بایگانیِ زنان

900 هزار كودك متاهل در كشور

براساس آمارهاي رسمي بيش از 950 هزار كودك متاهل در كشور وجود دارد كه 85 درصد آنها دختر هستند.
به گزارش ایلنا محمدبنيازاده با اعلام اينكه در مورد همسران كودك يا كودك همسرها آمارهاي گوناگوني وجود دارد تا كيد كرد: منابع رسمي حكايت از وجود 900 تا 950 هزار كودك همسر در كشور دارد اين در حالي است كه چنين اتفاقاتي در حوزه كودكان برخلاف كنوانسيون بين‌الملل حقوق كودك است.
او با بيان اينكه آمارهاي غير رسمي به واقعيتهاي ديگري در اين حوزه اشاره دارد، ادامه داد: قانون از يك سو كودك را زير 11 سال مي‌داند و آن را در فرايند انتخابات، فاقد توانايي تفكر، ‌تعقل و تصميم گيري براي انتخاب كانديدا مي‌داند اما سن ازدواج در كشور از سنين 9تا 13 سالگي تعريف مي‌شود.
عضو كانون فرهنگي – حمايت كودكان كار ادامه داد: سن كودك در زمان راي دادن مطابق با استانداردهاي بين‌المللي و قانوني تعريف مي‌شود اما با وارد شدن به حوزه كار، كودكان 15 تا 18 سال بنا به شرايطي مي‌توانند كار كنند و منافع كودك ناديده گرفته مي‌شود اين درحالي است كه به مقاوله نامه منع بدترين اشكال كار براي كودكان توجه نشده و نظارتي نيز بر مشاغل سخت كودكان زير 18 سال وجود ندارد.
به گفته بنيازاده متاسفانه دختران كم سن و سال و متاهل دركشور به جاي كودكي كردن، نشاط، ورزش و تحصيل بايد در موقعيت يك همسر و شريك جنسي ايفاي نقش كرده و تمام مسووليت‌هاي خطير همچون خانه داري را عهده دار شود در حالي كه تجربه بارداري و زايمان‌هاي پرخطر كه در اين سن بركودكان تحميل مي‌شود، عوارض و خطرات زيادي براي آنها و حتي فرزندانشان دارد.

نوشتن دیدگاه

لغو بيمه زنان خانه‌دار برخلاف وعده‌هاي دولت

به گزارش سرویس زنان جهان نیوز، طرح کاهش ساعت کاري زنان و بيمه زنان خانه‌دار از جمله مهم‌ترين برنامه‌هايي بود که طي سال‌هاي اخير از سوي دولت در حوزه زنان دنبال شد. البته عمر دولت نهم به اجراي اين پروژه‌ها قد نداد. با روي کار آمدن دولت دهم اما اگرچه زمزمه‌هايي در مورد پيگيري طرح‌هاي يادشده به گوش مي‌رسد اما حداقل در مورد بيمه زنان خانه‌دار به نظر مي‌رسد که اين زمزمه‌ها به نجوا بيشتر شباهت دارد.

بسياري از کارشناسان مسائل بيمه‌اي معتقدند اوضاع نابسامان سازمان تأمين اجتماعي، دولت را در پيگيري بيمه زنان خانه‌دار محتاط کرده است، به طوری که حتي در اواخر سال گذشته با مصوبه وزارت رفاه و تأمين اجتماعي در مورد لغو تعهدات دولت در مورد بيمه زنان خانه‌دار، دولت از اجراي اين طرح به طور کامل عقب‌نشيني کرد.

خرج که از کيسه مهمان بود. . .
برخي از کارشناسان دليل اصلي ناکام ماندن طرح بيمه زنان را بدهي سرسام آور 19هزار ميلياردتوماني دولت به سازمان تأمين اجتماعي می دانند و مدعی هستند سازمان ‌تأمين اجتماعي در آستانه ورشکستگي قرار گرفته است.

اين دسته از کارشناسان بدهي سرسام آور 19هزار ميلياردتوماني دولت به سازمان تأمين اجتماعي را به عنوان شاهد مدعاي خود مطرح مي‌کنند و مي‌گويند به علت همين دست‌اندازي‌ها به منابع سازمان، ‌تأمين اجتماعي در آستانه ورشکستگي قرار گرفته است.

دکتر صابر شيباني استاد اقتصاد دانشگاه شهيد بهشتي در اين مورد مي‌گويد: از آنجا که دولت تعهدي در قبال سياست‌هايي که منجر به افزايش مصارف سازمان تأمين اجتماعي مي شود، تقبل نمي‌کند، بنابراين کارکرد مالي اين سازمان از نظر تنظيم منابع و درآمدها از سويي و مصارف و هزينه‌هاي سازمان از سوي ديگر مختل مي‌شود.

اين استاد دانشگاه مي‌گويد: براساس بخشنامه بيمه زنان خانه دار، سن متقاضيان بيمه زنان خانه‌دار که سابقه پرداخت حق بيمه به سازمان تأمين اجتماعي ندارند، هنگام درخواست نبايد از 45 سال تمام بيشتر باشد. اين در حالي است که حداقل حقوق براي مشمولين قانون کار هر ساله توسط دولت تعيين مي شود. بنابراين زماني که سازمان تأمين اجتماعي مي خواهد مستمري را پرداخت کند، از آنجا که ميزان پرداخت هاي مستمري براي هر بيمه شده با حق بيمه پرداختي توسط همان فرد تابع هيچ نوع فرمول و ارتباط منطقي نيست و در بسياري از موارد اين بيمه شدگان بار مالي مضاعفي به سازمان تأمين اجتماعي تحميل مي‌کنند.

دکتر شيباني خاطرنشان مي‌کند: ‌از آنجا که منابع سازمان تأمين اجتماعي عمدتاً از طريق وصول حق بيمه‌ها تأمين مي‌شود، به دليل بر هم خوردن توازن مالي از بابت افزايش پرداخت و مصارف بيمه اي به منابع و درآمدهاي سازمان سمت ناپايداري سوق مي‌يابد.

استاد اقتصاد دانشگاه شهيد بهشتي مي‌گويد: دولت متعهد است بيمه‌هاي اجتماعي را همگاني کند و قانون اساسي هم بر اين نکته تأکيد‌ دارد، اما دولت در اجراي اين امر نبايد صرفاً متکي به سازمان تأمين اجتماعي باشد. از آنجا که اين تعهد، تعهد دولت است؛ پس دولت بايد سازوکار و ساختاري جداگانه و خارج از سازمان برايش در نظر بگيرد يا مشخص کند سازمان تأمين اجتماعي با چه منابعي بايد پاسخگوي تعهدات دولت ساخته باشد.

گفتنی است سازمان تامین اجتماعی سازمانی غیر دولتی و دارای ثروتی کلان است  این در حالی که مردم از کارکرد این سازمان رضایت ندارند و به نظر می رسد این موضع مجادله مالی است که مشخص نیست که آیا نفع مردم در آن نظر گرفته می شود ؟

سایت تفریح و سرگرمی

نوشتن دیدگاه

رکسانه، دختری که قربانی عشق اسکندر شد

رکسانه دختر (کوهورتانوس) فرمانروای سغد از ولایات ایران که در نزدیکی سمرقند کنونی قرار دارد، بود. رکسانه یعنی ستاره کوچک! سیزده ساله است که اسکندر ایران را به خاک و خون می‌کشد.
اسکندر مقدونی چهره نام آشنای تاریخی است که داعیه فتح جهان را در سر دارد. در دوران فرمانروایی ۱۳ ساله اش سرزمین‌های بسیاری را تصرف می‌نماید که با توجه به امکانات آن زمان ابعاد وسیعی داشته. تنها با یک نگاه به باقیمانده کاخ آناهیتا، تخت جمشید کافیست تا نفرت عظیم ایرانیان را نسبت به اسکندر درک کنیم! اسکندر وقتی که وارد تخت جمشید شد و این همه شکوه و ثروت را دید دستور داد که هر چیز را که می‌توانند با خود ببرند و هر چیز را که نمی‌توانند نابود سازند.

