بایگانیِ سپتامبر, 2008

مجلس ششم؛اقتصاد ضد رانت

محسن صفایی فراهانی :

فعالیت های اقتصادی مجلس ششم به طور حتم در ابعاد گوناگونی قابل بررسی است.تحلیل رفتارهای اقتصادی مجلس ششم نیز اثبات می کند که این مجلس حداقل در حوزه اقتصادی به صورت نسبی موفق بود.حرکت کلی محلس ششم این بود که فضای رقابتی را برای بخش خصوصی و کل اقتصاد کشور مهیا کند.روند فعالیت های چهار ساله این مجلس نیز نشان می دهد که در این مسیر موفق بوده است.

شما توجه کنید رئیس سابق اتاق بازرگانی ایران که اتفاقا مخالف سیاسی مجلسس ششم هم بود، شخصا اعلام کرد د مجلس ششم یکی از اثرگذارترین محالس ایران درکمک به اقتصاد و رشد بخش خصوصی بود.این نشان می دهد که یک اتفاقی رخ داده بود که مخالف سیاسی اصلاحات نیز به عنوان سمبل بخش خصوصی و رئیس تشکیلات حرکت موثر و مطلوبی را نسبت به همه محالس پس از انقلاب انجام داده بود.پس این نشان می دهد که اینگونه نیست که برخی می گویند مجلس ششم در حوزههای گوناگون به بخصوصی اقتصادی فعالیت موثری را انجام نداده است.مجلس ششم یک روندی را آغاز کرد که ریشه ای بود.یعنی از پایه بستر را مهیا می کرد تا زمینه ها برای اصلاح اصولی امور آماده شود.برنامه ریزی ها نیز براساس یکسری اهداف خاص و دورنمایی مشخص صورت می گرفت. اینگونه نبود که به صورت ناگهانی اعلام شود که دولت قصد دارد کارخانه ای را به فروش گذارد.تنها قصد برای واگذاری چاره ساز نخواهد بود تا

بسترهای مورد نیاز برای این کار اماده نشود، بحث فروش کارخانه یا هر واحد اقتصادی دیگری به بخش خصوصی منتفی است.مجلس ششم اقدامات بسیاری انجام داد که برای نمونه می توان به اصلاح قانون مناثصات اشاره کرد.مجلس از این کارهم هدف روشنی داشت.دراصلاح قانون مناقصات قید گذاشته شد که شرکت های دولتی هم باید در مناقصات شرکت کنند. پس این نشان می دهد مجلس ششم و دولت اصلاحات سعی داشته اعلام کند شرکت های دولتی اگر قصد حضور در فضای اقتصادی کشور را دارند باید در بازار رقابتی شرکت کنند و اینگونه نباشد که شرکت دولتی در فضای رانتی وارد عرصه شود و از امتیازاتی استفاده کند که خاص همین فضای رانتی است.مجلس ششم و دولت به شدت این اعتقاد را داشتند که فضای رقابتی در حوزه اقتصاد باید ایجاد شود.اصلاح قانون مناقصات نیز این موضوع را تایید می کند.دولت و مجلس به شرکت دولتی اعلام کردند که «شما ویرگی خاصی ندارند که ما بخواهیم براساس آن کاری را به شما واگذار کنیم.» این رفتار به خوبی مشخص می کند که هدف مجلس ششم چه بوده است.

اما فضای اکنون را با آن دوران مقایسه کنید.در حال حاضر تمام امور براساس گفت وگو ها و مذاکرات انجام می شود.در این شرایط دیگر خبری ار فضای رقابتی گذشته نیست.در همین دوران بسیج سازندگی هم به عنوان یکی از اقدامات مجلس هفتم و دولت نهم تشکیل شد.فعالیت های این نهاد نیز به صورت کامل مشخص است.مقاله و مقالات

مجلس ششم بستری را فراهم می کرد که بخش خصوصی امکان فعالیت های جدید را پیدا کند.هدف این بود که فعالیت شرکت های دولتی یا محدود شود و یا اگر قصدی هم برای فعالیت وجود دارد آنها در یک فضای رقابتی حاضر شوند و فعالیت کنند و نه اینکه آنها تماما از یکسری رانت های خاص بهره مند شوند.این ها اهداف اصلی مجلس ششم و دولت اصلاحات بود. اما دولت نهم رویکردی متفاوت پیش گرفته است.دولت نهم این روند را کاملا وارانه کرد. میزان واگذاری فعالیت های اقتصادی به شرکت های وابسته به حکومت در دولت نهم به شدت افزایش یافته است. در این فضا بخش خصوصی چگونه می تواند موفق باشد.به همین جهت احساس می کنم سال ۸۷ برای اقتصاد ایران بسیار ناگوار و سخت باشد چراکه فضای کسب و کار به سمت مناسبی پیش نمی رود.دولت اصلاحات و مجلس ششم بخش عمده ای از توان اقتصادی خود را صرف این موضوع کرده بود که برای بخش خصوصی را توان مند تر از گذشته کند.هدف نهایی نیز این بود که فضای اقتصادی کشور به سمت رقابتی شدن پیش رود ولی اکنون تمام شواهد نشان می دهد که از این مسیر دور شده ایم و اتفاقا به سمت فضای بهره مندی از رانت ها پیش می رویم. این رانت ها نیز به گروههای می رسد که بیش از سایرین به دولت نزدیک باشند.این جریان برای بخش خصوصی بسیار ناگوار خواهد بود و امید او را از آینده کسب و کار قطع خواهد کرد.

سایر مقالات محسن صفایی فراهانی >>

نوشتن دیدگاه

مفهوم حق طبیعی مدرن و اقتصاد سیاسی کلاسیک

 

موسی غنی نژاد :

به اعتقاد آدم اسمیت، دولت حتی با انگیزه های خیرخواهانه هم حق دخالت در کسب و کار مردم را ندارد

نظریه جدید «حق طبیعی» که نقطه اوج آن را نزد متفکران قرن هفدهم اروپا به‌خصوص انگلیس می‌توان سراغ گرفت، در واقع مهم‌ترین منبع الهام‌بخش اصول حقوق بشر است. پیام اصلی کلیه اعلامیه‌های حقوق بشر عبارت است از اینکه تمامی انسان‌ها آزاد به دنیا می‌آیند و طبیعتا دارای حقوق ناگسستنی زندگی، مالکیت، امنیت و مبارزه بر علیه ظلم اندوه و وظیفه دولت به عنوان قدرت سیاسی، تضمین این حقوق «طبیعی» است. جان لاک فیلسوف سیاسی قرن هفدهم انگلیس در کتاب معروف خود «دو رساله درباره حکومت مدنی» (۱۶۹۰) تفسیر جدید و خاصی از حقوق طبیعی ارائه می‌دهد که می‌توان آن را مهم‌ترین منبع اصول نظری حقوق بشر و اعلامیه‌های تحت این عنوان دانست. تاثیر تعیین‌کننده اندیشه‌های لاک بر مضامین اساسی اعلامیه‌های حقوق بشر بر صاحبنظران پوشیده نیست و بسیاری از متفکران و مورخان اندیشه سیاسی جنبه‌های گوناگون این تاثیر را کم‌و‌بیش نشان داده‌اند. اما آنچه که مورد توجه و تاکید لازم واقع نشده تاثیر لاک بر «اقتصاد سیاسی کلاسیک» و تبعات تئوریک و عملی آن است. ما در این نوشته سعی خواهیم کرد تاثیر نظریه حق طبیعی جان لاک را بر تشکیل اقتصاد سیاسی کلاسیک نشان دهیم. اهمیت این موضوع از جهت نتیجه‌گیری‌های نظری و عملی است که از آن می‌توان به عمل آورد. در واقع اگر مبانی مفهومی حقوق بشر و اقتصاد سیاسی ریشه یگانه‌ای (در نظریه حق لاک) داشته باشند می‌توان به طور منطقی نتیجه گرفت که نظام فکری و نیز عملی سیاسی و اقتصادی در جوامع صنعتی بر یک اساس قوام گرفته است. از این رو شاید رمز پیشرفت مادی خارق‌العاده این جوامع در همین نکته نهفته باشد که اقتصاد و سیاست آنها دو شاخه از یک ریشه‌اند و به این لحاظ در یک جهت و هماهنگ با هم رشد کرده‌اند و برخلاف جوامع دوران قدیم هیچ کدام مانع رشد دیگری نشده است.

