافات و رفتن از پای بساط یک فالگیر به بساط فالگیر دیگر بروز خواهید داد. رمال ها و دعانویس ها هم اغلب خوب می دانند چگونه با مقتضیات زمان پیش بروند تا اعتماد شما را از دست ندهند. برای اثبات ادعاهای خود تفسیرهای علمی می تراشند و مثلاً مدعی می شوند که برخورد دهان انسان با فنجان قهوه DNA او را به فنجان منتقل می کند، اما واقعیت جایی بیرون از فنجان قهوه و تصاویر روی ورق هاست و شاید به همین دلیل است که جامعه شناسان از رشد تمایل مردم و به خصوص زنان به «خرافات» و « فالگیری » می هراسند. شاید به همین دلیل است که در قوانین جاری کشور هم سابقه جرم انگاری رمالی و فالگیری وجود دارد. در سال ۱۳۵۲ با تغییرات و اصلاحاتی در ماده سوم آیین نامه امور خلافی برای آنها که مبادرت به رمالی و فالگیری و امور مشابه می کنند جریمه نقدی تعیین شد. علاوه براین از آنجا که خرافه پروری و رمالی مصداق کلاهبرداری است، بنابر ماده ۱ قانون تشدید مجازات جرم محسوب شده و مرتکب به آن به حبس از دو تا ۱۰ سال و انفصال ابد از خدمات دولتی و پرداخت جزای نقدی معادل مالی که اخذ کرده، محکوم می شود. اما حتی با وجود این تصریح قانونی هم هنوز شهر پر است از خریداران «خدمات خرافی»؛ خریدارانی که حاضرند به قیمت های گزاف «خرافه» بخرند؛ خریدارانی که فراموش کرده اند که «از زندگی نباید ترسید، از دروغ باید ترسید.»
.

دوست دختر دوست پسر

اپیزود اول؛ دست های تو با من آشناست

– آی خانم خوشگل پیشانی بلند، دستت بده من ببینم.

دختر صدای بم فالگیر دوره گرد را می سپارد به همهمه شهر. میان چنارهای بلند خیابان ایتالیا قدم تند می کند که یعنی حوصله مزاحم ندارد. زن فالگیر اما چادرش را در قوس کمرش گره زده و ول کن نیست. عادت دارد به بی اعتنایی. پشت سر دختر راه افتاده و با لهجه یی که نمی شود به راحتی فهمید مال کجاست «دست» او را می خواهد.

– دستت بده. من فالت ببینم؛ نخواستی اصلاً هیچی بهم نده. من که می دونم بختت هم مثل پیشانی ات بلنده. می دونم دلخوری… بیا دستت بده. «خوشگ کارًتٍ بîسیٍاسٍ» (خواهرم کارت بسته است). دستت بده، گره از کارت باز کنم .

دختر اما رسیده به تقاطع بلوار کشاورز و خیلی زودتر از آنکه زن فالگیر به خودش بجنبد، بر صندلی جلو یک پراید مسافرکش نشسته است. ماشین گاز می دهد و می رود. فالگیر هم راه «پارک لاله» را پیش می گیرد. توی پارک شاید موردهای بهتری پیدا کند. می روم جلو.

– سلام خانم.

با تمام صورتش می خندد؛

– خانم شمایی. سلام. دستت بده ببینم پیشانی بلند.

– به شرطی که به سوال هایم جواب بدهی.

– هرچه می خوای بپرس که بختت بلنده. امروز می ری تا دو زمان بعد. بعد دو زمان مشکلت حل می شه.

– دو زمان یعنی کی؟ من که نگفتم مشکلی دارم.

– دو زمان می تونه دو روز باشه، دو هفته باشه، دو ماه باشه…

– دو سال باشه، دو قرن باشه،

هوشمندانه از این کنایه می گذرد .

– رازت پیش خودت بمانه. خیلی ساده یی. به همه حرف می زنی. به کسی نگو اگه برات خواستگار آمد.

– از کجا فهمیدی برام خواستگار میاد؟

– چرا نیاد خب؟ دختر به این خوبی؟ تا دو زمان دیگه میاد. دستت هم خیلی شلوغه. پر بار و بر می شی ان شاء الله.

خطوط کف دستم را با انگشت نشان می دهد؛ «ها، ببین. خط عمرت هم طولانیه.»

– روزی چقدر درمیاری؟

– زیاد نیست به خدا. چیزی نمی شه.