داریوش سوم
آخرین پادشاه ایران تنها فرار می‌کند و توسط یکی از امیران ولایات کشته می‌شود. اسکندر ایران را فتح می‌کند،  سغد را فتح می‌کند.
کوهورتانوس خواست ضیافتی برای اسکندر با تجملات مشرق ‌زمین بدهد و با این مقصود ۳۰ نفر از دختران خانواده‌های درجهٔ اول سغدیان را باین ضیافت طلبید. دختر خود والی هم جزو آنها بود.
رکسانه از حیث زیبایی و لطافت مثل و مانند نداشت و بقدری دلربا بود که در میان آنهمه دختران زیبا توجه تمام حضار را بخود جلب می‌کرد.
در شب میهمانی که پدر رکسانه (کوهورتانوس) برای پذیرفتن شکست و به افتخار اسکندر برپا می‌کند. رکسانه بر طبق سنن ایرانی با رو بنده می‌رقصد. رکسانه مجبور می‌شود طبق خواست اسکندر روبنده را بر دارد… کاری که در تمام عمرش نکرده.
اسکندر که مست بادهٔ عنایتهای اقبال و ابخرهٔ شراب بود عاشق وی گشت.
گویند: «پادشاهی که زن داریوش و دختران او یعنی زنانی را دیده بود که کسی جز رُکسانه در وجاهت بآنها نمی‌رسید، در این‌جا عاشق دختری شد که نه در عروقش خون شاه جاری بود و نه از حیث مقام می‌توانست قرین آنها (یعنی زن داریوش و دختران او) باشد»
بزودی اسکندر بلند و بی‌پروا گفت: لازم است مقدونیها و پارسیها با هم ازدواج کنند و این یگانه وسیله‌ایست برای اینکه مغلوبین شرمسار و فاتحین متکبر نباشند.
بعد برای آنکه این فکر خود را ترویج کند آشیل پهلوان داستانی یونان را که از نیاکان خود میدانست مثل آورده گفت مگر او یکی از اسراء را ازدواج نکرد؟ بنابراین مقدونیها نباید ازدواج زنان پارسی را برای خود ننگ دارند.
پدر رُکسانه از این سخنان اسکندر غرق شادی گردید و بعد اسکندر از شدت عشق در همان مجلس امر کرد موافق عادات مقدونی نان بیاورند و آن را با شمشیر بدو نیم کرده نیمی ‌را خودش برداشت و نیم دیگر را به رُکسانه داد تا وثیقهٔ زناشویی آنان باشد. مقدونیها را این رفتار اسکندر خوش نیامد زیرا در نظر آنان پسندیده نبود که یک والی پارس پدرزن اسکندر گردد ولی از زمان کشته شدن کلیتوس سرداران مقدونی از اسکندر می‌ترسیدند و هر آنچه از او سر می‌زد با سیمای خوش تلقی می‌شد.
رکسانه میان تنفر نسبت به یک غاصب و عشق نسبت به یک همسر می‌ماند….
کم کم مانند همه زنان ایرانی عشق به همسر و وفاداری در رکسانه جان می‌گیرد. او عاشق می‌شود! و اسکندر عشق تمام لحظات رکسانه می‌گردد. اما صد افسوس که اسکندر تنها به تصرفاتش می‌اندیشد و وظیفه ای که خدایان بر عهده او گذاشته اند برای رسیدن به آخر دنیا! و رکسانه در این میان قربانی یک عشق است!
رکسانه پا به پای اسکندر به هند می‌رود! باران‌های سیل آسا را تحمل می‌کند! پیکر‌های بیجان کشته‌ها را می‌بیند! درد و رنج سر بازان و شورش آنها با اسکندر را می‌بیند! در سختی‌ها در کنار اسکندر و در خوشی‌ها هم چون بیگانه ای با او رفتار می‌شود! و اسکندر در این میان شخصیتی دو گانه دارد. زمانی دلپذیرترین رفتار را با رکسانه دارد و زمانی او را از خود می‌راند…….
رکسانه زجر می‌کشد….دو رویی می‌بیند…….نیرنگ‌ها را می‌چشد……جفای عشقش را می‌بیند……. زخمی‌شدن اسکندر را تحمل می‌کند……اما در این میان رکسانه باز هم رکسانه است….
تحول شگرف فکری اسکندر شورش سربازان و خواهش رکسانه او را از هند ناامید بازمی‌گرداند…..اسکندر خسته از جنگ و زخم خورده از شورش سربازانش به سوی ایران باز میگردد……و اینبار باز رکسانه به دور از رفتار‌های درباری یک ملکه در کنار اسکندر و با پای پیاده از کویر می‌گذرد……به ایران باز می‌گردد…..
اما…..اینبار……اسکندر به دلیل مصالح کشور گشایی زخم جان فرسایی به روح رکسانه وارد می‌کند……
اسکندر به شوش رفت و در آنجا با  “استاتیرا” دختر کوروش ازدواج می‌کند….و دستور می‌دهد هم زمان با او هشتاد نفر از سرداران سپاهش با شاهزاده‌های ایرانی ازدواج کنند!!!!!
در شب ازدواج اسکندر رکسانه طفلی را که در بدن داشت از دست می‌دهد…..رکسانه باز هم در کنار اسکندر می‌ماند!!!! حتی پس از ازدواجش…..اسکندر استاتیرا را در شوش باقی می‌گذارد و رکسانه را با خود به اکباتان می‌برد…..
از آنجا با اینکه منجمان ورود به بابل را نحس می‌دانند اسکندر به بابل می‌رود….اسکندر که می‌دانسته راهی به پایان عمرش ندارد در آخرین روزها با رکسانه وداع می‌کند واسکندر در واقع در باغ‌های معلق بابل اعتراف می‌کند که همچنان عاشق رکسانه است!!! اسکندر حتی به رکسانه می‌گوید که بعد از مرگش دستور قتل استاتیرا بدهد که سودایی برای جانشینینی اسکندر در سر نپروراند……
در بابل عشق ابدی رکسانه (اسکندر) بر اثر بیماری مرموزی جان می‌سپارد و اسکندر با همه قدرتش به آغوش خاک می‌رود…..در حالیکه رکسانه ولیعهد او را به دنیا می‌آورد….ولیعهدی که هرگز پادشاهی نکرد…..
از آن پس المپیاس مادر اسکندر از رکسانه و پسرش حمایت می‌کرد. تا اینکه المپیاس بدست کاساندروس بقتل رسید.
رکسانه به جرم پایبندی به عشق اسکندر، اسیر کاساندروس و قربانی دسیسه‌های سیاسی امپراتوری اسکندر شد که می‌خواهد قدرت پدر به پسر نرسد………
کاساندر چون دید که اسکندر چهارم پسر اسکندر، بزرگ شده و در مقدونیه گفتگو ازین است که او را از محبس بیرون آورده بر تخت بنشانند، از عاقبت این کار ترسید و نابودی خود را در آن می‌دید. بنابراین به گلوسیاس رئیس محبس نوشت که سر رکسانه و اسکندر را ببرد و تن آنها را پنهان دارد و چنان کند که اثرى از این دو قتل نماند.

نوشتن دیدگاه

عکس – واکنش سفیر ایران در ترکیه برای دست ندادن با زنان خارجی

حسین پور سفیر ایران در ترکیه با این واکنش از دست دادن با زنان خارجی که به سوی او دست دراز کرده اند فرار می کند


نوشتن دیدگاه

سرگرمی‌های زنان حرمسرای شاه

هفت تیر ۷tir.com : داشتن زنان متعدد و نگهداری از آنها در چهاردیواری حرمسرا، با توجه به حسادت‌ها و رقابت‌های میان آنان، شاهان قاجار را با دشواری‌هایی روبرو می‌ساخت. شاه اگرچه در عمل مالک آنها بود و بر آنان حکم می‌راند و از سوی دیگر اگر چه کنترل زنان حرم، توسط خواجه‌ها و چشم و گوش‌های شاه صورت می‌گرفت، اما با این همه، به وجود آمدن درگیری در میان زنان حرم، یک امر اجتناب‌ناپذیر بود و این پدیده، دردسرهایی نیز به وجود می‌آورد.

از این رو، شاهان قاجار به منظور ایجاد محیط سالم‌تر در اندرون حرمسرا، سرگرمی‌هایی برای زنان متعدد خود ایجاد می‌کردند. از جمله‌ی این تفریحات که از سوی زنان بسیار مورد استقبال قرار می‌گرفت، مراسمی بود که در روز سیزدهم فروردین هر سال اجرا می‌شد.

در زمان «فتحعلی‌شاه»، اهل حرم در این روز ، در باغ بزرگی که قبلأ قُرُق شده بود، حاضر می‌شدند. پس از مراسم تحویل سال، زنان وسایل سفره‌ی هفت‌سین را با سر و صدا و خنده به یغما می‌بردند. پس از این کار، «غنچه دهن» و «گنجشکی» که هر دو از خدمه‌های حرم بودند، دو کنیز سیاه تنومند، با نام‌های «گل‌عنبر» و «مشک‌عنبر» را به داخل حوض آب می‌انداختند. آن دو در داخل آب با هم کلنجار می‌رفتند و کشتی می‌گرفتند و بقیه نظاره‌گر این صحنه بودند و آنها را تشویق می‌کردند.

پس از آن، نوبت «شادباش» می‌رسید و شاه، در میان خانم‌ها پول می‌پاشید. با این کار، غوغایی برپا می‌شد و همه برای برداشتن پول از سر و کول هم بالا می‌رفتند. آنگاه زمانی می‌رسید که شاهزادگان به حضور شاه می‌آمدند تا «آش ماست» مخصوصی را که در آن روز تهیه می‌شد، بخورند.

از تفریحات دیگری که در زمان «فتحعلی‌شاه» رواج داشت، همان مسابقه‌ی «نرم‌تنی» بود که قبلأ به آن اشاره کرده‌ایم. شاه دستور می‌داد که پارچه‌ی مقاوم و پلاستیک مانند بزرگی را در سالن قصر پهن کنند و روی آن ابریشم خرد شده بریزند. آنگاه او به زنان خود دستور می‌داد که با پای برهنه روی آن راه بروند. پس از اجرا، به خانم‌هایی که خرده‌ابریشم به پایشان نمی‌چسبید، جایزه داده می‌شد.

«آش‌پزان» یکی دیگر از تفریحات مورد علاقه‌ی زمان «ناصرالدین‌شاه» بود. برای انجام آن، در اواسط بهار به دستور شاه، همه‌ی زنان حرم و درباریان جمع می‌شدند و در یکی از خیابان‌های باغ، چادر می‌زدند تا مجموعه‌ها و وسایل مورد نیاز «آش‌پزان» را در آنجا قرار دهند. سپس همه‌ی وزرا و اشراف و اعیان، می‌بایست در تهیه‌ی آن آش نقش داشته باشند.

حتی پاک کردن حبوبات و آماده کردن بقیه‌ی مواد لازم برای پخت آن آش از وظایف همه‌ی کسانی بود که موظف بودند به سهم خود کمک کنند. پس از آماده‌شدن مواد لازم، شاه با دست خود، آنها را در دیگ می‌ریخت تا پخته شود. در خلال تهیه‌ی آش و اجرای این مراسم، نوازندگان و رقاصان در نقاط مختلف باغ به نوازندگی و رقص می‌پرداختند. در طول روز، شاه به همه جا سر می‌زد و در بزم هر گروه از مهمانان شرکت می‌کرد.