«هازباخ» شاید از اولین کسانی است که بر ارتباط بین اندیشه‌های جان لاک و اقتصاد سیاسی کلاسیک، به‌خصوص افکار «آدام اسمیت»، تاکید کرده است. او می‌نویسد، اسمیت در مورد نظریه مالکیت خصوصی با لاک توافق کامل دارد. واضح است که مبانی حق طبیعی اقتصاد سیاسی وی [اسمیت] همان مبانی «دومین رساله درباره حکومت مدنی» [جان لاک] است. به احتمال زیاد او [اسمیت] تحت‌تاثیر نظریه «آزادی طبیعی کار» هاچسون نظریه آزادی طبیعی لاک را پی گرفته و آن را پرورانده است تا آزادی اقتصادی را از آن نتیجه بگیرد. «بوهم باورک» اقتصاددان بزرگ اطریشی اواخر قرن نوزدهم معتقد است که آدام اسمیت «سیستم صنعتی» معروف خود را براساس اندیشه لاک مبنی‌بر اینکه کار منبع اصلی تمامی تولیدات است، بنا نهاد. «الی هالوی» متفکر فرانسوی همین مضمون را در کتاب بسیار مهم خود «تشکیل رادیکالیسم فلسفی» بیان می‌کند. «گونار میردال» اقتصاددان معروف و معاصر سوئدی می‌نویسد، «این نظریه [حق طبیعی جان لاک] نقطه آغاز بود هم برای تئوری ارزش ـ کار و هم دکترین آزادی اقتصادی.» او در این کتاب تاثیر افکار لاک را بر اقتصاد سیاسی «دیوید ریکاردو»، از طریق دولت نزدیک و همفکری «جیمز میل»، مورد تاکید قرار می‌دهد.

شخصیت مهم دیگری که نقش اساسی در تشکیل اقتصاد سیاسی و به‌خصوص افکار اقتصادی آدام اسمیت داشته، «دیوید هیوم» فیلسوف معروف انگلیسی قرن هجدهم و دوست نزدیک آدام اسمیت است. با توجه به اینکه اندیشه سیاسی هیوم خود از جهاتی ادامه همان فلسفه سیاسی جان لاک است، لذا از این طریق نیز به تاثیر آرای لاک بر اسمیت و کلا اقتصاد سیاسی کلاسیک می‌توان پی برد.

به‌رغم مواردی که ذکر کردیم، می‌توان گفت که هنوز مورخان اندیشه اقتصادی و سیاسی ارتباط تئوریک بین نظریه حق طبیعی لاک و اقتصاد سیاسی را به طور جدی و مسنجمی مورد مطالعه قرار نداده‌اند، بلکه همگی به اشاره‌هایی گذرا اکتفا نموده‌اند. همان طور که پیش از این یادآور شدیم این ارتباط اگر به صورت یک پیوند منسجم نشان داده شود می‌تواند نتایج نظری و عملی مهمی را درباره چگونگی پیدایش تمدن صنعتی و علل پیشرفت‌های مادی جوامع صنعتی به دست دهد.

«جان لاک» تمامی حقوق طبیعی انسان را از حق اولیه وی برای زندگی استنتاج می‌کند. انسان برای زنده ماندن مجبور به تلاش و کار کردن است، نتیجه‌ای که از این تلاش محقانه حاصل می‌شود، تملک نعمت‌های طبیعی است. لاک برای بیان نظریه حق طبیعی خود به یک وضعیت آغازین اشاره می‌کند که در آن هیچ نوع حکومتی وجود ندارد و انسان‌ها به طور آزادانه و فارغ از جبر دولت و قوانین موضوعه زندگی می‌کنند. او این وضعیت آغازین را وضع طبیعی

State of nature نام می‌نهد و می‌گوید در چنین وضعی نعمت‌های طبیعی و خدادای آزادانه در اختیار همه انسان‌ها است، اینجا همه چیز به همه کس تعلق دارد. او معتقد است که مالکیت خصوصی در همین وضع طبیعی به‌وجود می‌آید. استدلال فیلسوف انگلیسی به این صورت است که چون هر انسانی به طور طبیعی مالک انحصاری شخص خود و بدن خود می‌باشد بنابراین نتایج ناشی از فعالیت شخصی وی نیز تعلق انحصاری به خود وی خواهد داشت. شخصی با کار و تلاش خود قسمتی از نعمت‌های طبیعی را که مشترکا به همه انسان‌ها تعلق داشت، به طور انحصاری از آن خود می‌کند.

به این ترتیب است که مالکیت خصوصی به وجود می‌آید. حقانیت مالکیت خصوصی نزد لاک از کار و تلاش انسان برای زنده ماندن ناشی می‌شود. چون کار و تلاش عبارت است از چاره‌جویی انسان برای تحقق حق طبیعی اولیه، یعنی حق زندگی. لذا مالکیت خصوصی ریشه در حق طبیعی دارد و از این لحاظ بر حقوق موضوعه تقدم داشته و از هویتی مستقل و برتر برخوردار است. انسان از دیدگاه لاک موجودی کارکن و به تبع آن مالک تلقی می‌شود. اینجا مفهوم مالکیت از صفات ذاتی و فطری انسان نشات می‌گیرد، لذا انسان در نفس خود به صورت موجود مالک یا انسان مالک قابل‌تصور است. نظریه مالکیت لاک ممکن است از این جهت مورد انتقاد قرار گیرد که اگر تملک خصوصی را حق طبیعی و ذاتی انسان بدانیم و این تملک خصوصی در عمل منجر به ضایع شدن حق طبیعی فرد یا افراد دیگری بشود، در این صورت تناقض غیرقابل حلی به‌وجود می‌آید چرا که حق عملا ناقض حق می‌گردد. فیلسوف انگلیسی برای اجتناب از این تناقض دو شرط برای مالکیت قائل می‌شود، اول اینکه تملک نعمت‌های طبیعی تا حدی مجاز است که از این نعمت‌ها دیگران نیز بتوانند بهره‌مند گردند؛ شرط دوم این است که تملک نعمت‌های طبیعی تا حدی مجاز است که ضایع شدن آنها را به علت تملک بلااستفاده آنها به همراه نداشته باشد، مانند جمع‌آوری بیش از اندازه و نیاز میوه‌هایی که بعد از مدتی فاسد و غیرقابل استفاده می‌شوند.

با توضیحی که لاک می‌دهد این نتیجه حاصل می‌شود که هیچ کدام از دو شرط فوق الزاما محدودیتی برای مالکیت ایجاد نمی‌کند. در مورد شرط اول وی تاکید می‌کند که برخلاف آنچه اغلب تصور می‌رود تملک خصوصی نه تنها دیگران را از بهره‌برداری از ثروت محروم نمی‌کند بلکه باعث افزایش ثروت در سطح فردی و نیز اجتماعی می‌گردد. وی برای اثبات ادعای خود به مشاهدات تجربی و تاریخی رجعت می‌دهد، زمین‌هایی که در مالکیت عمومی‌اند اغلب بدون استفاده مانده و نفعی به کسی نمی‌رسانند در حالی که برعکس زمین‌های تحت تملک غالب مورد بهره‌برداری وسیع قرار می‌گیرند به طوری که نفع آنها نه تنها به مالک بلکه به بسیاری از افراد دیگر نیز می‌رسد. از نظر لاک کار انسانی علاوه‌بر اینکه منشا اولیه مالکیت خصوصی است در عین حال مهم‌ترین عامل افزایش ثروت‌های مادی نیز است. رفاه، ثروت و ترقی جوامع بشری از کار و صنعت انسان مایه می‌گیرد وگرنه در همه جای دنیا طبیعت به طور تقریبا یکسان نعمت‌های خود را در اختیار انسان‌ها قرار داده است. در این رابطه لاک به مقایسه وضع زندگی هم‌وطنان انگلیسی و سرخپوستان آمریکایی اشاره می‌‌کند و می‌نویسد آمریکا سرزمین بسیار پهناور و از نظر طبیعی ثروتمند است اما بومیان آمریکایی (سرخپوستان) همیشه در فقر شدیدی به سر می‌برند به طوری که آنجا «یک شاه (سرخپوستان آمریکایی) که بر سرزمین‌های وسیع و باروری فرمانروایی دارد از لحاظ غذا، مسکن و پوشاک در وضع بدتری از یک کارگر روزمزد در انگلستان زندگی می‌کند.» نزد آدام آسمیت حداقل در دو جا همین مقایسه یا چیزی نزدیک به آن را می‌توان سراغ گرفت. در فصل اول کتاب اول «ثروت ملل»، اسمیت وضع رفاهی روستایی انگلیسی را بهتر از وضع پادشاه آفریقایی ارزیابی می‌کند. اما عین مقایسه لاک را اسمیت در «خطابه‌هایی در علم حقوق» آورده است، «یک کارگر روزمزد در بریتانیا زندگی مجلل‌تری (مرفه‌تری) از یک شاه سرخپوست دارد» تاثیرپذیری اسمیت از لاک تنها محدود به جنبه مشاهدات تجربی و تاریخی نیست بلکه بیشتر جنبه استدلالی و تئوریک دارد. لاک در واقع با مثال مقایسه‌ای خود یکی از مهم‌ترین اصول اقتصاد سیاسی کلاسیک، یعنی هماهنگی و یگانگی منافع فردی و جمعی را در یک نظام مبتنی بر مالکیت خصوصی (نظام بازار آزاد) بیان می‌کند. «دست نامرئی» آدام اسمیت نیز در حقیقت استعاره‌ای برای بیان همین یگانگی منافع فردی و جمعی است. اما در مورد شرط دوم یعنی اینکه تملک تا حدی مجاز است که ضایع شدن نعمت‌ها را به دنبال نداشته باشد، لاک می‌گوید انسان‌ها برای چاره‌‌جویی این مشکل است که به پول و مبادله پولی متوسل می‌شوند. اگر شخصی بیش از نیازهای خود نعمت‌های فاسدشدنی تهیه کرده باشد می‌‌تواند آنها را در مقابل دریافت کالاهای فاسدنشدنی مانند فلزات گرانبها، سنگ‌های معدنی و غیره مبادله کند. در این صورت انباشت هر چقدر هم زیاد باشد منجر به ضایع شدن محصولات نمی‌گردد چرا که این محصولات از طریق مبادله در اختیار افراد دیگری که بدان نیازمندند قرار می‌گیرد. لاک پول را دراین رابطه توضیح می‌دهد و معتقد است که پول که با توافق جمعی انسان‌ها وسیله مبادله قرار گرفته در عین حال بهترین راه‌ چاره برای جلوگیری از هدر رفتن کار و زحمت انسان‌ها است.