– حالا مثلاً؟

– یک روز ده تومن، یک روز شش تومن…چیزی نمی شه با پنج تا بچه.

– توی خیابان اذیت نمی شی؟ کسی کاری به کارت ندارد؟

– نه، مگر چه کار می کنم؟ خلاف که نکردم. دست مردم می خوانم.

– چرا همیشه سراغ زن ها می روی؟ دست مردها را نمی خوانی؟

– مردا را هم می خوانم. تو دست آنها هم نوشته. فرقی نمی کنه. یک بار دست یک آقایی را خواندم ۱۰ هزار تومان بهم داد.

– مگه چی بهش گفتی؟

– همه بود و نبودش را گفتم. گفتم داری با زنت می ری کانادا. زنت داره امتحان تافل می ده. خیلی هم موفق می شوید. مرده دهانش باز مانده بود. گفت خدا از دهانت بشنود. بعد هم دو تا ۵ هزار تومانی داد بهم.

– تو می دانی تافل چیست؟

– چرا ندانم؟ مگر خرم؟ زبان خارجی است دیگه.

– سواد داری؟

– تا کلاس پنجم خواندم.

– از کجا آمدی تهران؟

– اهواز.مادرم دعا می نوشت اما زود خدا خواستش.

– شوهر هم داری؟

– فکر کردی چی؟ پس پنج تا بچه را از تو تخم مرغ آوردم؟

– منظورم این است که الان شوهرت کجاست؟

– مرده. رفته گور مرگش را پیدا کنه… شما هم خانم ستاره اقبالت بلنده. تا دو زمان دیگه ثروتمند می شی. روزای یکشنبه و سه شنبه هم برات اومد نداره.

– این حرف ها را همین طوری می گویی دیگر. واقعاً مردم هم باورشان می شود؟

– همین طوری نمی گویم. تو دستت نوشته، رو پیشانی ات نوشته. می خوانم و می گم.

هوا عوض شده. رسیده ایم به پارک لاله. چشم های قهوه یی سوخته اش خیره شده به دختر و پسری که نشسته اند زیر سایه کوچک یک بید مجنون.

– درخت آن پسر بید است. بید یعنی مالیخولیا. دختر باید حواسش باشد. پولم بده بروم به دختر بگویم. دختره درخت ممرز است.

– من چه درختی هستم؟

– تو که خانم، زبان گنجشکی. خیلی هم کینه یی هستی. خدا نکنه با کسی بد بشی.

– اینها را هم توی سر و صورت آدم ها نوشته.

– آره دیگه. تو مال ماه فروردینی گمانم. فروردین هم زبان گنجشکه.

– دیدی اشتباه کردی؟ من متولد اسفندم.

– اتفاقاً اسفند و فروردین که پشت هم اند. اشتباه نیست.

– حالا چقدر باید بدهم؟

– هر قدر کرمت هست. خانم دکتر خوشگل خوب پول می ده.

– ۱۰۰۰ تومان خوبه؟

– ۱۰۰۰ تومن؟، ۱۰۰۰ تومن چیه؟ نیم ساعته دارم طالعت می گم. ۵ هزار تومن بده.

– ۵ هزار تومان؟ این طوری که درآمدت خیلی بیشتر از روزی ۱۰ تومان می شود؟

.
فال طالع بینی اخبار فال طالع بینی دعا نویسی
.
اپیزود دوم؛ ویزیت های ۶۵۰ هزار تومانی

در بسیاری از شهرهای ایران هنوز هم «دعانویسی» در میان مردم طرفداران و معتقدان بی شمار دارد. هنوز هم عده یی هستند که کتاب «جامع الدٌîعîواتٍ» را گذاشته اند جایی در گوشه و کنار اتاق نمور و نیمه تاریکشان و با دعانویسی و طلب شفا یا گشایش برای دیگران گذران زندگی می کنند. دعانویسان ایران را حدود ۱۰ هزار خانوار دانسته اند که در سراسر کشور پراکنده اند. بیشتر دعانویسان بی سوادند و عده کمی از آنها خواندن و نوشتن می دانند. گروه بزرگی از دعانویسان در حوالی شیراز یا گود عرب های تهران ساکن اند. در بعضی شهرها حتی خاندان هایی هستند که نسل اندر نسل به دعا نویسی شهره اند و پسر و پدر و پدر پدر را مردم به شفابخشی و مستجاب الدعوگی می شناسند. خاندان «قافله باشی» در قزوین یکی از نمونه های مشهور این قبیل خانواده ها هستند. اگر دردی داشته باشید و از پزشکی ناامید شده باشید، دعانویسان برایتان روی تکه کاغذی می نویسند؛