بعد از ظهر همان روز، برای سرگرمی خانم‌های اندرون، مسابقه‌ی کشتی انجام می‌شد و زنان با اشتیاق فراوان از پشت پرده‌ی زنبوری، مراسم کشتی را تماشا می‌کردند. بخش دیگر سرگرمی ‌های زنان حرم، اسب سواری بود که برخی از زنان که به این فن آشنایی داشتند، در این روز هنرنمایی می‌کردند. «فخرالدوله»، دختر شاه، که به فن تیراندازی وارد بود، در قسمت سواره‌ها، سوار بر اسب به شکار پرندگان می‌پرداخت.

از تفریحات دیگری که در عصر «ناصرالدین‌شاه» معمول شده بود، بازی «چراغ خاموش کن» بود. در این باره «تاج‌السلطنه» دختر این پادشاه در خاطراتش چنین می‌نویسد:

«پدر من مقصود عظیمی از این بابت داشت. اولأ می‌خواست از داخله‌ی حرمسرا کاملأ مستظهر باشد. دیگر آن‌که می‌خواست بداند کدامیک از خانم‌ها با هم دشمنی دارند. این بهترین وسیله برای فهم این کار بود. این بازی عبارت بود از خاموش کردن چراغ و زنان در تاریکی حکم قطعی در آزادی داشتند تا با یکدیگر برخورد کنند، همدیگر را کتک زده یا ببوسند و وقتی چراغ روشن می‌شد، هر کس به همان صورت که بود، دیده می‌شد. در پایان کار مجروحین مورد الطاف ملوکانه قرار می‌گرفتند و اشخاصی که لباسشان پاره و بی‌مصرف شده‌بود با اعطای پول لباس، سرفراز می‌شدند.»

مجالس شب‌نشینی نیز همه هفته از سوی شاه برقرار می‌شد. در غروب، زنان برای گردش در باغ، آماده می‌شدند که معمولأ بزمی نیز پس از آن فراهم می‌شد. شرکت در کلیه‌ی اعیاد ملی، مذهبی و عزاداری‌ها نیز از جمله‌‌ی تفریحات زنان اندرون به‌حساب می‌آمد.

در دوران قاجاریه، تهران در ایام عزاداری ماه محرم، تبدیل به یک عزاخانه‌ی بزرگ می‌شد. همراه با این مجالس، تکیه‌هایی برای زنان اندرون تشکیل می‌شد که از در بزرگ تا در تکیه دولت را پرده‌ای توری می‌کشیدند و خیابانی به اندازه‌ی سه متر را به خانم‌های حرم اختصاص می‌دادند که با میهمانانشان از آنجا می‌گذشتند.

طبقه‌ی اول تا طبقه‌ی سوم تکیه، متعلق به زنان بود. موضوع از این قرار بود که خانم‌های حرمسرا و میهمانانشان، در طبقه‌ی اول و دوم مستقر می‌شدند و سپس نوبت خدمه‌ی حرم بود که در طبقه‌ی سوم جا بگیرند.

پس از ورود خانم‌ها به تکیه، در، کاملأ بسته می‌شد تا چشم نامحرم به آنان نیفتد. غرفه‌ی شاه در قسمت روبرو قرار داشت تا به همه جا و همه کس مشرف باشد. او با دوربین به تماشای مراسم و افراد حاضر در تکیه می‌پرداخت. در کنار شاه، جایگاه عموها، مقامات درجه اول مملکتی و وزیر مختار روسیه و انگلیس بود. سمت چپ او، جایگاه مادر شاه، همسران درجه‌ی اول او و همسر وزیر مختار روسیه و انگلیس بود. این مراسم تا روز عاشورا ادامه داشت.

علاوه بر آن‌چه تا به‌حال گفته شد، هر یک از خانم‌های طراز اول حرم، همچون «انیس‌الدوله» و «شکوه‌السلطنه» در خانه‌های خود مجالسی برپا می‌کردند که در پایان مجلس عزاداری و شنیدن ذکر مصیبت، به خوردن برنج و عدس بوداده و کشیدن قلیان می‌پرداختند.

در ماه رمضان، شب‌زنده‌داری‌ها تا صبح ادامه می‌یافت. ادارات دولتی در این ماه به جای روز، در شب کار می‌کردند و بساط افطار در دربار گسترده می‌شد. در اندرون نیز مجلس وعظ برگزار می‌شد که خانم‌ها از پشت پرده، سؤالات خود را مطرح می‌کردند. پس از افطار، زنان تا سحرگاه را به شوخی و صحبت می‌گذراندند.

اعیاد ملی و مذهبی با شکوه بسیار در اندرون برگزار می‌شد. چنان چه در زمان «ناصرالدین‌شاه»، علاوه بر اعیاد ملی و مذهبی، روز تولد شاه و عروسی‌هایی که در اندرون برگزار می‌شد، بر تعداد روزهای جشن و سرور می‌افزود. در کلیه‌ی این جشن‌ها، شاه به فراخور حال و مقام افراد به آنها هدایایی می‌داد.

معمولأ شاهان قاجار در سفرهای داخلی، زنان خود را همراه می‌بردند. اما در سفرهای خارجی به‌دلیل تفاوت چشمگیری که در نحوه‌ی زندگی آنها با محیط خارج از کشور بود، از بردن آنها خودداری می‌کردند. فقط یک‌بار ناصرالدین‌شاه»، در سفر اول خود به خارج از کشور، «انیس‌الدوله» و «عایشه خانم» را همراه برد، اما در «مسکو» به صلاحدید صدر اعظم، آنها را به تهران بازگرداند. سوگلی شاه که سخت ناراحت شده بود سوگند یاد کرد که از صدر اعظم انتقام بگیرد. چون صدراعظم به تهران بازگشت، «انیس‌الدوله» با کمک دشمنان او ، موجب برکناری وی شد.

اما همان‌طور که گفته شد در سفرهای داخلی شاه، همراه با همسران خود، خدم و حشم و وسایل مورد نیاز به سفر می‌رفت. دکتر «فوریه» پزشک مخصوص «ناصرالدین‌شاه» که در سفرهای شاه ، او را همراهی می‌کرد، گوشه‌ای از آنچه را که در این سفرها دیده این‌ گونه نقل می‌کند:

«… باوجود این‌که زیاد دور نشده‌بودیم، «ناصر‌الدین‌شاه»، قریب به پانصد زن، همراه خود داشت. منظره‌ی سانِ ایشان که در سی کالسکه و هفده تخت روان، حرکت می‌کردند، خالی از غرابت نبود. در این کالسکه‌های عهد عتیق، غالبأ چهار زن می‌نشستند ولی تخت روان گنجایش دو نفر را به حال چهارزانو دارد و اگر پستی و بلندی‌های راه و لغزیدن‌های قاطر نباشد، یک‌نفر به راحتی می‌تواند بخواد .
.

تشکر ویژه احمدی‌نژاد از مارادونا و گالری عکس مارادونا و سیاست مداران

 .

سرگرمی‌های زنان حرمسرای شاه

نوشتن دیدگاه

نامه آیت الله منتظری به آیت الله خمینی تاییدی بر تجاوز به دخترهای باکره در زندان ها

http://www.amontazeri.com/farsi/albom/68/8(68).jpg
هفت تیر   ۷tir.com 
:  چند روز پیش خاطره ای مبنی بر تجاوز به دختران باکره قبل از اعدام در اول انقلاب  ، در سایت هفت تیر قرار گرفت . بعضی از خوانندگان که اطلاعات کمی در مورد  برخورد های سالهای اول انقلاب با زندانیان و خاطرات مفصل روایت شده در این مورد داشتند با دیده شک و تردید به این مطلب نگریستند و در اصل موضوع تردید وارد کردند . امروز سند غیر قابل ردی از نامه قائم مقام رهبری به رهبر انقلاب در سال ۶۷ به دست من رسید که به وضوح به این موضوع اشاره می کند و تجاوز به دختران باکره در زندان های جمهوری اسلامی را تایید می کند . در این نامه که از سوی آیت الله منتظری در حول و حوش ماجراهای سال ۶۷ و کشتن بیش از ۴ هزار نفر از زندانیان  سیاسی ،  خطاب به آیت الله خمینی رهبر وقت انقلاب نوشته شد  .  آیت الله منتظری در قسمتهایی از نامه اینگونه می نویسند :

 آیا میدانید که جنایاتى در زندانهاى جمهورى اسلامى بنام اسلام در حال وقوعند که شبیه آن در رژیم منحوس شاه هرگز دیده نشد؟ آیا میدانید که تعداد زیادى از زندانیها تحت شکنجه توسط بازجویانشان کشته شده اند؟ آیا میدانید که در زندان (شهر) مشهد, حدود ۲۵ دختر بخاطر آنچه بر آنها رفته بود … مجبور به درآوردن تخمدان یا رحم شدند؟ آیا می دانید که در برخى زندانهاى جمهورى اسلامى دختران جوان به زور مورد تجاوز قرار میگیرند … 

در سندیت این نامه که در کتاب خاطرات آیت الله منتظری نیز آمده است هیچگونه شک و تردیدی وجود ندارد . آیت الله منتظری چندی بعد از این نامه و پس از ماجرای اعدام غیر قانونی هزاران زندانی سیاسی در زندان های جمهوری اسلامی  از جانشینی آیت الله خمینی برای رهبری نظامی جمهوری اسلامی استعفا دادند و چند ماه بعد پس از فوت آیت الله خمینی آیت الله خامنه ای به رهبری نظام انتخاب شدند .
مطلب هفت تیر در مورد تجاوز به دختران باکره ای که محکوم به اعدام شده بودند : دخترتون دیشب عروس شده اینهم مهریه اش

نامه آیت الله منتظری به آیت الله خمینی تاییدی بر تجاوز به دخترهای باکره در زندان ها