پول از نظر فیلسوف انگلیسی عاملی است که موجب می‌شود دیگر محدودیتی برای گسترش مالکیت خصوصی وجود نداشته باشد.

خلاصه آنچه گفته شد این است که از نظر لاک انسان برای سامان دادن به حق طبیعی خود (حق حیات) دست به کار و تلاش می‌زند. مالکیت خصوصی و پول به عنوان وسیله حفظ و گسترش آن از همین کار و تلاش انسان به وجود می‌آید.

امکان گسترش مالکیت و انباشت ثروت خصوصی انگیزه‌ای برای کار بیشتر و تلاش جدی‌تر افراد می‌شود، در نتیجه کوشش مجدانه برای حفظ حیات و رفاه و خوشبختی فردی در عین حال موجب افزایش ثروت و رفاه در سطح کل جامعه می‌گردد. به طوری که می‌بینیم نظریه حق طبیعی لاک در سیر منطقی خود در نهایت به نظریه‌ای در مورد «علل ثروت ملل» استحاله می‌یابد.

عقل بشری با بازشناختن حق طبیعی و پایبندی عملی به آن انسان را از فقر و عسرت به ثروت و رفاه می‌رساند. البته لازم به توضیح نیست که استدلال‌ها و تحلیل‌های اقتصادی جان لاک بسیار اجمالی و نیز ابتدایی است اما این واقعیت چیزی از اهمیت اندیشه وی و تاثیری که بر متفکرین اقتصادی دوران جدید داشته است نمی‌کاهد.

از سوی دیگر از نظر لاک وظیفه اصلی دولت صیانت از حق طبیعی اولیه افراد (حق حیات) و حق مالکیت به عنوان ادامه منطقی حق طبیعی اولیه در مقابل تجاوز داخلی و خارجی است.

جامعه و قدرت سیاسی (دولت) برای حفظ صلح و آرامش بین انسان‌ها به وجود می‌آید.مقاله و مقالات

اگر دقت کنیم می‌بینیم که چنین تلقی از قدرت سیاسی و دولت به معنی اولویت دادن به امر اقتصادی (کار و تلاش انسان برای زنده ماندن و حق مالکیت) نسبت به امر سیاسی (تشکیل جامعه و اداره قدرت سیاسی دولت) است.

اینجا حکومت به صورت وسیله‌ای برای هدف سامان بخشیدن به حق طبیعی انسان تلقی می‌شود.

اسمیت نیز همانند لاک با اولویت دادن به حقوق طبیعی ساحت اقتصادی یعنی روابط مبادله‌ای آزاد بین انسان‌ها را مقدم بر ساحت سیاسی می‌شمارد.

لذا در «سیستم آزادی طبیعی» وی وظیفه اصلی دولت صیانت حقوق افراد از تجاوز داخلی و خارجی است. اسمیت دخالت دولت در فعالیت‌های اقتصادی جامعه را چه به صورت وضع مقررات به منظور نیل به هدف‌های معین و چه به صورت دخالت مستقیم در فعالیت‌های اقتصادی (البته به جز موارد استثنایی) شدیدا محکوم می‌کند. بخش مهم کتاب چهارم اثر معروف وی «ثروت ملل» اختصاص به نقد «سیستم مرکانتیل» دارد که در واقع سیستم اقتصاد دولتی حمایت از تولیدات داخلی و گسترش سلطه‌طلبی استعماری کشورهای اروپایی از قرن شانزدهم تا قرن نوزدهم است.

اسمیت دخالت دولت در امور اقتصادی را علی‌رغم نیت‌های خوب و ادعاهای مصلحت‌اندیشانه سیاستمداران، ناقض منافع افراد جامعه می‌داند و معتقد است که اصولا حوزه‌ اقتصادی جامعه خارج از صلاحیت اقتدار سیاسی (حکومت) قرار دارد، از این رو دولت باید از وارد شدن در آن خودداری نماید.

حال اگر توجه کنیم که از یک سو اعلامیه‌های حقوق بشر به طور کلی و اصول اولیه حقوق بشر به طور مشخص‌تر پایه اساسی تفکر سیاسی و قوانین اساسی کشورهای صنعتی پیشرفته را از بیش از دو سده پیش تشکیل می‌دهد؛ و از سوی دیگر تفکر اقتصادی غالب در این جوامع همان مبانی اصلی اقتصاد سیاسی کلاسیک است. پی به اهمیت یگانگی ریشه‌ای این دو تفکر خواهیم برد. ما به عنوان نمونه بخش‌هایی از دو سند مهم درباره مبانی حقوق بشر را اجمالا مورد بررسی قرار می‌دهیم، یکی «بیانیه استقلال ایالات متحده» (۱۷۷۶) و دیگری «بیانیه حقوق بشر و شهروند» طی انقلاب فرانسه (۱۷۸۹) است. اصول اعلام شده در این دو بیانیه در واقع الهام‌بخش قسمت‌های اساسی اغلب قوانین اساسی کشورهای پیشرفته صنعتی و نیز بسیاری از دیگر کشورهای جهان بعد از جنگ دوم جهانی و بالاخره «اعلامیه‌ جهانی حقوق بشر» است. اولین نکته‌ مهمی که در مورد بیانیه‌ها باید مورد تاکید قرار داد این است که حقوق بشر، طی این بیانیه‌ها، بازشناخته و اعلام می‌شوند به طوری که هیچ مرجع یا نهاد اجتماعی مدعی تاسیس این حقوق نمی‌تواند بشود. به عبارت دیگر حقوق بشر ماهیتا متفاوت از حقوق موضوعه‌اند و هم از این روست که صفت طبیعی به آنها اطلاق می‌شود. در مقدمه «بیانیه حقوق بشر و شهروند» فرانسه آمده است: «مجمع ملی، حقوق بشر و شهروند را … بازشناخته و اعلام می‌دارد» بند دوم همین اعلامیه تصریح می‌کند، «هدف تمامی مجامع سیاسی حفظ حقوق طبیعی و ناگسستنی انسان است. این حقوق عبارتند از آزادی، مالکیت، امنیت و مقاومت در برابر ستم». بند دوازدهم اعلامیه می‌گوید، «تضمین حقوق بشر و شهروند مستلزم قدرت عمومی (سیاسی) است: بنابراین چنین قدرتی برای نفع همگان و نه به نفع خصوصی آنها که قدرت بدانها تفویض شده، تاسیس می‌گردد. همین مضامین صراحتا در «اعلامیه استقلال ایالات متحده» نیز وجود دارد: «واقعیت‌های زیر فی النفسه برای ما بدیهی است: تمامی انسان‌ها برابر آفریده شده‌اند، آفریدگار به آنها حقوق ناگسستنی اعطا کرده است که حق زندگی، آزادی و جست‌وجوی خوشبختی از جمله این حقوق‌اند.

حکومت‌ها برای تضمین این حقوق تاسیس می‌شوند و قدرت بر حق آنها از رضایت حکومت‌شوندگان نشات می‌گیرد.» به طوری که مشاهده می‌کنیم مضمون اصلی اسناد حقوق بشر دال بر اولویت دادن حقوق طبیعی (طبق تعبیر لاک و اسمیت حوزه فعالیت فردی و اقتصادی) بر امر سیاسی یا دولت است. حقوق طبیعی ذاتی و فطری انسان و از هیچ قرارداد یا نهاد مصنوع حاصل نشده‌اند. تشکیل حکومت به منظور تضمین این حقوق صورت می‌گیرد. حکومت را انسان‌ها به اراده خود تاسیس می‌کنند و این وسیله‌ای است برای تحقق هدفی والاتر از اراده آنها یعنی حقوق طبیعی که از سوی طبیعت یا آفریدگار به آنها اعطا شده‌ است. حکومت‌ها را می‌توان مورد سوال، انتقاد و نیز تغییر قرارداد. اما حقوق طبیعی غیرقابل تفکیک از انسان‌ و غیرقابل تغییر اند.