اخبار فال طالع بینی دعا نویسی« وî نïنîزًٌلï مًنî القïرآنٍ ما هïو شîفاءً و رîحمهï لًلٍمïومًنًینٍ و لا یîزیدï الظالمین الا خساراً برîحٍمتًکî یا اîرحم الراحًمینٍ» و از خداوند می خواهند تا به حق ۱۴ معصوم شما را شفا عنایت فرماید. دعایشان را با گلاب یا آب پاک درمیان ظرفی می شویند و آب یا گلاب را به شما می خورانند یا به سر و رویتان می پاشند. کاغذ دعانویسی ساده و بی خط است و باریک و دراز و اغلب در پارچه سبز رنگی پیچیده و به دست «دعا گیرنده» داده می شود.دعاباوران هم که اغلب از توده مردم هستند برای حل مشکلات کوچک و بزرگی مثل بسته شدن کار، محبت زن به شوهر، محبت شوهر به زن، محبت عاشق و معشوق به یکدیگر، سیاه بخت کردن زن نزد شوهر و شوهر نزد زن، ایجاد مهر و محبت میان زن و شوهری که از هم جدا شده اند، جن زدگی، دیوانگی، نازایی، بچه دار شدن و بسیاری دیگر از مسائل اینچنینی هیچ مرجعی را امن تر و مطمئن تر از دعانویسان نمی دانند. این طوری است که خانه دعانویسان همیشه شلوغ است و مشتاقان دیدارشان بی شمار و بی تاب. زنان زیادی از سراسر کشور آمده اند و در نوبت انتظار دیدار با دعانویس مشهور به گپ زدن با هم مشغول اند. زن کرد از دخترش می گوید که تا به حال دو بار خودکشی ناموفق داشته و آمده تا از دعانویس بخواهد طلسم بدبختی او را بشکند، می پرسم؛ «دخترتان را پیش روانپزشک برده اید؟»

– نه.

– چرا؟

– خب، دعانویس هم همان کار را می کند دیگر.

– چه کاری؟

– دعا می نویسد، می دهد تا طلسم این بچه شکسته شود و دست از این کارها بردارد.

– اما روانپزشک چنین کاری نمی کند. تازه از کجا مطمئنید که با دعا دخترتان خوب شود؟

– مطمئنم. همسایه هایمان قبلاً آمدند پیش حاج آقا. جواب گرفته اند.

– چقدر پول داده اند؟

– پول که نمی گیرد آقا.

– یعنی این همه آدم را روزانه مجانی می بیند؟

– نه. اما اسمش «پول » نیست.«نیاز » است.«نیاز » را هم قبل از نوشتن دعا می گیرند، وگرنه دعا تاثیر نمی کند،

زن دیگری به حرف می آید که؛ «خانم بگذار من بگویم بهت. زن برادرم با من دشمنی داشت و زندگی ام را طلسم کرده بود. بخت دخترم را بسته بود. اصلاً از اولش حسودی می کرد به اینکه اخلاق شوهر من خوب است. از چشم هاش که دیگر نگو. چشم زخمش زبانزد فامیل است. من آمدم پیش حاج آقا و او سحر این زن را برایم باطل کرد. من را از افسون زن برادرم خلاص کرد.»

– چطوری؟ اصلاً از کجا فهمید که چه کسی شما را افسون کرده؟

– این را که خودم می دانستم و بهش گفتم. او هم دعا نوشت، داد دستم. دعا را بردم گذاشتم زیر فرش آشپزخانه شان. یک قفل هم داد گذاشتم بالای سر دخترم. روی قفل عددهای باطل السحر نوشته بود. چند وقت بعد هم کلیدش را داد و یکی دو ماه بعد یک خواستگار خوب برای دخترم پیدا شد.

– دخترتان چند سال دارد؟

– ۲۰ سال. الان شش ماه است که عقد کرده.

– خب، سن زیادی نداشته و آمدن خواستگار در این سن هم اتفاق عجیبی نیست.

– شما حالیت نیست. ایمان نداری. می گویم دخترم را قفل کرده بود.