نوشتن دیدگاه

نوکرها موج می زنند

ابراهیم نبوی

po_nabavi_01.jpg

احمدی نژاد گفت: » باید در فضای اداری کشور خدمت و نوکری به مردم موج بزند.» ‏

در وزارت کشور
یک نفر: سلام، اومدم ثبت نام کنم برای انتخابات ریاست جمهوری…‏
مسوول ثبت نام: نوکرتم، خوش اومدی، بفرما براتون چایی بیارم…‏
یک نفر: خیلی ممنون، صرف شده، لطفا منو ثبت نام کنین…‏
مسوول ثبت نام: روی چشم ارباب، بفرما ببینم ارباب من فوق لیسانس داره؟
یک نفر: بله، شیش تا فوق لیسانس دارم، این هم اصل مدارک
مسوول ثبت نام: نوکرتم ارباب، به به، چه مدارکی! ارباب! شما اسناد و مدارک شخصی تون ‏رو هم آوردی؟
یک نفر: بله، این دویست تا عکس، این هم هفت تا شناسنامه، این هم سیصد تا کپی شناسنامه.‏
مسوول ثبت نام: نوکرتم، جان من اجازه بده برات یک لیوان شربت آبلیمو بیارم ارباب…‏
یک نفر: خیلی ممنون، صرف شده، شما ثبت نام بفرمائید…‏
مسوول ثبت نام: چشم ارباب، من برای نوکری شما اینجا هستم، ببینم ارباب شما قبلا بسلامتی ‏تا حالا رد صلاحیت شدین؟ ‏
یک نفر: بله، در انتخابات قبلی حق مو خوردن، اشتباهی رد صلاحیت شدم، بعدا هم ‏عذرخواهی کردند.‏
مسوول ثبت نام: الهی نوکرتون برات بمیره ارباب، خیلی ناجور شد، سوابق اجرایی چی ‏خدمت تون هست؟
یک نفر: من سیزده سال وزیر بودم، چهار دوره وکیل بودم، چهار سال سفیر بودم، سه بار در ‏جبهه شهید شدم، فرزند و پدر شهید هم هستم…‏
مسوول ثبت نام: ارباب، جسارته، ولی شما هیچ وقت نوکر کسی هم بودین؟
یک نفر: نه برادر، من نوکر کسی نبودم….‏
مسوول ثبت نام: ارباب! بذار نوکرت برات یه قاچ هندونه بیاره، آخه ثبت نام نشده و گرسنه از ‏اینجا بری خیلی بده…‏
یک نفر: هندونه نمی خورم، یعنی شما منو ثبت نام نمی کنید؟
مسوول ثبت نام: نوکرتم ارباب، نمی شه، شرمنده، بذار دستت رو ببوسم که شما صلاحیت ‏نداری، حالا شما ناهار خوردی؟
یک نفر: آقا، من همه چیز خوردم، چرا من صلاحیت ندارم….‏
مسوول ثبت نام: ده نوکرتم، همینه دیگه، شما نه صلاحیت داری، نه نوکر بودی، برو ارباب، ‏انشاء الله عوضش بعدا می آم شیشه خونه تون رو تمیز می کنم.‏

در وزارت صنایع
کارفرما: سلام عرض می کنم قربان، اومدم موافقت برای احداث کارخونه هویج سازی بگیرم.‏
مدیرکل: نوکرتم ارباب، خوش اومدی، الهی درد و بلات تو سرم، شما داداششی؟
کارفرما: داداش کی؟ من متخصص هویج از کانادا هستم، اومدم به کشورم خدمت کنم…‏
مدیرکل: نوکرتم، خوش اومدی، ارباب، بفرما ببینم شما پسرخاله شی؟
کارفرما: پسرخاله کی؟ من مهندس صنایع غذایی هستم، می خوام کارخونه دایر کنم…‏
مدیرکل: ارباب! شما نه داداششی و نه پسرخاله اش، حتما ارباب من باجناق ایشونه، درست ‏می گم؟
کارفرما: من باجناق ندارم قربان، من سرمایه مو آوردم برای میهنم هویج تولید کنم.‏
مدیرکل: الهی ارباب، خیر از جوونیت ببینی، نوکرتم، شما پس حتما دیگه پسرش هستی؟
کارفرما: پدر من بیست سال پیش مرحوم شده، من آدم متدینی هستم که اومدم برای مبارزه با ‏آمریکا به میهنم خدمت کنم و ثابت کنم که امپریالیسم هیچ غلطی نمی تواند بکند…‏
مدیرکل: نوکرتم ارباب! چقدر حرفای قشنگی زدی، واقعا نوکرت تحت تاثیر قرار گرفت، ‏دقیقا متوجه شدم که شما باید داماد ایشون باشی، درسته ارباب؟
کارفرما: نه آقا جان، زن من پدرش ده ساله فوت کرده، من داماد کسی نیستم، من فقط اومدم ‏برای خدمت به میهن هویج ایرانی تولید کنم که به هویج فرنگی بگه زکی…‏
مدیرکل: من نوکرتم عزیز دل، بذار دستت رو ببوسم بخاطر این نیت پاک، واقعا به نظرم شما ‏باید با ایشون فامیل باشی، نیستی؟
کارفرما: با کی؟ من اصلا نمی فهمم باید باجناق یا برادر یا پسر یا داماد کی باید باشم؟‏
مدیرکل: نوکرتم، اتفاقا منم از همین تعجب می کنم ارباب، شما هیچ آشنایی با ایشون نداری، ‏چطوری می خوای مجوز بگیری، اونم برای هویج که کالای استراتژیک هست؟‏
کارفرما: پس من چکار کنم؟
مدیرکل: نوکرتم، الآن خودم نوکری تو می کنم و برات یه چایی قند پهلو با یه پر لیمو می آرم، ‏خستگی ات در بره…‏
کارفرما: خب، بعدش چکار کنم؟‏
مدیرکل: نوکرتم، بعدش دو تا راه داری، یا باید فامیل شون بشی یا برگردی کانادا، ارباب! ‏اونجا می گن خیلی راحته، درسته؟
کارفرما: من چایی نمی خورم، فقط جان مادرت به من بگو باید فامیل کی بشم که مجوز ‏بگیرم؟
مدیر کل: نوکرتم، الهی کف پات سر چشمم بیاد، آخه وقتی نمی دونی باید فامیل کی بشی، من ‏چی بگم؟ ارباب جون، شما بفرما، بذار هم باد بیاد هم نفر بعدی….‏

در وزارت علوم
دانشجو: سلام استاد!‏
مسوول حراست: استاد شمایی عزیز دل، من نوکرتم
دانشجو: خواهش می کنم، لطف دارید، می خواستم ببینم چرا اخراج شدم؟
مسوول حراست: نوکرتم عزیزم، ارباب جون! شما ضد انقلاب تشریف دارید، واسه همین هم ‏اخراج شدید…‏
دانشجو: من بخدا کاری نکردم…‏
مسوول حراست: آخه چاکرتم، الهی بمیرم برات، شما شعار دادی ارباب، می خوای برات ‏چایی بیارم، آب هویج می خوری برات بیارم که چشمات قوی بشه اوضاع مملکت رو خوب ‏ببینی سرورم؟
دانشجو: نه، خیلی ممنون، ولی من هیچ کاری خلاف قانون نکردم…‏
مسوول حراست: ارباب جون، قانون منم که نوکرتم، الهی پیشمرگت بشم، شما بکلی اخراجی.‏
دانشجو: من می رم از دست شما شکایت می کنم…‏
مسوول حراست: دستت درد نکنه ارباب، بیا خودم آدرس یه قاضی خوب بدم که اونم نوکر ‏شماست، همین الآن هم برات وقت می گیرم، نمی ذارم اربابم دست خالی از اینجا بره…‏

در وزارت مسکن
مقاطعه کار: سلام قربان!‏
مسوول زمین: سلام بزرگوار، سلام سرور، سلام ارباب! سلام به روی ماهت!‏
مقاطعه کار: ممنون از الطاف شما، می خواستم یک آپارتمان بسازم، زمین هم دارم، می خوام ‏قدمی در جهت کاهش مشکل مسکن بردارم…‏
مسوول زمین: ای قربون اون قدم برداشتنت، بذار کف پاتو ببوسم که برای ملت قدم برمی ‏داری، ارباب جون، چند طبقه می خوای بسازی؟
مقاطعه کار: بیست طبقه، چقدر طول می کشه مجوز بگیرم؟
مسوول زمین: واسه شما سرورم بقدر یه چایی خوردن که همین حالا برات می آرم، آبلیمو هم ‏بریزم یا فقط با قند می خوری یا با خرما؟
مقاطعه کار: من چایی تلخ می خورم، نمی خوام مشکل شکر مملکت بیشتر از این بشه…‏
مسوول زمین: ای قربونت برم ارباب که خودت قند و عسلی، اینم چایی( چایی می دهد) ببینم، ‏شما یه پونصد میلیونی همراهت پول خورد داری؟ ‏
مقاطعه کار: پونصد میلیون؟ این قدر عوارض باید بدم؟
مسوول زمین: نه عزیز دلم، نه محبوبم، نه دلبندم، نه ارباب، عوارض رو بعدا می ریزی به ‏حساب، نوکرت واسه ات چایی آورده، گفتم شاید بخوای یه کمی مشکل چند تا یتیم رو حل ‏کنی، مستقیما می دم به یتیم های لبنان و نیکاراگوئه، گرفتارن، منم نوکری شما و اونها رو می ‏کنم…‏
مقاطعه کار: یعنی باید این پول رو بدم؟‏
مسوول زمین: نه نوکرتم، مجبور نیستی ارباب، ما نوکر شمائیم و باید کارتون رو انجام بدیم. ‏می تونی ندی.‏
مقاطعه کار: در هر حال من رشوه نمی دم، لطفا مجوز منو بدین….‏
مسوول زمین: الهی قربونت برم، شما تا حالا نوکر نداشتی؟‏
مقاطعه کار: نه، من همیشه کارهای خودم رو خودم کردم.‏
مسوول زمین: همینه ارباب، الآن هم فکر کنم باید کارهای خودت رو خودت بکنی، شما ‏احتیاج به نوکر نداری، بفرما ارباب برو بیرون….‏