به نظر می‌رسد که چنین تلقی از امر اقتصادی و سیاسی یکی از مهم‌ترین عوامل پیشرفت اقتصادی خارق‌العاده جوامع صنعتی است. در جوامع قدیمی و سنتی سیاست سیطره بر اقتصاد داشت، فعالیت‌‌های اقتصادی فردی، مبادله و تجارت مذموم تلقی می‌شد و حکومت با کنترل و سرکوب آنها مدعی حفظ انسجام مطلوب و متعالی جامعه بود. در حالی‌که تلقی جدید از منزلت انسان به طور کلی (حقوق بشر) و موقعیت او در جامعه (آزادی فعالیت‌ها اقتصادی افراد) باعث رها شدن انرژی مهارشده فردی برای جست‌وجوی رفاه و آسایش و بدین ترتیب گشوده شدن افق بی‌پایان فعالیت‌ها و رقابت‌های صلح‌جویانه بین انسان‌ها می‌گردد.

مسابقه برای تولید بیشتر و رفاه روزافزون با داوری بی‌طرفانه دولت، که نظاره‌گر رعایت قوانین است،‌ با شور و شوق فوق‌العاده‌ای جریان می‌یابد.

قدرت سیاسی (دولت) ضامن صحت و سلامت مسابقه است، او خود نباید وارد صحنه رقابت (عرصه اقتصادی) گردد چرا که در این صورت بی‌طرفی را نقض کرده نظم صحیح مسابقه را بر هم می‌زند و بازیگران را از نتیجه تلاش و کوشش خود دلسرد می‌کند. رمز جوش و خروش مادی بی‌سابقه انسان‌ها در جوامع صنعتی شاید در همین نظم و هماهنگی جدید بین سیاست و اقتصاد نهفته است.

سایر مقالات موسی غنی نژاد >>

نوشتن دیدگاه

صندوق خالی سرمایه‌های برباد رفته

محسن صفایی فراهانی :

بررسی وضعیت حساب ذخیره ارزی از جهات گوناگون قابل بررسی است. در ابتدا باید توجه داشت كه ما مخترع حساب ذخیره ارزی نبوده‌ایم. در واقع از مدل‌های دیگر در مورد حساب ذخیره ارزی تقلید كرده‌ایم. كشورهایی كه حساب ذخیره ارزی را به وجود آوردند، چندین هدف مشخص داشتند. آنها در مرحله اول در تلاش بودند كه به گونه‌ای سدی را در مقابل نوسانات قیمت نفت ایجاد كنند. این نوسانات بهای نفت كشورهای تولیدكننده را با دردسر مواجه می‌ساخت. نزول قیمت‌ها نیز منجر به اخلال در برنامه‌ریزی‌ها می‌شد. بنابراین كشورهای تولیدكننده نفت در تكاپو افتادند تا با ابتكاری جدید برای چنین حواشی‌ای راهكاری بیابند. صندوق ذخیره ارزی نیز ایده آنان بود. هدف اولیه كشورهای مبتكر طرح صندوق ذخیره ارزی با ذخیره‌سازی مازاد درآمدهای نفتی در این صندوق تامین می‌شد. اما هدف دیگر استفاده از سرمایه‌های ناشی از فروش نفت برای تولید ثروت مازاد بود.
این كشورها برنامه‌ریزی كردند كه با درآمدهای مازادشان چه می‌توانند بكنند. این درآمدهای مازاد هنگامی كه باز هم نوسان قیمت نفت آغاز می‌شد، به كار می‌آمد چراكه با استفاده از منابع ذخیره شده مالی خسارت‌های ناشی از كاهش قیمت نفت جبران می‌شد. ایده بعدی اما استفاده بهینه از درآمدهای نفتی بود كه البته در برخی كشورهای توسعه‌یافته همچون نروژ محقق شد و در برخی كشورهای دیگر مانند ایران هیچگاه فرصت تحقق نیافت.
در مرحله بعدی برخی كشورها هدف را بر این محور قرار دادند كه با سرمایه‌هایی كه در صندوق ذخیره ارزی انباشته شده به سمت فعالیت‌های سرمایه‌گذاری بروند تا این سرمایه‌گذاری‌ها در بلندمدت به درآمدزایی كشور كمك كند. ایده صندوق ذخیره ارزی تنها محدود به كشورهای خاورمیانه نیست حتی در اروپا كشوری مانند نروژ كه در دسته كشورهای توسعه‌یافته به شمار می‌آید نیز ایده صندوق ذخیره ارزی را اجرا می‌كند كه اتفاقا شیوه عمل آنها و بهره‌برداری آنان از صندوق ذخیره ارزی از كشورهای حوزه خاورمیانه بسیار موفق‌تر بوده است.
تفاوت نروژ با آسیایی‌ها نیز این است كه این كشور منابع حساب ذخیره ارزی خود را صرف درآمدزایی و ایجاد سرمایه‌ای اضافی می‌كند. برای درك بهتر مطلب یك مثال ساده می‌زنم. فرض كنید كه منزلی مسكونی در اختیار دارید كه براساس قیمت‌های روز ارزشی حدود صد میلیون تومان دارد. شما این ملك را می‌فروشید، یك راه‌حل می‌تواند این باشد كه منابع حاصل از فروش این ملك را صرف مصارف معمولی و مصرفی مانند تفریح كنید. راه‌حل بعدی این است كه این پول را به گونه‌ای به كار‌گیرید كه حتی با كاهش سالانه ارزش پول باز هم شما سود كنید و ارزش سرمایه افزوده شود.
یعنی اگر در شرایطی كه تورم ۲۰ درصدی وجود دارد و سرمایه‌گذار در یك سال ۱۰۰ میلیون تومان پول دارد، باید به گونه‌ای عمل كند كه این سرمایه برای سال آینده ۱۲۵ میلیون تومان شده باشد. در این شرایط سرمایه اولیه تنها به لحاظ قدرمطلقی افزایش یافته است ولی ۱۲۵ میلیون تومان سال جاری حكم همان ۱۰۰ میلیون تومان سال گذشته را دارد. پس اگر هدف افزایش سرمایه باشد باید به شیوه‌ای رفتار كرد سرمایه اولیه از ۱۰۰ میلیون تومان به ۱۴۰ میلیون تومان برسد.
در این شرایط اصل سرمایه حفظ شده و مقداری هم درآمد ایجاد شده است. داستان نفت و صندوق ذخیره ارزی نیز همین است. یعنی باید دولت به شیوه‌ای عمل می‌كرد كه سرمایه‌های حاصل از فروش نفت به هدر نمی‌رفت. در برنامه چهارم به صراحت اشاره شده كه باید در طول اجرای برنامه چهارم توسعه میزان وابستگی دولت به درآمدهای نفتی را كاهش دهیم. اما می‌بینید كه عكس این قانون عمل شده است. دولت باید میزان وابستگی‌ها را كاهش می‌داد ولی در یك سال به اندازه دو سال از درآمدهای نفتی برای امور جاری برداشت كرد. در واقع دولت نهم در گام اول حركتی خلاف قانون برنامه چهارم توسعه انجام داد.
دولت اجازه داشت كه ۳۳ میلیارد دلار در دو سال از این درآمدهای نفتی استفاده كند ولی سال ۸۶ با برداشت ۴۳ میلیارد دلاری مواجه بودیم. این نشان می‌دهد كه دولت نهم به دنبال این نیست كه این درآمدهای نفتی را به سرمایه‌های ماندگار بدل كند. شاید اگر راه‌حلی برای استفاده از درآمدهای نفتی اندیشیده می‌شد، هیچگاه كار به مراحل بحرانی نمی‌رسید. نفت سرمایه‌ای ملی به شمار می‌آید كه براساس برنامه‌ریزی‌های هدفمند باید راه‌حلی برای استفاده بهینه از آن اندیشیده می‌شد هرچند كه پس از سه سال تنها این درآمدهای كم‌نظیر نفتی برای اموری صرف شد كه هیچ سودی را برای كشور به ارمغان نمی‌آورد.
استفاده از درآمدهای نفتی راه‌حل‌های متفاوتی داشت به طور مثال اگر بخشی از این درآمدها صرف این می‌شد كه خط لوله‌ای از شمال به جنوب ایران كشیده شود، به سادگی این امكان مهیا می‌شد كه نفت تركمنستان و قزاقستان را به خلیج فارس انتقال دهیم. به این ترتیب این خط لوله به یك منبع درآمدی دائمی برای كشور بدل می‌شد تا زمانی كه این كشورها نفت داشته باشند نیز این خط لوله برای ما درآمدزایی می‌كرد. اگر راه‌آهن مشهد- بندرعباس را دو خطه می‌كردیم نیز باز هم فعالیتی مفید انجام داده بودیم.
از سوی دیگر اگر راه‌آهن چابهار- هرات را راه‌اندازی می‌كردیم باز هم درآمدزایی جدیدی برای مردم منطقه ایجاد كرده بودیم. مردم شرق كشور به صورت دائمی با موضوعاتی مانند تامین معاش مواجه هستند، اما این خط آهن می‌توانست منابع درآمدی جدیدی برای آنها باشد. گسترش شبكه ترانزیت خود سرمنشاء فعالیت‌های جدیدی می‌شد. در كنار این مسیر ترانزیت باید خدمات ایجاد می‌شد تا به این شبكه حمل و نقل سرویس دهند. در این شرایط برای مردم منطقه درآمد ایجاد می‌شد كه این خود ثروت ماندگاری برای كشور و مردم به شمار می‌آمد.مقاله و مقالات