– خب پس حالا چرا دوباره اینجایی؟

– به خاطر شوهرم. من یک دعایی هم برای محبت بیشتر گرفته بودم که حاج آقا گفته بود بگذارم توی لباس شوهرم. چیزی نبود. دعا بود فقط. برای رفع چشم زخم و اینکه محبت مان بیشتر شود. اما وقتی که دید خیلی عصبانی شد. او هم مثل خودت ایمان درست و حسابی ندارد. حالا همه اش می گوید می ترسم چیزخورم کنی و به من بی اعتماد شده. آمدم تا حاج آقا کمکم کند.

– برای قفل و دعاهای قبلی چقدر پول دادید؟

– برای قفل ۶۵۰ هزار تومان. اما می ارزید، برای دعاها هم هر بار ۲۰ هزار تومان « نیاز » می دهم.
.

اخبار فال طالع بینی دعا نویسی

اپیزود سوم؛ تجارت تاروت با وقت قبلی

فرز و بامهارت «تاروت صغیر» و «تاروت کبیر» را روی میز می چیند. قبل از آن چند دقیقه یی هم به «برزدن » ورق ها گذشته. همین طور بی اعتنا به حضور جمع، کارت های مصورش را با حرکات موزون از این دست به آن دست می کند، درباره کارش هم توضیح می دهد؛ «این کار را اصلاً با رمالی و این حرف ها یکی نگیرید. تاروت یک هنر است. یک جور پیشگویی الهام بخش است…»

– یعنی شما تاروت را فال نمی دانید؟

– من؟ من که کاری با این حرف ها ندارم. به شما می گویم چون دارید می پرسید.

– می خواهم بدانم شما فالگیر هستید یا نه؟

– به چه دردت می خورد این سوال ها؟ سوال اصلی زندگی ات را از تاروت بپرس… اجداد من از کولی های اروپایی بودند که تاروت را از مصری ها یاد گرفتند. من هم دارم کار آنها را ادامه می دهم.

– یعنی شما از اروپا به ایران آمده اید؟

– بالاخره از یک جایی آمده ام دیگر. حالا اصلاً سوالی داری یا فقط آمده یی وقت تاروت را بگیری؟

– نه. اما خب برایم جالب است. این کارت ها، این فضا …

– این کارت ها را که می بینی با کلی بدبختی از اروپا آورده ام. کارت های ایرانی که به درد نمی خورد. یک مشت کارت به اسم کارت ایتالیایی می دهند توی بازار که همه شان هم سانسور شده. قطع اصلی تاروت را هم ندارد. اصلاً «آرکانای بزرگ» و «کوچکش» را که ببینی، نمی شناسی بس که بی کیفیت است…اگر رفتید جایی و دیدید طرف دارد با کارت های ایرانی تاروت می خواند، بدانید که هنوز خیلی تازه کار است و احترام تاروت سرش نمی شود… خب سوالت؟

– راستش دوستم سوال دارد…

موهای صاف رنگ شده اش را با دست کنار می زند؛

– ببین تو دیگر حتی اگر صد میلیون هم بدهی چون ایمان نداری، صمیمیت نداری برایت کارت نمی چینم. فهمیدی؟ می دانی چرا؟ برای اینکه جرات نداری از مشکلاتت حرف بزنی. جرات نداری از مشکلاتت سوال کنی. برای همین سوال های بی ربط می پرسی. من هم سرم خیلی شلوغ است. وقت برای این کارها ندارم.از پشت میز بلند می شود. دست هایش بزرگ و مردانه اند و به سیگار زنانه یی که با فندک اژدها نشان طلایی روشنش می کند، نمی آیند. بلند که می شود سر و صدای به هم خوردن زیورآلاتش می پاشد توی تاریکی اتاق زیرشیروانی . در و دیوار پر از طرح های نمادین و نقش های اسطوره یی است. با اشاره چشم و ابروی سیاهش از دوستم می خواهد که جای من، پشت میزگرد تاروت بنشیند. می پرسد؛ «چای یا قهوه؟» اینجا از مشتری هایش که پیش از آمدن باید تلفنی وقت بگیرند، پذیرایی مختصری هم می کند.

– خب سوالت را از تاروت بپرس. گفتی قبلاً هم آمده بودی؟

– بله. این سومین بار است که می آیم.

– هنوز هم نگران تمام شدن آن رابطه یی؟

– چه جالب،، یادتان است شما؟

برای اولین بار می خندد؛ «معلوم است که یادم هست.»