در وزارت کار و امور اجتماعی

نوکر: سلام ارباب، من نوکرم…‏
مدیرکل کاریابی( تعجب می کند): ای قربونت برم عزیز، من نوکرم، شما اربابی….‏
نوکر: نه قربان، اسمم اسدالله است، بیست سال نوکر بودم، حالا اومدم خدمت شما دنبال کار، ‏می شه برام یه جایی کار پیدا کنید که بازهم نوکر بشم؟
مدیرکل کاریابی: ده نوکرتم، این یه رقم رو نمی شه…. حالا می خوای چکار کنی؟ ‏
نوکر: می خوام نوکری کنم….‏
مدیرکل کاریابی: نمی شه ارباب…. شما می خوای بذارمت عضو هیات مدیره باشگاه استقلال، ‏جای خالی دارم؟
نوکر: نه قربان، فوتبال بلد نیستم، فقط می خوام نوکری کنم…‏
مدیرکل کاریابی: آخه نمی شه ارباب، اینجا من نوکرم و بهت می گم می تونم بذارمت ‏فرماندار، خوبه فرماندار بشی، ده تا شهر جای خالی دارم، بذارم؟
نوکر: نه قربان، من بلد نیستم فرماندار بشم، من فقط می تونم نوکر بشم…‏
مدیرکل کاریابی: بابا، سرورم، چاکرتم، نوکرتم، این یکی رو بی خیال شو، همین الآن می ‏تونم بفرستمت بشی سفیر ایران در پاریس یا کانادا یا کاراکاس یا هر جا دوست داری… هفت تا ‏جای خالی هم دارم، گذاشتم کنار برای آدم اینکاره….‏
نوکر: آخه من زبان بلد نیستم، خارج هم نمی خوام برم، من فقط می خوام نوکر بشم…‏
مدیرکل کاریابی: ارباب جان، الهی منو کفن کردی با همین دستات، نوکری رو بیخیال، من ‏همین حالا می ذارمت معاون وزارت کشور، سه تا جای خالی دارم…‏
نوکر: نمی تونم ارباب، خیابون فاطمی به خونه ما دوره، ضمنا از این کارها هم بلد نیستم، ‏لطفا منو بذار نوکری کسی یا جایی رو بکنم…‏
مدیرکل کاریابی: نوکرتم، چاکرتم، معاونت وزارت کشور که بلدی نمی خواد، اینها که هستن ‏مگه بلدن؟ شما می ری معاون می شی، شیش ماه بعد هم استعفا می دی، بعدا خودم می ذارمت ‏وزیر، اجازه می دی ارباب؟
نوکر: نه، من نمی تونم، من فقط می خوام نوکر باشم….‏
مدیرکل کاریابی: مطمئنی ارباب؟ ‏
نوکر: آره نوکرتم، آره چاکرتم؟
مدیرکل کاریابی وسایلش را جمع می کند و کیفش را برمی دارد و می گوید: ببین! مرتیکه ‏عوضی، برو به اونی که فرستادتت بگو من که همیشه حرفش رو گوش کردم، واسه چی ‏اینجوری آدم رو برکنار می کنن؟
نوکر: چشم ارباب، خدمت شون می گم، خسته نباشی…‏
مدیرکل کاریابی می رود و نوکر شلوارش را در می آورد و در حالی که پیژاما پوشیده روی ‏صندلی او پشت میز می نشیند.

از دفترچه خاطرات يك رئيس جمهور : شخصا مسكن را ارزان مي كنم

نوشتن دیدگاه

نشستن خانم های مانتویی در ردیف های اول تالار وحدت ممنوع شد

زن خانم تالار ودت زنان مانتویی
هفت تیر  ۷tir.com 
  :  اصغر امیرنیا، مدیرعامل بنیاد رودکی، نشستن خانم‌های مانتویی را در ردیف‌های اول تالار وحدت ممنوع کرده است.

 خانم‌های مانتویی که به عنوان میهمان یا هر عنوان دیگری، بلیط‌ های ردیف اول را در دست داشته باشند، اجازه نشستن در سه ردیف اول را ندارند و به ردیف‌های آخر تالار راهنمایی می‌شوند.

بر این اساس همه خانم‌هایی که قصد نشستن در صندلی‌ های ردیف اول تا سوم را دارند، باید چادر به سر داشته باشند. این در حالی است که امیرنیا هنوز دستوری برای دادن چادر در ورودی تالار به میهمانان غیرچادری –مانند آنچه در امام‌ زاده‌ ها صورت می‌گیرد- صادر نکرده است.

 امیرنیا از بازرسان وزارت ارشاد بود که در دولت نهم از سوی صفار هرندی به عنوان مدیرکل اداره ارشاد استان تهران منصوب شد.

وی، بیست و هشتم فروردین ماه امسال با حکم صفار هرندی به عنوان مدیرعامل بنیاد رودکی منصوب شد. بنیاد رودکی دارای سه مجموعه فرهنگی شامل تالار وحدت، تالار فردوسی و مجموعه فرهنگی انقلاب اسلامی (زیرزمین برج آزادی) است.  

 اصغر امیرنیا سابقه فرهنگی و هنری ندارد و وزیر ارشاد هم در مراسم معارفه وی تنها به سوابق جبهه و جنگ وی اشاره کرد.

امیرنیا پس از منصوب شدن به عنوان مدیرعامل بنیاد رودکی، در اولین مصاحبه مطبوعاتی خود اعلام کرد که در این بنیاد هنر برای هنر تعریفی ندارد، بلکه هنر برای تمام اقشار مردم مورد توجه قرار می‌گیرد و این‌گونه است که اگر یک اثر هنری بتواند در جامعه تأثیرگذار باشد، شایسته حمایت خواهد بود، در غیراین‌صورت تولید آن اثر هنری تنها هدر رفتن بودجه است.
.
پاسخ به همه سوالات شما در تالار هفت تیر
در تالار هفت تیر عضو شوید

نشستن خانم های مانتویی در ردیف های اول تالار وحدت ممنوع شد

نوشتن دیدگاه

تجارت پرسود خرافات در تهران : پیلم بده تا فالت بگیرم

فال طالع بینی
هفت تیر  ۷tir.com 
   تهیه گزارش از شیرین حوازاده :  وقتی به شوق دانستن از آینده نامعلوم و با باور درونی، سراغ مرجعی مثل یک فالگیر می روید، مسلم است که میزان قابل توجهی از حس «تلقین پذیری» را با خود حمل می کنید. پس «احتمالات» و «پیش بینی» های عوامانه، کلیشه یی و خام دستانه فالگیران را جدی می گیرید و کم کم، خیلی آرام و خاموش و گاه حتی ناخواسته، تبدیل می شوید به مشتری ثابت بساط رنگارنگ «خرافات». تجربه نشان داده که اگر «زن» باشید- به هزار و یک دلیل و از جمله به دلیل فرودستی تاریخی یا فرصت های نابرابر آموزشی – استعداد بیشتری از خودتان برای پذیرش خرافات و رفتن از پای بساط یک فالگیر به بساط فالگیر دیگر بروز خواهید داد. رمال ها و دعانویس ها هم اغلب خوب می دانند چگونه با مقتضیات زمان پیش بروند تا اعتماد شما را از دست ندهند. برای اثبات ادعاهای خود تفسیرهای علمی می تراشند و مثلاً مدعی می شوند که برخورد دهان انسان با فنجان قهوه DNA او را به فنجان منتقل می کند، اما واقعیت جایی بیرون از فنجان قهوه و تصاویر روی ورق هاست و شاید به همین دلیل است که جامعه شناسان از رشد تمایل مردم و به خصوص زنان به «خرافات» و « فالگیری » می هراسند. شاید به همین دلیل است که در قوانین جاری کشور هم سابقه جرم انگاری رمالی و فالگیری وجود دارد. در سال ۱۳۵۲ با تغییرات و اصلاحاتی در ماده سوم آیین نامه امور خلافی برای آنها که مبادرت به رمالی و فالگیری و امور مشابه می کنند جریمه نقدی تعیین شد. علاوه براین از آنجا که خرافه پروری و رمالی مصداق کلاهبرداری است، بنابر ماده ۱ قانون تشدید مجازات جرم محسوب شده و مرتکب به آن به حبس از دو تا ۱۰ سال و انفصال ابد از خدمات دولتی و پرداخت جزای نقدی معادل مالی که اخذ کرده، محکوم می شود. اما حتی با وجود این تصریح قانونی هم هنوز شهر پر است از خریداران «خدمات خرافی»؛ خریدارانی که حاضرند به قیمت های گزاف «خرافه» بخرند؛ خریدارانی که فراموش کرده اند که «از زندگی نباید ترسید، از دروغ باید ترسید.»
.

دوست دختر دوست پسر

اپیزود اول؛ دست های تو با من آشناست

- آی خانم خوشگل پیشانی بلند، دستت بده من ببینم.

دختر صدای بم فالگیر دوره گرد را می سپارد به همهمه شهر. میان چنارهای بلند خیابان ایتالیا قدم تند می کند که یعنی حوصله مزاحم ندارد. زن فالگیر اما چادرش را در قوس کمرش گره زده و ول کن نیست. عادت دارد به بی اعتنایی. پشت سر دختر راه افتاده و با لهجه یی که نمی شود به راحتی فهمید مال کجاست «دست» او را می خواهد.