اما متاسفانه دولت نهم چنین رفتاری را انجام نداد و تنها به هزینه مدام و یكسره درآمدهای نفتی مشغول شد.
مورد دیگری هم وجود دارد. اگر به جای اینكه در دولت نهم درآمدهای نفتی را صرف فعالیت‌های جاری كنیم، بخشی از آن را برای تاسیس كارخانه برق در آذربایجان صرف می‌كردیم، هم برای مردم درآمد و اشتغال دائمی ایجاد كرده بودیم و هم برق تولید شده را به تركیه كه نیاز شدیدی به برق دارد، صادر می‌كردیم. دولتمردان باید در این اندیشه می‌بودند كه درآمدهای دائمی برای كشور ایجاد كنند نه اینكه درآمدهای نفتی را صرف واردات مبل و صندلی و كالاهای مصرفی كنند. اكنون تمام فروشگاه‌های كشور مملو از كالاهای وارداتی و مصرفی شده است. آیا سیاست‌های اقتصادی دولت نهم این بود كه درآمدهای كلان نفتی را صرف واردات اینگونه‌ای كند.
اكنون كشور را بدل كرده‌ایم به بازار مكاره‌ای برای تمام كشورهای منطقه. دولت نهم این فرصت را در اختیار داشت كه درآمدهای كلان نفتی را در راه درآمدزایی استفاده كند ولی متاسفانه راه دیگری را پیش گرفت كه حتی با اهداف برنامه چهارم توسعه نیز فاصله بسیاری دارد. در واقع دولت نهم حساب ذخیره ارزی را به طور كلی نابود كرد. موارد بسیاری از نقض قانون برنامه چهارم در دوران حضور دولت نهم وجود دارد. به طور مثال نص صریح قانون اشاره می‌كند كه از سال ۸۳به بعد نباید هیچ هزینه‌ای برای واردات بنزین صرف شود ولی متاسفانه ما هم در سال ۸۴ و هم در سال ۸۵ و ۸۶ و هم ۸۷ واردات سنگین بنزین داشته‌ایم. هدف هم این بوده كه تنها بنزین مفت در اختیار مردم قرار دهیم. آیا اگر واقعیت‌ها را به همین مردم انتقال دهیم آنها قبول می‌كنند كه همچنان این واردات انجام شود؟ این سرمایه ملی مردم است كه دولت نهم چنین صرفش می‌كند. سرمایه ملی كشور مانند سرمایه تك تك افراد جامعه برای آنان اهمیت دارد. اما دولت نهم خارج از ضابطه كارهایی انجام می‌دهد كه اثرات مخرب آن اكنون در اقتصاد كشور به وضوح دیده می‌شود، این اقدامات نیز در حالی انجام می‌شود كه توجهی به آینده نداریم.
همین دولت به اجبار بهای برق، آب و. . را ثابت نگاه داشت. اما این واقعیت نیست. دولت سالیانه میلیون‌ها دلار پول را دور می‌ریزد تا این قیمت‌ها ثابت نگاه داشته شود. به صورت روزانه ۳/۲ میلیون بشكه نفت خام به صورت مجانی به پالایشگاه‌های كشور ارائه می‌شود. در واقع بیش از آنچه كه صادر می‌كنیم نفت مجانی به پالایشگاه‌های كشور می‌دهیم. اما چه قانونی به دولت اجازه داده كه نفت را به سادگی از بین ببرد. این تنها نقطه بحران نیست. متاسفانه دولت نهم از منابع صندوق ذخیره ارزی برای واردات كالاهای مصرفی نیز استفاده می‌كند كه این اقدام خلاف قانون است. قانون به صراحت می‌گوید تنها در سال‌هایی كه درآمدهای نفتی تكافوی بوجه آن سال را ندهد، اجازه برداشت وجود دارد. این جریان آنقدرها برای قانون‌نویسان اهمیت داشت كه آن را به عنوان ماده اول آورده‌اند. متن این ماده نیز چنین است: «استفاده از وجه حساب ذخیره ارزی برای تامین مصارف بوجه‌ای عمومی دولت صرفا در صورت كاهش عواید ارزی حاصل از نفت نسبت به ارقام جدول شماره هشت، مجاز است.» این ماده صراحت كامل دارد.
جدول شماره هشت هم میزان درآمدهای نفتی را مشخص كرده است كه طی سه سال گذشته هیچگاه درآمدهای نفتی كشور از این جدول پایین‌تر نیامده است. پس عملا قانونگذار منع كرده است كه برداشتی از حساب ذخیره ارزی برای امور جاری صورت گیرد. این قانون باز هم می‌گوید: «استفاده از منابع صندوق ذخیره ارزی برای جبران كسری ناشی از بودجه عمومی ممنوع است.» ولی اكنون قانون عملا فراموش شده است. حال دولتی كه خود قانون‌شكنی می‌كند، مشخص نیست كه چگونه می‌تواند به اداره كشور ادامه دهد. دولت همین هیات امنای صندوق ذخیره ارزی را نیز منحل كرد ولی این جریان شاید چندان اهمیتی نداشته باشد چراكه وقتی شما اجازه نمی‌دهید هیچ پولی در صندوق ذخیره ارزی باقی بماند چه تفاوتی می‌كند كه هیات امنا وجود داشته باشد یا آن هم از بین برود. تمام سرمایه‌های حساب ذخیره ارزی صرف هزینه‌های جاری كشور می‌شود. در این شرایط حضور هیات امنا چه فایده‌ای دارد. زمانی هیات امنا حضور مفیدی دارد كه ایده‌ها تماما برای درآمدزایی و سرمایه‌گذاری‌های ماندگار و ملی در كشور باشد. اگر قرار است كه تمام تصمیم‌گیری‌ها حول این جریان باشد كه حساب ذخیره ارزی را چگونه خرج كنیم، تفاوتی ندارد كه چه نهادی این تصمیم را بگیرد. ارزش هیات امنا این بود كه نظارتی انجام دهد كه سرمایه‌های صندوق در چه محلی سرمایه‌گذاری شود. در اساسنامه صندوق ذخیره ارزی اشاره شده كه هیات امنا برای سرمایه‌گذاری‌ها تصمیم‌گیری می‌كند ولی وقتی دولت نهم قصد ندارد كه سرمایه‌گذاری كند حضور هیات امنا چه سودی دارد. اكنون تصور می‌كنم با توجه به قراردادهای جدید صندوق ذخیره ارزی خالی شده باشد. اگر هم منابعی باشد صرفا تا حدود ۸ میلیارد دلار است. بررسی رفتار دولت نهم و مجلس هفتم و مقایسه این دو با دولت و مجلس گذشته به وضوح تفاوت دیدگاه‌های سیاسی و اقتصادی را آشكار می‌كند. مجلس ششم به صراحت در تلاش بود تا زمینه‌های سرمایه‌گذاری در كشور ایجاد شود ولی مجلس هفتم حتی به قوانینی كه خود تدوین كرده بود نیز پایبند نماند.
در كتاب برنامه سوم دو جدول بیشتر وجود نداشت این جدول‌ها در مجلس ششم چهار بار اصلاح شد. مبنای اصلاح هم درآمدهای حاصل از نفت بود. اما شما توجه كنید جدول پیوست برنامه چهارم كه در مجلس هفتم تدوین شده بود، اصلا یكبار هم دست نخورده و تمام هزینه‌ها هم خلاف برنامه صرف شد. این نشان می‌دهد كه مجموعه دولت نهم و مجلس هفتم تا چه اندازه پایبند به قانون بودند. این درحالی است كه در ابتدای كتاب برنامه چهارم امضای آقای حدادعادل یعنی رئیس مجلس هفتم به چشم می‌خورد، ایشان قانون را به دولت ابلاغ كردند ولی همین دو مجموعه هم حاضر نشدند قانونی كه خود اصلاح كرده بودند را اجرا كنند. این می‌شود كه قانون به صورت كامل زیر پا گذاشته می‌شود.
با استفاده از همین حساب ذخیره ارزی این امكان وجود داشت كه ۵۰ میلیارد دلار برای سرمایه‌گذاری‌های بخش خصوصی وام داده شود. این حجم از سرمایه‌گذاری هم به طور حتم در تاریخ اقتصادی ایران بی‌نظیر بود. چنین سرمایه‌گذاری می‌توانست بخش كشاورزی، صنعتی و. . را دگرگون كند ولی هیچگاه چنین اتفاقی رخ نداد. متاسفانه دولت نهم منابع حاصل از نفت را بر باد داد تا باز هم گرفتاری‌های اقتصادی كشور سرجای خود باقی مانده باشد.