این بار یکی دو مرتبه که بر می زند به شیوه یی متفاوت کارت ها را روی میز می چیند. بعد شروع می کند به خواندن کارت ها. چند کارت را جابه جا می کند. تاکید می کند که کارت های سمت چپ مربوط به دوستم و کارت های سمت راست مربوط به طرف مورد نظر اوست. خطی به پیشانی «بوتاکس شده اش» می اندازد و می گوید؛ ای بابا….انگار نباید منتظر حل شدن سریع این موضوع باشی. کار بیخ پیدا کرده. طرفت کاملاً در فکر قطع رابطه است….اما شاید بشود یک کارهایی هم کرد…

سرعت و اعتماد به نفس و مهارت در چینش کارت ها مهم ترین ویژگی کار کسانی است که فال تاروت می گیرند. نزدیک ۵۰ سال باید داشته باشد اما جوان تر از سنش نشان می دهد. برای هر مشتری بیش از ۲۰ دقیقه وقت نمی گذارد. به هر حال همیشه دیگرانی هم هستند که از قبل وقت گرفته و روی صندلی های لهستانی کنار در به انتظار نشسته اند و بوی قهوه از فنجان شان می پیچد توی سکوت مرموز اتاق که با وجود پس زمینه موسیقی کولی های اروپا همچنان بر همه چیز غلبه دارد.

– همان قیمت دفعه پیش.

دوستم هفت اسکناس دوهزار تومانی از لای کتابش بیرون می آورد و می گذارد روی میز. زن سیگار دیگری آتش می کند؛

– به زودی سایت اینترنتی مان هم راه می افتد و راحت تر می توانید وقت بگیرید.

– چه خوب.

– راه که افتاد آدرسش را برای مشتری های ثابتم می فرستم. ضمناً اگر تا ماه دیگر وقت می خواهید همین الان به ماندانا بگویید. چون تا ۴۵ روز دیگر می روم تبت و مدتی نیستم.

دوستم می رود سراغ ماندانا تا وقت بعدی اش را بگیرد. ساعت ۶ بعدازظهر است و هر هشت صندلی لهستانی کنار در ورودی پر.

– تو بالاخره سوالت یادت نیامد؟ اگر خواستی دفعه بعد با دوستت بیا،

دارم به این فکر می کنم که حتی بدون سوال من هم درآمد همین چند ساعت اخیر کولی اروپایی، تنها در یک روز چیزی نزدیک به ۱۳۰ هزار تومان است؛ یعنی حدود یک سوم حقوق ۳۱ روز من،
.
فنجان قهوه فال قهوه اخبار فال طالع بینی دعا نویسی

اپیزود چهارم؛ زندگی یعنی قهوه کف فنجان

جمع شده ایم در اتاق پذیرایی. کلاغ های گرمازده در قاب بلند پنجره ها قارقار می کنند. «مادام» هنوز نیامده. قبلاً شرط کرده بود که نمی تواند وقتش را تلف کند. گفته بود اگر زیر ۱۰ نفر باشیم، نمی آید. یعنی برایش صرف نمی کند این همه راه بیاید چهار تا فال بگیرد و برود. مامان نازنین هم قول داده بود که ۱۰ نفر را حتماً جور کند. حالا ما ده نفریم؛ نشسته ایم توی اتاق پذیرایی روشن و دلباز مامان نازنین و کیک خانگی و چای تازه دم می خوریم که صدای زنگ در می پیچد توی سرمان. مادام به آژانس گفته برای دو ساعت دم در بایستد. خانم ها را یکی یکی به اتاق خواب نازنین دعوت می کند. به حریم خصوصی پایبند است و فال هر کس را فقط به خودش می گوید. تذکر می دهد که با خودمان قلم و کاغذ داشته باشیم تا پیشگویی ها و رهنمودهایش را یادداشت کنیم. نازنین نفر اول است. یک ربع بعد با کاغذی که ریزریز روی آن نوشته بیرون می آید. همه کنجکاوند که بدانند چه گفته و چه شنیده.

– خوب بود؟

– فوق العاده بود. گفت بچه ام پسر است. گفت ۶۵ تا ۹۵ درصد جنسیت بچه را درست می گوید.

– ۶۵ تا ۹۵ که خیلی فاصله دارد؟

– به هر حال درصدش یک اطمینانی بود. چند سال چین بوده. از روی یک جدول چینی جنس بچه را می گفت. ستاره دار یعنی پسر، بی ستاره یعنی دختر.