- دستت بده. من فالت ببینم؛ نخواستی اصلاً هیچی بهم نده. من که می دونم بختت هم مثل پیشانی ات بلنده. می دونم دلخوری… بیا دستت بده. «خوشگ کارًتٍ بîسیٍاسٍ» (خواهرم کارت بسته است). دستت بده، گره از کارت باز کنم .

دختر اما رسیده به تقاطع بلوار کشاورز و خیلی زودتر از آنکه زن فالگیر به خودش بجنبد، بر صندلی جلو یک پراید مسافرکش نشسته است. ماشین گاز می دهد و می رود. فالگیر هم راه «پارک لاله» را پیش می گیرد. توی پارک شاید موردهای بهتری پیدا کند. می روم جلو.

- سلام خانم.

با تمام صورتش می خندد؛

- خانم شمایی. سلام. دستت بده ببینم پیشانی بلند.

- به شرطی که به سوال هایم جواب بدهی.

- هرچه می خوای بپرس که بختت بلنده. امروز می ری تا دو زمان بعد. بعد دو زمان مشکلت حل می شه.

- دو زمان یعنی کی؟ من که نگفتم مشکلی دارم.

- دو زمان می تونه دو روز باشه، دو هفته باشه، دو ماه باشه…

- دو سال باشه، دو قرن باشه،

هوشمندانه از این کنایه می گذرد .

- رازت پیش خودت بمانه. خیلی ساده یی. به همه حرف می زنی. به کسی نگو اگه برات خواستگار آمد.

- از کجا فهمیدی برام خواستگار میاد؟

- چرا نیاد خب؟ دختر به این خوبی؟ تا دو زمان دیگه میاد. دستت هم خیلی شلوغه. پر بار و بر می شی ان شاء الله.

خطوط کف دستم را با انگشت نشان می دهد؛ «ها، ببین. خط عمرت هم طولانیه.»

- روزی چقدر درمیاری؟

- زیاد نیست به خدا. چیزی نمی شه.

- حالا مثلاً؟

- یک روز ده تومن، یک روز شش تومن…چیزی نمی شه با پنج تا بچه.

- توی خیابان اذیت نمی شی؟ کسی کاری به کارت ندارد؟

- نه، مگر چه کار می کنم؟ خلاف که نکردم. دست مردم می خوانم.

- چرا همیشه سراغ زن ها می روی؟ دست مردها را نمی خوانی؟

- مردا را هم می خوانم. تو دست آنها هم نوشته. فرقی نمی کنه. یک بار دست یک آقایی را خواندم ۱۰ هزار تومان بهم داد.

- مگه چی بهش گفتی؟

- همه بود و نبودش را گفتم. گفتم داری با زنت می ری کانادا. زنت داره امتحان تافل می ده. خیلی هم موفق می شوید. مرده دهانش باز مانده بود. گفت خدا از دهانت بشنود. بعد هم دو تا ۵ هزار تومانی داد بهم.

- تو می دانی تافل چیست؟

- چرا ندانم؟ مگر خرم؟ زبان خارجی است دیگه.

- سواد داری؟

- تا کلاس پنجم خواندم.

- از کجا آمدی تهران؟

- اهواز.مادرم دعا می نوشت اما زود خدا خواستش.

- شوهر هم داری؟

- فکر کردی چی؟ پس پنج تا بچه را از تو تخم مرغ آوردم؟

- منظورم این است که الان شوهرت کجاست؟

- مرده. رفته گور مرگش را پیدا کنه… شما هم خانم ستاره اقبالت بلنده. تا دو زمان دیگه ثروتمند می شی. روزای یکشنبه و سه شنبه هم برات اومد نداره.

- این حرف ها را همین طوری می گویی دیگر. واقعاً مردم هم باورشان می شود؟

- همین طوری نمی گویم. تو دستت نوشته، رو پیشانی ات نوشته. می خوانم و می گم.

هوا عوض شده. رسیده ایم به پارک لاله. چشم های قهوه یی سوخته اش خیره شده به دختر و پسری که نشسته اند زیر سایه کوچک یک بید مجنون.

- درخت آن پسر بید است. بید یعنی مالیخولیا. دختر باید حواسش باشد. پولم بده بروم به دختر بگویم. دختره درخت ممرز است.

- من چه درختی هستم؟

- تو که خانم، زبان گنجشکی. خیلی هم کینه یی هستی. خدا نکنه با کسی بد بشی.

- اینها را هم توی سر و صورت آدم ها نوشته.

- آره دیگه. تو مال ماه فروردینی گمانم. فروردین هم زبان گنجشکه.

- دیدی اشتباه کردی؟ من متولد اسفندم.

- اتفاقاً اسفند و فروردین که پشت هم اند. اشتباه نیست.

- حالا چقدر باید بدهم؟

- هر قدر کرمت هست. خانم دکتر خوشگل خوب پول می ده.

- ۱۰۰۰ تومان خوبه؟

- ۱۰۰۰ تومن؟، ۱۰۰۰ تومن چیه؟ نیم ساعته دارم طالعت می گم. ۵ هزار تومن بده.

- ۵ هزار تومان؟ این طوری که درآمدت خیلی بیشتر از روزی ۱۰ تومان می شود؟

.
فال طالع بینی اخبار فال طالع بینی دعا نویسی
.
اپیزود دوم؛ ویزیت های ۶۵۰ هزار تومانی

در بسیاری از شهرهای ایران هنوز هم «دعانویسی» در میان مردم طرفداران و معتقدان بی شمار دارد. هنوز هم عده یی هستند که کتاب «جامع الدٌîعîواتٍ» را گذاشته اند جایی در گوشه و کنار اتاق نمور و نیمه تاریکشان و با دعانویسی و طلب شفا یا گشایش برای دیگران گذران زندگی می کنند. دعانویسان ایران را حدود ۱۰ هزار خانوار دانسته اند که در سراسر کشور پراکنده اند. بیشتر دعانویسان بی سوادند و عده کمی از آنها خواندن و نوشتن می دانند. گروه بزرگی از دعانویسان در حوالی شیراز یا گود عرب های تهران ساکن اند. در بعضی شهرها حتی خاندان هایی هستند که نسل اندر نسل به دعا نویسی شهره اند و پسر و پدر و پدر پدر را مردم به شفابخشی و مستجاب الدعوگی می شناسند. خاندان «قافله باشی» در قزوین یکی از نمونه های مشهور این قبیل خانواده ها هستند. اگر دردی داشته باشید و از پزشکی ناامید شده باشید، دعانویسان برایتان روی تکه کاغذی می نویسند؛

اخبار فال طالع بینی دعا نویسی« وî نïنîزًٌلï مًنî القïرآنٍ ما هïو شîفاءً و رîحمهï لًلٍمïومًنًینٍ و لا یîزیدï الظالمین الا خساراً برîحٍمتًکî یا اîرحم الراحًمینٍ» و از خداوند می خواهند تا به حق ۱۴ معصوم شما را شفا عنایت فرماید. دعایشان را با گلاب یا آب پاک درمیان ظرفی می شویند و آب یا گلاب را به شما می خورانند یا به سر و رویتان می پاشند. کاغذ دعانویسی ساده و بی خط است و باریک و دراز و اغلب در پارچه سبز رنگی پیچیده و به دست «دعا گیرنده» داده می شود.دعاباوران هم که اغلب از توده مردم هستند برای حل مشکلات کوچک و بزرگی مثل بسته شدن کار، محبت زن به شوهر، محبت شوهر به زن، محبت عاشق و معشوق به یکدیگر، سیاه بخت کردن زن نزد شوهر و شوهر نزد زن، ایجاد مهر و محبت میان زن و شوهری که از هم جدا شده اند، جن زدگی، دیوانگی، نازایی، بچه دار شدن و بسیاری دیگر از مسائل اینچنینی هیچ مرجعی را امن تر و مطمئن تر از دعانویسان نمی دانند. این طوری است که خانه دعانویسان همیشه شلوغ است و مشتاقان دیدارشان بی شمار و بی تاب. زنان زیادی از سراسر کشور آمده اند و در نوبت انتظار دیدار با دعانویس مشهور به گپ زدن با هم مشغول اند. زن کرد از دخترش می گوید که تا به حال دو بار خودکشی ناموفق داشته و آمده تا از دعانویس بخواهد طلسم بدبختی او را بشکند، می پرسم؛ «دخترتان را پیش روانپزشک برده اید؟»

- نه.

- چرا؟

- خب، دعانویس هم همان کار را می کند دیگر.

- چه کاری؟

- دعا می نویسد، می دهد تا طلسم این بچه شکسته شود و دست از این کارها بردارد.

- اما روانپزشک چنین کاری نمی کند. تازه از کجا مطمئنید که با دعا دخترتان خوب شود؟

- مطمئنم. همسایه هایمان قبلاً آمدند پیش حاج آقا. جواب گرفته اند.

- چقدر پول داده اند؟

- پول که نمی گیرد آقا.

- یعنی این همه آدم را روزانه مجانی می بیند؟

- نه. اما اسمش «پول » نیست.«نیاز » است.«نیاز » را هم قبل از نوشتن دعا می گیرند، وگرنه دعا تاثیر نمی کند،

زن دیگری به حرف می آید که؛ «خانم بگذار من بگویم بهت. زن برادرم با من دشمنی داشت و زندگی ام را طلسم کرده بود. بخت دخترم را بسته بود. اصلاً از اولش حسودی می کرد به اینکه اخلاق شوهر من خوب است. از چشم هاش که دیگر نگو. چشم زخمش زبانزد فامیل است. من آمدم پیش حاج آقا و او سحر این زن را برایم باطل کرد. من را از افسون زن برادرم خلاص کرد.»