سایر مقالات محسن صفایی فراهانی >>

نوشتن دیدگاه

نکاتی پیرامون فتوای اخیر آیت‌الله منتظری – بخش نخست

حق بهایی بودن و بهایی صاحب حق بودن

 

اکبر گنجی :فتوای اخیر آیت‌الله منتظری در‌باره حقوق شهروندی بهاییان، در فضای ذهنی ‌فقهای شیعی، یک گام به پیش محسوب می‌شود. ایشان می‌فرمایند: «فرقه‌ی بهاییت، چون دارای کتاب آسمانی همچون یهودیان، مسیحیان و زرتشتیان نیستند، در قانون اساسی جزو اقلیت‌های مذهبی شمرده نشده‌اند. ولی از آن جهت که اهل این کشور هستند حق آب و گل دارند، و از حقوق شهروندی برخوردار می‌باشند، همچنین باید از رافت اسلامی که مورد تاکید قرآن و اولیای دین است بهره‌مند باشند.»
‌این فتوا یک بار دیگر فرصت‌ لازم برای نقد نگرش و رفتار ایرانیان، مراجع تقلید‌، فقها، روحانیون، روشنفکران دینی ‌و دولت جمهوری اسلامی با بهاییان را به آزادی‌خواهان و حق‌مداران می‌دهد. همین فتوا، به خودی خود، از مظالم تأسف‌باری حکایت می‌کند (محرومیت از تحصیل، محرومیت از مشاغل دولتی، محرومیت از برگزاری مراسم دینی، حبس و زندان، فشار جهت توبه، قتل. دو نمونه زیر قابل توجه است. یک- جمال‌زاده در کتاب سر و ته یک کرباس می‌گوید در ایام کودکی وقتی در بازار اصفهان رد می‌شدیم، یک دفعه می دیدیم که فریاد‌ می‌زنند: بابی- بابی‌. بعد یک ظرف نفت بر سر طرف می‌ریختند و او را آتش می‌زدند. دو- سر‌ِ خانم سالخورده‌ای را که خواهر یکی از روشنفکران بنام کشور است، در ابتدای انقلاب به بهانه‌ی بهایی بودن، از بدنش جدا کردند.)
‌اگر نگاه نادرست و غیر عقلانی‌، و رفتار غیر‌اخلاقی و غیر‌انسانی‌ وجود نداشت، نه صدور چنین فتوایی ضرورت می‌یافت،‌ نه ‌صدور این فتوا از سوی اعلم و افقه فقهای شیعه، شجاعانه تلقی می‌شد. شجاعانه بودن فتوای آیت‌الله منتظری به چشم کسی می‌آید که از فضای فکری مراجع تقلید شیعیان مطلع باشد.
مراجع تقلید، بهاییت را فرقه ضاله‌ای که باید نابود شود، معرفی می‌کنند. به عنوان نمونه، آقای خمینی در یکی از موارد، در‌باره آن‌ها می‌نویسد: «یک گرفتاری بسیار بزرگی که خطر عظیم بنیان‌کن در پیش دارد، العیاذ بالله تعالی، قضیه نفوذ فرقه ضاله بهاییت است که در غالب تشکیلات، علی المحکی و المعروف، نفوذ دارند و روز به روز دامنه‌دارتر می‌شود و من نمی‌دانم عاقبت کار این‌ها به کجا ختم می‌شود و من احتمال می‌دهم آن‌ها به همین زودی شروع به کار کند، به طور علن و با غفلت مسلمین ایجاد فتنه و خطر عظیم نمایند. پیام‌های شدیدی اینجانب به اولیای امور در این امر دادم و از طرف آنها انکار بلیغ شده است، لکن اطمینان نمی‌شود پیدا کرد.
حقیر در فکر هستم که بلکه به‌طوری بتوانیم از توسعه نفوذ آن‌ها بکاهیم.»۱
فتوای آیت‌الله منتظری شجاعانه است، اگر به مکتوبات جریان روشنفکری دینی نگریسته شود. اگر برخوردهای سرکوبگرانه‌ی رژیم جمهوری اسلامی با بهاییان را بتوان نادیده گرفت، اگر نگاه حوزه‌های دینی شیعی به بهاییان را بتوان نادیده گرفت، سکوت معنادار بسیاری از روشنفکران دینی نسبت به بهاییان را نمی‌توان نادیده گرفت.
روشنفکران دینی در خصوص حقوق بشر بسیار سخن گفته و می‌گویند. ولی در خصوص یکی از مهم‌ترین موارد نقض حقوق بشر در ایران سکوت اختیار کرده‌اند. اعتراض به ستم‌هایی که به بهاییان می‌شود و دفاع از حقوق اساسی آن‌ها، وظیفه‌ی روشنفکری دینی است.‌۲
در حاشیه‌ی ‌فتوای نماد مقاومت و مبارزه و پاکی، به عنوان یک مسلمان شیعه ( شیعه‌ی غیر‌غالی کثرت‌گرا)، چند نکته را بیان می‌دارم:
۱- فرقه ضاله بهائیت: انحصارگرا آیین خود را حقیقت مطلق، هدایت و سعادت می‌داند و دیگر آیین‌ها را باطل، گمراهی و شقاوت به شمار می‌آورد. انحصارگرایان معتقدند که رستگاری‌، رهایی، کمال، یا هر چیز دیگر که هدف نهایی دین تلقی می‌شود، منحصراً در دین آنها وجود دارد و تنها از طریق دین آنها به دست می آید. چون انحصارگرایان تمام ادیان چنین رویکردی دارند، وقتی همه ی انحصارگرایان در نظر گرفته شوند، تمام ادیان‌، باطل و گمراهی و شقاوت محسوب خواهند شد. از موضع انحصارگرایی، بهائیت همان‌قدر «فرقه‌ی ضاله» است که دیگر ادیان.
یعنی وقتی انحصارگرایان بهائیت را فرقه‌ی ضاله معرفی می‌کنند، بهائیان انحصارگرا هم متهم‌کنندگان را فرقه‌ی ضاله به شمار می‌آورند. این حکم ‌در خصوص مسیحیان، یهودیان و مسلمان‌ها (شیعه و سنی) هم صادق است. هر مسلمانی وقتی می‌خواهد بهائیان را متهم به ضلالت کند، بهتر است پیش از آن این کلام کیر‌گگور را با صدای بلند به اطلاع همگان برساند:
«من مسیحی [در این‌جا دیندار] نیستم، و بدبختانه می‌توانم آشکار کنم که دیگران هم مسیحی [دیندار] نیستند- در واقع آشکار کنم که حتی از من هم کمتر مسیحی [دیندار] هستند. علتش این است که آن‌ها خیال می‌کنند مسیحی [دیندار] هستند، یا به دروغ می‌گویند مسیحی[دیندار] هستند… من خودم را مسیحی [دیندار] نمی‌خوانم (تا آرمان مسیحی بودن[دیندار بودن] را لکه دار نکنم)، اما می‌توانم آشکار کنم که دیگران اصلاً مسیحی [دیندار] نیستند.»۳
البته متواضعانه و عقلانی‌تر از سخن کیر گگور این است که هر کس ‌خود را بی‌دین‌تر از دیگران و هدایت نایافته تر از دیگران بخواند تا فضای صلح، گفت و گو و آموختن از یکدیگر باز شود. بهایی همانقدر انسان است، که مسلمان. اثبات عقلی باورهای دینی یهودیان، مسیحیان، ‌مسلمان‌ها، بهائیان و‌… اگر محال نباشد، بسیار دشوار است.
از این جهت، تفاوت چندانی بین ادیان و مذاهب مختلف وجود ندارد. ضمن آن‌که بی‌دلیلی،‌ فرد‌، گروه یا آئینی را مستحق اهانت و سرکوب نمی‌کند. چه چیز جز خود خواهی اجازه می‌دهد که خود و هم‌کیشان خود را هدایت یافته و بهشتی، و دیگری را گمراه و جهنمی بخوانیم؟ چگونه و با چه روشی می‌توان اثبات کرد که ما برحقیم (تمام باورهای ‌ما حقیقت مسلم است) و دیگری، مثلاً بهائیان، باطل است (یعنی باورهایشان کذب محض است)؟