– فنجانت چی؟

– گفت زیادی ازش خوردم و ته مانده اش کافی نیست اما نعلبکی را روی فنجان گذاشتم و ۵ دقیقه بعد گفت در جهت عقربه های ساعت بچرخم و بعد فنجان و نعلبکی ام را خواند. گفت مسعود برایم می میرد. گفت بعد از زایمانم سفر می رویم؛ جایی که من دوست دارم. احتمالاً منظورش ترکیه بوده. یک چیز جالب هم گفت که دیگر کف کردم. گفت مسعود امنیت شغلی ندارد. راست می گفت. مسعود می خواهد کارش را عوض کند… خیلی وارد است بچه ها. این همه چیز می گوید فقط نفری ۱۵ تومان می گیرد.

صدای مادام می آید؛ «نفر بعد. زود باشین. معطلم نکنید دخترا.»

نازنین فوق لیسانس معماری است و مادرش معلم دبیرستان. مامانش می گوید؛ «ای بابا…اینها فقط جنبه تفریح دارند. می خواهیم دور هم جمع شویم. حالا چهار تا کلمه هم از یک فالگیر بشنویم،به اینکه نمی گویند خرافات.»

– یک ساعت گذشته و آژانس هنوز دم در است. مادام همه را ویزیت کرده. به نوشین گفته در فالت یک زن بانمک می بینم که به زندگی ات نظر دارد…»

– قبل از اینکه شال بلند قرمز رنگش را سر کند، اعلام می کند؛ «شماره موبایلم را که دارید. سه شنبه ها هم در آرایشگاه قهوه و ورق می گیرم. اگر مشکلی داشتید، بیایید. (می خندد) زندگی همین است دیگر…قهوه کف فنجان… بیایید. تازه قرار است آموزش «فنگ شویی» هم بگذارم.

فال ورق
اپیزود پنجم؛ تجارت پرسود خرافات

لازم نیست راه دور بروید. فال و «دعا» در خیابان های همین شهری که در آن زندگی می کنیم از ۲ هزار ریال تا دو میلیون تومان به فروش می رسد. از فال های حافظ در پاکت های کاهی گرفته تا کف بینی و چهره خوانی و آینه بینی و دعاهای گشایش طلسم. در این میان بعضی خدمات خرافی مثل «تسخیر جن» و «فروش موکل جن» هم مشتری های خاص خودش را دارد. مشتری هایی که اغلب پولدار و حتی تحصیلکرده اند و طیف متنوعی از زنان خانه دار تا خانم های استاد دانشگاه را دربرمی گیرند. عده یی از فالگیرهای تهرانی حتی با دریافت هزینه مکالمات تلفنی شان – البته به دلار- به مشتری های خارج از کشور هم خدمات خرافی می دهند. درآمد متوسط این گروه از فالگیرها گاه تا روزی یک میلیون تومان هم می رسد، این طوری است که خیلی از آنها در برج های شیک و مدرن پایتخت، دفتر کار و اغلب تنها به صورت سفارشی و با تعیین وقت قبلی، مشتاقان را می پذیرند. برخی از فالگیران برای گرفتن فال قهوه تا ۱۵۰ هزار تومان دستمزد می گیرند و زنانی هستند که تا ۵۰ هزار تومان هم برای احضار ارواح، فال ورق، یی چینگ، تعبیر خواب و فال شمع و تفاله چای پرداخته اند. از طرفی رمالی اینترنتی هم در سال های اخیر رشد عجیبی را به نمایش گذاشته است. براساس آخرین اطلاعات به دست آمده از موتورهای جست وجوگر اینترتی، در حال حاضر بیش از دو میلیون و ۱۷۰هزار صفحه وب در بخش فارسی خدمات فالگیری وجود دارد که اطلاعاتی درباره انواع فال در اختیار کاربران خود قرارمی دهند یا برای آنها به صورت اینترنتی فال می گیرند. بسیاری از این سایت ها کتاب های طالع بینی هندی، چینی و ژاپنی و انواع محصولات خرافی را معرفی کرده و با قیمت هایی بیش از قیمت پشت جلد کتاب می فروشند. فال های اینترنتی هم اغلب از دو،سه هزار تا ۳۰۰هزار تومان قیمت دارند که از طریق اعلام حساب های بانکی به دست فالگیرهای دنیای مجازی می رسد تا واقعیت هر روز بیش از دیروز در فنجان ها ته نشین شود.
.

 — –  – — طالع بینی – –  – زن فالگیر – دختر فالگیر – دعا نویس –

تجارت پرسود خرافات در تهران : پیلم بده تا فالت بگیرم

Comments (3)

Older Posts »