- چطوری؟ اصلاً از کجا فهمید که چه کسی شما را افسون کرده؟

- این را که خودم می دانستم و بهش گفتم. او هم دعا نوشت، داد دستم. دعا را بردم گذاشتم زیر فرش آشپزخانه شان. یک قفل هم داد گذاشتم بالای سر دخترم. روی قفل عددهای باطل السحر نوشته بود. چند وقت بعد هم کلیدش را داد و یکی دو ماه بعد یک خواستگار خوب برای دخترم پیدا شد.

- دخترتان چند سال دارد؟

- ۲۰ سال. الان شش ماه است که عقد کرده.

- خب، سن زیادی نداشته و آمدن خواستگار در این سن هم اتفاق عجیبی نیست.

- شما حالیت نیست. ایمان نداری. می گویم دخترم را قفل کرده بود.

- خب پس حالا چرا دوباره اینجایی؟

- به خاطر شوهرم. من یک دعایی هم برای محبت بیشتر گرفته بودم که حاج آقا گفته بود بگذارم توی لباس شوهرم. چیزی نبود. دعا بود فقط. برای رفع چشم زخم و اینکه محبت مان بیشتر شود. اما وقتی که دید خیلی عصبانی شد. او هم مثل خودت ایمان درست و حسابی ندارد. حالا همه اش می گوید می ترسم چیزخورم کنی و به من بی اعتماد شده. آمدم تا حاج آقا کمکم کند.

- برای قفل و دعاهای قبلی چقدر پول دادید؟

- برای قفل ۶۵۰ هزار تومان. اما می ارزید، برای دعاها هم هر بار ۲۰ هزار تومان « نیاز » می دهم.
.

اخبار فال طالع بینی دعا نویسی

اپیزود سوم؛ تجارت تاروت با وقت قبلی

فرز و بامهارت «تاروت صغیر» و «تاروت کبیر» را روی میز می چیند. قبل از آن چند دقیقه یی هم به «برزدن » ورق ها گذشته. همین طور بی اعتنا به حضور جمع، کارت های مصورش را با حرکات موزون از این دست به آن دست می کند، درباره کارش هم توضیح می دهد؛ «این کار را اصلاً با رمالی و این حرف ها یکی نگیرید. تاروت یک هنر است. یک جور پیشگویی الهام بخش است…»

- یعنی شما تاروت را فال نمی دانید؟

- من؟ من که کاری با این حرف ها ندارم. به شما می گویم چون دارید می پرسید.

- می خواهم بدانم شما فالگیر هستید یا نه؟

- به چه دردت می خورد این سوال ها؟ سوال اصلی زندگی ات را از تاروت بپرس… اجداد من از کولی های اروپایی بودند که تاروت را از مصری ها یاد گرفتند. من هم دارم کار آنها را ادامه می دهم.

- یعنی شما از اروپا به ایران آمده اید؟

- بالاخره از یک جایی آمده ام دیگر. حالا اصلاً سوالی داری یا فقط آمده یی وقت تاروت را بگیری؟

- نه. اما خب برایم جالب است. این کارت ها، این فضا …

- این کارت ها را که می بینی با کلی بدبختی از اروپا آورده ام. کارت های ایرانی که به درد نمی خورد. یک مشت کارت به اسم کارت ایتالیایی می دهند توی بازار که همه شان هم سانسور شده. قطع اصلی تاروت را هم ندارد. اصلاً «آرکانای بزرگ» و «کوچکش» را که ببینی، نمی شناسی بس که بی کیفیت است…اگر رفتید جایی و دیدید طرف دارد با کارت های ایرانی تاروت می خواند، بدانید که هنوز خیلی تازه کار است و احترام تاروت سرش نمی شود… خب سوالت؟

- راستش دوستم سوال دارد…

موهای صاف رنگ شده اش را با دست کنار می زند؛

- ببین تو دیگر حتی اگر صد میلیون هم بدهی چون ایمان نداری، صمیمیت نداری برایت کارت نمی چینم. فهمیدی؟ می دانی چرا؟ برای اینکه جرات نداری از مشکلاتت حرف بزنی. جرات نداری از مشکلاتت سوال کنی. برای همین سوال های بی ربط می پرسی. من هم سرم خیلی شلوغ است. وقت برای این کارها ندارم.از پشت میز بلند می شود. دست هایش بزرگ و مردانه اند و به سیگار زنانه یی که با فندک اژدها نشان طلایی روشنش می کند، نمی آیند. بلند که می شود سر و صدای به هم خوردن زیورآلاتش می پاشد توی تاریکی اتاق زیرشیروانی . در و دیوار پر از طرح های نمادین و نقش های اسطوره یی است. با اشاره چشم و ابروی سیاهش از دوستم می خواهد که جای من، پشت میزگرد تاروت بنشیند. می پرسد؛ «چای یا قهوه؟» اینجا از مشتری هایش که پیش از آمدن باید تلفنی وقت بگیرند، پذیرایی مختصری هم می کند.

- خب سوالت را از تاروت بپرس. گفتی قبلاً هم آمده بودی؟

- بله. این سومین بار است که می آیم.

- هنوز هم نگران تمام شدن آن رابطه یی؟

- چه جالب،، یادتان است شما؟

برای اولین بار می خندد؛ «معلوم است که یادم هست.»

این بار یکی دو مرتبه که بر می زند به شیوه یی متفاوت کارت ها را روی میز می چیند. بعد شروع می کند به خواندن کارت ها. چند کارت را جابه جا می کند. تاکید می کند که کارت های سمت چپ مربوط به دوستم و کارت های سمت راست مربوط به طرف مورد نظر اوست. خطی به پیشانی «بوتاکس شده اش» می اندازد و می گوید؛ ای بابا….انگار نباید منتظر حل شدن سریع این موضوع باشی. کار بیخ پیدا کرده. طرفت کاملاً در فکر قطع رابطه است….اما شاید بشود یک کارهایی هم کرد…

سرعت و اعتماد به نفس و مهارت در چینش کارت ها مهم ترین ویژگی کار کسانی است که فال تاروت می گیرند. نزدیک ۵۰ سال باید داشته باشد اما جوان تر از سنش نشان می دهد. برای هر مشتری بیش از ۲۰ دقیقه وقت نمی گذارد. به هر حال همیشه دیگرانی هم هستند که از قبل وقت گرفته و روی صندلی های لهستانی کنار در به انتظار نشسته اند و بوی قهوه از فنجان شان می پیچد توی سکوت مرموز اتاق که با وجود پس زمینه موسیقی کولی های اروپا همچنان بر همه چیز غلبه دارد.

- همان قیمت دفعه پیش.

دوستم هفت اسکناس دوهزار تومانی از لای کتابش بیرون می آورد و می گذارد روی میز. زن سیگار دیگری آتش می کند؛

- به زودی سایت اینترنتی مان هم راه می افتد و راحت تر می توانید وقت بگیرید.

- چه خوب.

- راه که افتاد آدرسش را برای مشتری های ثابتم می فرستم. ضمناً اگر تا ماه دیگر وقت می خواهید همین الان به ماندانا بگویید. چون تا ۴۵ روز دیگر می روم تبت و مدتی نیستم.

دوستم می رود سراغ ماندانا تا وقت بعدی اش را بگیرد. ساعت ۶ بعدازظهر است و هر هشت صندلی لهستانی کنار در ورودی پر.

- تو بالاخره سوالت یادت نیامد؟ اگر خواستی دفعه بعد با دوستت بیا،

دارم به این فکر می کنم که حتی بدون سوال من هم درآمد همین چند ساعت اخیر کولی اروپایی، تنها در یک روز چیزی نزدیک به ۱۳۰ هزار تومان است؛ یعنی حدود یک سوم حقوق ۳۱ روز من،
.
فنجان قهوه فال قهوه اخبار فال طالع بینی دعا نویسی

اپیزود چهارم؛ زندگی یعنی قهوه کف فنجان

جمع شده ایم در اتاق پذیرایی. کلاغ های گرمازده در قاب بلند پنجره ها قارقار می کنند. «مادام» هنوز نیامده. قبلاً شرط کرده بود که نمی تواند وقتش را تلف کند. گفته بود اگر زیر ۱۰ نفر باشیم، نمی آید. یعنی برایش صرف نمی کند این همه راه بیاید چهار تا فال بگیرد و برود. مامان نازنین هم قول داده بود که ۱۰ نفر را حتماً جور کند. حالا ما ده نفریم؛ نشسته ایم توی اتاق پذیرایی روشن و دلباز مامان نازنین و کیک خانگی و چای تازه دم می خوریم که صدای زنگ در می پیچد توی سرمان. مادام به آژانس گفته برای دو ساعت دم در بایستد. خانم ها را یکی یکی به اتاق خواب نازنین دعوت می کند. به حریم خصوصی پایبند است و فال هر کس را فقط به خودش می گوید. تذکر می دهد که با خودمان قلم و کاغذ داشته باشیم تا پیشگویی ها و رهنمودهایش را یادداشت کنیم. نازنین نفر اول است. یک ربع بعد با کاغذی که ریزریز روی آن نوشته بیرون می آید. همه کنجکاوند که بدانند چه گفته و چه شنیده.

- خوب بود؟

- فوق العاده بود. گفت بچه ام پسر است. گفت ۶۵ تا ۹۵ درصد جنسیت بچه را درست می گوید.

- ۶۵ تا ۹۵ که خیلی فاصله دارد؟

- به هر حال درصدش یک اطمینانی بود. چند سال چین بوده. از روی یک جدول چینی جنس بچه را می گفت. ستاره دار یعنی پسر، بی ستاره یعنی دختر.

- فنجانت چی؟

- گفت زیادی ازش خوردم و ته مانده اش کافی نیست اما نعلبکی را روی فنجان گذاشتم و ۵ دقیقه بعد گفت در جهت عقربه های ساعت بچرخم و بعد فنجان و نعلبکی ام را خواند. گفت مسعود برایم می میرد. گفت بعد از زایمانم سفر می رویم؛ جایی که من دوست دارم. احتمالاً منظورش ترکیه بوده. یک چیز جالب هم گفت که دیگر کف کردم. گفت مسعود امنیت شغلی ندارد. راست می گفت. مسعود می خواهد کارش را عوض کند… خیلی وارد است بچه ها. این همه چیز می گوید فقط نفری ۱۵ تومان می گیرد.