ذکر یک نکته بسیار مهم است. نوشتار حاضر از دو زاویه‌ی خاص (به شرح زیر) به مساله‌ی بهائیت نمی‌نگرد، بلکه از یک منظر ویژه وارد این مساله شده است: اکبر گنجی
۱-۱- ‌ما وارد نزاع‌های تاریخی در خصوص پیدایش ادیان و مذاهب و فرق مختلف و نقش قدرت‌های سیاسی در تولید و تثبیت آن‌ها نمی‌شویم. برای این‌که: الف- همه‌ی ادیان و مذاهب و فرق چنین اتهام‌هایی به یکدیگر وارد می‌آورند‌، ب- یک آیین پرستش و نظام باور را نمی‌توان به توطئه‌ی گروهی توطئه‌گر فروکاست.
مگر سنی‌های سلفی‌ شیعه را ساخته ی یهودیان- عبدالله ابن سبأ- نمی‌دانند؟ و مگر علامه عسگری در دوجلد کتاب، به این شبهه پاسخ نگفته است؟ مگر روزنامه القبس کویت به‌تازگی ‌اعلام نکرده است که: ۷۰ درصد شیعیان ایرانی نمی‌توانند قرآن را خوب بخوانند، ۹۰ درصد ایرانیان هم ‌معانی قرآن را نمی‌فهمند؟۴
‌شیعه‌ای که از طرف اکثریت مسلمین‌ با اتهام دست ساخته‌ی یهودی بودن و قرآن ناشناسی روبروست، بهائیت را دست ساخته‌ی استعمار و صهیونیسم معرفی می‌کند. آقای خامنه‌ای اخیراً در یک سخنرانی در اشاره به بهائیت می‌گوید: «سازمان هایی که اسمش دین است، باطنش سازمان سیاسی است»۵.
بهائیان برعکس مسلمین که دین خود را سیاسی‌ترین دین معرفی می‌کنند (دیانت ما عین سیاست ماست)، دین خود را غیر‌سیاسی معرفی می‌کنند. اگر سیاسی بودن یک آیین، عیب آن آیین باشد، مسلمان‌ها نباید اسلام را دین سیاسی بنامند. ولی روشن است که منظور ‌آقای خامنه‌ای از سیاسی بودن باطن بهائیت، این است که بهائیت چیزی جز برساخته‌ای استعماری- صهیونیستی‌ نیست.
۲-۱- ما وارد این بحث کلامی هم نمی‌شویم که چه کسی (دینی) بر حق و چه کسی (دینی) ناحق است؟ یهودیان دین خود را برحق و بقیه‌ی ادیان را باطل تلقی می‌کنند. این حکم درباره‌ی مسیحیان و مسلمان‌ها و‌… هم صادق است. تاکنون هیچ دین و آئینی نتوانسته است حقانیت خویش و بطلان بقیه را با برهان اثبات کند. در پایان کار حق و ناحق روشن خواهد شد.
فقط انسان انحصار‌گراست که دین ‌خود را برحق و دین دیگران را ناحق به‌شمار می‌آورد. اما انسان کثرت‌گرا، با فهم این واقعیت که ‌بحث های کلامی برای غلبه‌ی یک دین بر ادیان دیگر به نتیجه نرسیده و پیروان ادیان مختلف هر چه دلیل و استدلال داشته‌اند علیه یکدیگر بکار برده اند و نتیجه‌ای حاصل نگردیده (تکافوی ادله)؛ برای هر دینی حظی از حقیقت قائل است و تمام ادیان و مذاهب و فرق را راه‌های متفاوت ‌به سوی خدا و سعادت به‌شمار می‌آورد. از منظر کثرت‌گرایی دینی، مدعیات ادیان، توصیف کما‌بیش دقیق یک حقیقت واحدند. مقاله و مقالات
هیچ‌یکدام از مراجع تقلید و فقهای ما، پلورالیست نبوده‌اند و نیستند. برخی از آنان حداکثر تا شمول‌گرایی جلو آمده ‌و شمول‌گرایی‌شان فقط شامل یهودیت و مسیحیت می‌شود۶
اما حتی فقهای شمول‌گرا هم برای بهائیت هیچ حظی از حقیقت و سعادت و هدایت قائل نیستند. از نظر آنان‌، بهائیت کذب محض است و اصلاً دین به شمار نمی‌رود.
به عنوان نمونه، آیت‌الله منتظری یهودیان و مسیحیان را کافر ذمی و بهائیان را کافر معاهد به شمار می‌آورند. می فرمایند: «این فرقه جزو کفار محسوب می‌شوند، اما کافر حربی نیستند و کافر ذمی هم نیستند. چون کتاب آسمانی‌شان نه تورات است، نه انجیل است و نه زبور. ‌اما (بهائیان) کافر معاهد یا مستأمنند، به این معنی که در امان و عهد حاکمیت اسلامی‌اند و مادامی که فعالیتی علیه حاکمیت اسلامی انجام ندهند، از حقوق شهروندی برخوردارند. چون به هر حال حق آب و گل دارند، مالیات می پردازند و غیره.»
فتوای آقای خمینی را پیش از این از نظر گذراندیم. فتوای‌ آیت‌الله بروجردی درباره بهائیان به قرار زیر است: «لازم است مسلمین با این فرقه معاشرت، مخالطه و معامله را ترک کنند، فقط از مسلمین تقاضا دارم آرامش و حفظ انتظام را از دست ندهند.» فتوای‌ آیت‌الله گلپایگانی به قرار ذیل است: «مخالطه با این طایفه ضالّه مضلّه حرام است.»
همان‌گونه که مشاهده شد، مسلمان‌های انحصارگرا، بهائیت را آئینی ناحق بشمار می‌آورند، همان‌طور که ‌بهائیان اسلام را شریعت منسوخ و ناحق به شمار می‌آورند. اگر مباحث پایان ناپذیر و توافق ناکردنی‌ کلامی – فلسفی نادیده گرفته شود ، تنها چیزی که باقی خواهد ماند، تفاوت چند میلیونی تعداد پیروان تشیع و بهائیت‌ است.
گمان نمی‌کنم شیعیان، اقلیت و اکثریت بودن را مبنای حق و باطل بودن به شمار آورند. برای این‌که شیعیان در مقابل اکثریت سنیان‌، اقلیتی بیش نیستند. مسلمین هم در مقابل مسیحیان اقلیت محسوب می‌شوند.
‌بدین ترتیب، انحصار‌گرایان هم اگر خواهان زندگی صلح‌آمیز باشند‌، چاره‌ای جز پذیرش «حق ناحق بودن» ندارند. به تعبیر دیگر، ‌می‌توان خود را حق و دیگری را باطل‌ به شمار آورد و در عین حال برای زندگی صلح‌آمیز، ‌دیگری باطل (ناحق) را تحمل کرد.
۳-۱- مسأله‌ی ما، دفاع از حقوق همه‌ی آدمیان به عنوان انسان است. به فرض آن‌که اثبات شود آیینی ناحق است، از موضع حقوق بشر، «ناحق بودن» خود یک حق است. حتی اگر اثبات شود آئینی ناحق است، فعال حقوق بشر، از حق نا‌حق بودن هم دفاع خواهد کرد.
بدین ترتیب، ما بدون آن‌که خود را درگیر مباحث تاریخی- کلامی کنیم، از حقوق پیروان تمام ادیان، و بهائیان، دفاع می‌کنیم. داوری در خصوص صدق و کذب باورهای بهائیان، کار فیلسوفان و متکلمان است، داوری در خصوص تاریخچه‌ی تکوین بهائیت کار مورخان است، اما دفاع از حقوق شهروندی بهائیان، وظیفه‌ی همه ی آدمیان است.