صدای مادام می آید؛ «نفر بعد. زود باشین. معطلم نکنید دخترا.»

نازنین فوق لیسانس معماری است و مادرش معلم دبیرستان. مامانش می گوید؛ «ای بابا…اینها فقط جنبه تفریح دارند. می خواهیم دور هم جمع شویم. حالا چهار تا کلمه هم از یک فالگیر بشنویم،به اینکه نمی گویند خرافات.»

- یک ساعت گذشته و آژانس هنوز دم در است. مادام همه را ویزیت کرده. به نوشین گفته در فالت یک زن بانمک می بینم که به زندگی ات نظر دارد…»

- قبل از اینکه شال بلند قرمز رنگش را سر کند، اعلام می کند؛ «شماره موبایلم را که دارید. سه شنبه ها هم در آرایشگاه قهوه و ورق می گیرم. اگر مشکلی داشتید، بیایید. (می خندد) زندگی همین است دیگر…قهوه کف فنجان… بیایید. تازه قرار است آموزش «فنگ شویی» هم بگذارم.

فال ورق
اپیزود پنجم؛ تجارت پرسود خرافات

لازم نیست راه دور بروید. فال و «دعا» در خیابان های همین شهری که در آن زندگی می کنیم از ۲ هزار ریال تا دو میلیون تومان به فروش می رسد. از فال های حافظ در پاکت های کاهی گرفته تا کف بینی و چهره خوانی و آینه بینی و دعاهای گشایش طلسم. در این میان بعضی خدمات خرافی مثل «تسخیر جن» و «فروش موکل جن» هم مشتری های خاص خودش را دارد. مشتری هایی که اغلب پولدار و حتی تحصیلکرده اند و طیف متنوعی از زنان خانه دار تا خانم های استاد دانشگاه را دربرمی گیرند. عده یی از فالگیرهای تهرانی حتی با دریافت هزینه مکالمات تلفنی شان – البته به دلار- به مشتری های خارج از کشور هم خدمات خرافی می دهند. درآمد متوسط این گروه از فالگیرها گاه تا روزی یک میلیون تومان هم می رسد، این طوری است که خیلی از آنها در برج های شیک و مدرن پایتخت، دفتر کار و اغلب تنها به صورت سفارشی و با تعیین وقت قبلی، مشتاقان را می پذیرند. برخی از فالگیران برای گرفتن فال قهوه تا ۱۵۰ هزار تومان دستمزد می گیرند و زنانی هستند که تا ۵۰ هزار تومان هم برای احضار ارواح، فال ورق، یی چینگ، تعبیر خواب و فال شمع و تفاله چای پرداخته اند. از طرفی رمالی اینترنتی هم در سال های اخیر رشد عجیبی را به نمایش گذاشته است. براساس آخرین اطلاعات به دست آمده از موتورهای جست وجوگر اینترتی، در حال حاضر بیش از دو میلیون و ۱۷۰هزار صفحه وب در بخش فارسی خدمات فالگیری وجود دارد که اطلاعاتی درباره انواع فال در اختیار کاربران خود قرارمی دهند یا برای آنها به صورت اینترنتی فال می گیرند. بسیاری از این سایت ها کتاب های طالع بینی هندی، چینی و ژاپنی و انواع محصولات خرافی را معرفی کرده و با قیمت هایی بیش از قیمت پشت جلد کتاب می فروشند. فال های اینترنتی هم اغلب از دو،سه هزار تا ۳۰۰هزار تومان قیمت دارند که از طریق اعلام حساب های بانکی به دست فالگیرهای دنیای مجازی می رسد تا واقعیت هر روز بیش از دیروز در فنجان ها ته نشین شود.
.

 – -  – — طالع بینی – -  – زن فالگیر – دختر فالگیر – دعا نویس –

تجارت پرسود خرافات در تهران : پیلم بده تا فالت بگیرم

(3) دیدگاه

راننده اتوبوس به شوهر زن : به زنت علاقه دارم . باید طلاقش بدی

http://www.etemaad.com/Released/87-05-05/19-2.jpg
هفت تیر  ۷tir.com  
:   اعترافات زنی جوان راز قتل شاگرد راننده  یی را که در حوالی ترمینال جنوب کشته شده بود افشا کرد و عامل جنایت را به دام انداخت.

به گزارش خبرنگار ما شامگاه ۳۰ تیرماه مسوولان بیمارستان رسول اکرم(ص) از مرگ جوانی به نام رضا خبر دادند و از ماموران خواستند برای تحقیق درباره فوت این مرد که مورد اصابت ضربات چاقو قرار گرفته بود، به بیمارستان مراجعه کنند. با آغاز بررسی های پلیسی مشخص شد مقتول جوانی ۳۰ساله به نام رضا است که از ناحیه گردن و سینه مورد اصابت ضربه چاقو قرار گرفته است. پس از انتقال پیکر قربانی به پزشکی قانونی گروهی از کارآگاهان ماموریت یافتند به تحقیق درباره علت قتل رضا بپردازند و قاتل یا قاتلان او را شناسایی کنند. در مرحله نخست مشخص شد رضا شاگرد یک راننده اتوبوس در ترمینال جنوب بوده و در همان حوالی محل کارش نیز در جریان یک نزاع از پای درآمده است. در حالی که دو فرضیه قتل از پیش طراحی شده و جنایت در پی دعوای خیابانی در این پرونده متصور بود، کارآگاهان به بررسی فهرست مکالمات تلفنی مقتول پرداختند. از آنجا که نام زنی به نام مهدیه در این لیست چندین بار تکرار شده و مقتول آخرین بار ساعتی قبل از مرگ نیز با وی تماس گرفته بود، کارآگاهان این زن را مظنون تشخیص دادند و پس از انجام ردیابی های ویژه وی را صبح روز پنجشنبه بازداشت کردند. زن ۲۵ساله که ابتدا منکر آشنایی با رضا بود و می گفت اطلاعی از این جنایت ندارد پس از چند ساعت بازجویی سرانجام شوهر ۲۶ساله اش- جواد- را به عنوان قاتل اصلی معرفی کرد. او درباره وقایع پشت پرده این جنایت گفت؛ سه ماه پیش عازم سوریه شدم. رضا شاگرد راننده اتوبوس کاروان ما بود. او طی سفر باب گفت وگو را با من باز کرد و با وجود اینکه به وی گفتم متاهل هستم شماره تلفن مرا گرفت تا به قول خودش با هم رفت وآمد خانوادگی داشته باشیم. چند روزی از بازگشتم به تهران گذشته بود که شاگرد راننده با من تماس گرفت و گفت باید از شوهرم طلاق بگیرم و با او ازدواج کنم. برخورد تند من با این جوان فایده یی نداشت و او از آن پس مزاحم من می شد و زندگی ام را مختل کرده بود تا اینکه به ناچار موضوع را به شوهرم جواد اطلاع دادم.مهدیه ادامه داد؛ در همان روزهایی که رضا سعی داشت مرا وادار کند با وی رابطه داشته باشم، یک روز سرزده به خانه مان آمد. آن زمان شوهرم در منزل نبود و تلاش من نیز برای بیرون کردن رضا از خانه بی حاصل بود. دقایقی بعد جواد از راه رسید و رضا با دیدن او پا به فرار گذاشت. شوهرم که قبلاً نیز از مزاحمت های این جوان به شدت عصبی و برآشفته شده بود این بار دیگر طاقت نیاورد و گفت هر طور شده باید پای رضا را از زندگی مان بیرون بکشد. او شماره موبایل مرد مزاحم را از من گرفت و طی گفت وگوی تلفنی از او خواست دست از این رفتارهایش بردارد اما رضا نه تنها عذرخواهی نکرد بلکه گفت حاضر به عقب نشینی نیست. او سپس از همسرم خواست به صورت حضوری یکدیگر را ملاقات کنند که در نهایت این دیدار به قتل انجامید.در پی اعترافات مهدیه شوهر او به دستور بهروز هنرمند بازپرس شعبه چهارم دادسرای امور جنایی تهران بازداشت شد و به ارتکاب قتل اقرار کرد. جواد گفت؛ مزاحمت های رضا زندگی ما را به هم ریخته بود و وی به هیچ وجه حاضر نمی شد از رفتارهای نادرست خودش دست بردارد تا اینکه قرار ملاقات گذاشته شد. من اصلاً قصد نداشتم او را بکشم و فقط می خواستم از طریق گفت وگوی مسالمت آمیز به ماجرا پایان دهم، به همین دلیل هم روز حادثه مهدیه و پسر چهارساله مان را با خودم بردم تا به رضا بگویم ما صاحب فرزند هستیم و بهتر است او بیش از این مزاحمت ایجاد نکند اما برخلاف انتظارم رضا در برابر من جبهه گرفت و گفت به مهدیه علاقه دارد و من باید او را طلاق دهم تا وی بتواند همسرم را به عقد خودش درآورد. او ناسزاهایی نیز به من گفت که سبب شد نتوانم خشم ام را کنترل کنم و با چاقو دو ضربه به وی زدم.بنابر این گزارش در حالی که هر دو متهم اکنون در بازداشت به سر می برند تحقیقات پیرامون صحت و سقم ادعاهای آنان درخصوص انگیزه قتل ادامه دارد.
.
.قبلی :  پسری که مزاحم خواهرش را کشت به قصاص محکوم شد
.

راننده اتوبوس به شوهر زن : به زنت علاقه دارم . باید طلاقش بدی

نوشتن دیدگاه

نوشته‌های قدیمی‌تر »
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.