پاورقی:

——————
۱- منبع : http://tabnak.ir/pages/?cid=۶۹۴
۲- در سال ۲۰۰۶ یکی از ‌روشنفکران سرشناس، در یکی از سخنرانی‌های من حضور داشت. دوستی با تاکید بر بهایی بودن فرد یاد شده، اعتراض شدید خود و برخی دیگر از دوستان را به من‌ اعلام کرد. به او گفتم هیچ‌کس شرکت‌کنندگانِ پای سخنرانی‌های عمومی را انتخاب نمی‌کند. این توضیح او ‌را قانع نساخت. اضافه کردم که فرد مورد نظر شما، بهایی نیست، بلکه دین‌ستیز است و با همه‌ی ادیان سر ستیز دارد. برداشت من این بود که پس از این توضیح مساله‌ی آن دوست حل شد. یعنی خداناباوران از بهائیان قابل تحمل‌ترند.
یک استاد ایرانی در یکی از دانشگاه‌های بنام آمریکا اشتغال دارد. محافل سیاسی و اقتصادی ایران با این استاد روابط گرمی‌ دارند. بسیاری تردید ندارند ‌که ‌او ‌بهایی است، اما آن‌ها که با وی در ارتباط‌اند، می‌گویند وی بی‌دین است. بدین ترتیب مسأله حل می‌شود. ارتباط با بی‌دین، موجه و ارتباط با بهایی، ناموجه است.
اگر به نشریات و سایت هایی ‌که متعلق به جریان روشنفکری دینی است نگریسته شود، در آن‌ها مقالات افرادی که در گذشته چریک فدایی خلق (اقلیت و اکثریت)، توده‌ای و… بوده‌اند و اینک هم خداناباورند، منتشر می‌شود، با چپ‌های خدا ناباور مصاحبه می‌شود. ولی هیچگاه یک مقاله از یک بهایی در این نشریات و سایت‌ها دیده نمی‌شود. روشنفکری دینی که این گام مثبت را برداشته است، اگر واقعاً به پلورالیسم اعتقاد دارد، باید بهائیان را هم شامل ‌این نوع رواداری کند.
۳- سوزان لی اندرسون، فلسفه کیرگگور، ترجمه خشایار دیهیمی، طرح نو، ص۳۸.
۴- فردانیوز

۵- ۱۴/۲/۱۳۸۷ شیراز.

آقای خمینی به طور مکرر بهائیان را اسرائیلی خوانده است. می گوید: «اگر دولت ایران رابطه خود را با کشور اسرائیل قطع کند‌؛ آن وقت روحانیت ایران یک‌صدا بر تحریکات کشور‌ها‌… علیه حکومت شیعه ایران قیام خواهند نمود… کسانی که به نام تجدد‌؛ روحانیت را ضعیف می‌کنند ،توسعه فساد را دامن می زنند. ما با “‌اسرائیل‌” و ” بهائی‌ها‌” نظر مخالف داریم و تا روزی که مسوولین امر‌؛ دست از حمایت این دو طبقه برندارند؛ ما به مخالفت با آن‌ها ادامه می‌دهیم» (‌صحیفه نور ج۱-ص۷۷).
«وای براین مملکت‌؛ وای براین هیا‌ت حاکمه‌! وای بر این دنیا‌! وای بر ما! وای بر این علمای ساکت‌! وای بر این نجف ساکت‌! این قم ساکت است. این تهران ساکت است‌. این مشهد ساکت‌! این سکوت مرگبار اسباب این می‌شود که زیر چکمه‌های اسراییل‌؛ به دست همین بهائی‌ها‌؛ این مملکت ما ؛ این نوامیس ما ؛ پایمال شود‌‌… اگر همه علمای اسلام یک مطلبی را بگویند‌؛ حالا که خطر بر اسلام وارد شده و آن خطر یهود است و حزب یهود- که همین حزب بهائیت است‌- این خطر که حالا نزدیک شده‌؛ اگر آقایان‌؛ علمای اعلام‌؛ خطبا‌؛ طلاب‌؛ همه با هم همصدا بگویند که آقا ما نمی خواهیم که یهود بر مقدرات مملکت ما حکومت کند» (‌صحیفه نور- ج۱-ص ۲۱۳ و ۲۱۶). «دین شما مردم مسلمان در معرض مخاطره و هجوم قرار گرفته است. دولت شما می‌خواهد به دست بهایی‌ها و اسرائیلی‌ها شما را از بین ببرد. بدانید که دولت شما به دو هزار بهایی، هر یک پانصد دلار کرایه داده که به لندن بروند، جمع شوند و علیه قرآن و پیغمبر شما تصمیم بگیرند» (‌صحیفه نور، ج ۱‌، ص ۲۷۷).
۶- انحصارگرایی (exclusivism)، شمول‌گرایی (inclusivism) و کثرت‌گرایی (pluralism) سه رویکرد مختلف نسبت به تنوع ادیان‌اند که نجات‌بخشی و حقیقت‌مندی ادیان مختلف را تبیین می‌کنند.

بخش دوم و پایانی مقاله را از اینجا بخوانید >>

سایر مقالات اکبر گنجی >>

نوشتن دیدگاه

مگر مشروطه پیروز نشد؟

محمد قوچانی :

در ضرورت اعلامیه ایرانی حقوق بشر

«(سيدحسن) تقي‌زاده بعد از چهل – پنجاه سال كه از آن قضايا (مشروطه) گذشته بود مي‌گفت اگر ما با محمدعلي شاه راه آمده بوديم و جواني نكرده بوديم، شايد مشروطه آنچنان كه مطلوب بود مي‌ماند.»

ايرج افشار، مجله بخارا/ ش ۴۷/ ص ۱۸۰

و اين تقي‌زاده‌ همان روشنفكر تندرو و لائيك انقلابي عصر مشروطه ايراني است كه به تقليد از ژاكوبن‌هاي فرانسوي حزب دموكرات را ساخت و در عالم قياس سوداي روسپه ايران شدن داشت و مي‌خواست ايراني را از فرق سر تا نوك پا غربي كند و علماي مشروطه‌خواه را چنان برانگيخت كه خود از هراس ارتداد گريخت و از مخالفت افراطي با شاه قاجار و سنگ‌اندازي در راه تاسيس مجلس سنا به سناتوري عصر پهلوي و رياست مجلس سنا رسيد و سر پيري از مشروطه‌خواهي به عمله ظلمه تبديل شد. پنجاه سال براي اعتراف زمان درازي است اما فرض كنيد تقي‌زاده جوان مي‌شد و با محمدعلي‌شاه مصالحه مي‌كرد

اكنون صدويك سال پس از ۱۴ مرداد ۱۲۸۵ چه روز و روزگاري داشتيم؟ در اين صد و يك سال كمتر كسي از مشروطه بد گفته است. همه، به‌ويژه در چندساله اخير، مشروطه را ستوده‌اند و در غم فراق آن فسرده‌اند. ايرانيان در عصر جديد اگر بهره‌اي اندك از قانون و توسعه و آزادي دارند اما در طلب اين سه، تاريخي طولاني دارند:

اولين پارلمان آسيا، حتي پيش از هند و ژاپن، صد سال قبل در پي انقلاب مشروطه در ايران تاسيس شد و اولين اقتصاد ملي خاورميانه، حتي پيش از ملي شدن كانال سوئز پنجاه سال قبل در پي نهضت ملي‌شدن صنعت نفت ايران شكل گرفت و اولين دولت ديني جديد خاورميانه سي سال قبل در پي انقلاب اسلامي ايران ايجاد شد و بدين‌ترتيب ايرانيان در قانون‌گرايي و ملي‌گرايي و اسلام‌گرايي به عنوان سه جنبش مدرن در خاورميانه معاصر پيشتاز و پيشگاهند. اما چرا هنوز يك قرن پس از اين تحولات همچنان «قانون» گمشده ايرانيان است؟

چرا هنوز يك سده پس از مشروطيت هنوز درباره صلاحيت نمايندگان پارلمان، استقلال نهادهاي قضايي و بي‌طرفي نهادهاي سياسي در برابر شهروندان، پاسخگوي دولتمردان، شرعيت و مشروعيت حاكمان، آزادي مطبوعات و تبليغات، حقوق اقليت‌هاي سياسي و فكري، آزادي و سلامت انتخابات، حقوق مالكيت، حقوق فردي، حقوق زنان و بسياري از معضلات (كه موضوع انقلاب مشروطه بود) هنوز به نتيجه نهايي نرسيده‌ايم؟ مگر انقلاب مشروطه در ۱۴ مرداد ۱۲۸۵ پيروز نشد؟ مگر قانون اساسي نوشته نشد؟ مگر قانون مدني تدوين نشد؟ مگر دموكراسي تاسيس نشد؟ مگر براي احيا و اصلاح آن قانون يك بار ديگر در سال ۱۳۵۷ انقلاب نكرديم و چند بار ديگر به اصلاح دست نيازيديم؟

مگر با عبور از سلطنت به جمهوريت نرسيديم؟ پاسخ همه اين پرسش‌ها مثبت است. ايران امروز دو انقلاب پيروز (انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامي) دارد و چند جنبش ناكام اما موثر در رفتار مخالفانش (نهضت ملي و جنبش اصلاحي). ايران امروز هم نهادهاي سياسي دموكراتيك دارد و هم قوانين عادي و اساسي. در اين صد سال اكثرا مجلسي برقرار بوده و همواره قانون نوشته شده است. در اين صد سال دو سند قانون اساسي نوشته شده كه در هر دو حاكميت مردم پذيرفته شده است اما آنچه ايران مدرن فاقد آن است اعلاميه حقوق است و اما اعلاميه حقوق چيست؟

در جهان جديد عمده كشورهايي كه به دموكراسي رسيده‌اند قبل از آنكه قانون دموكراسي را بنويسند بر سر معناي دموكراسي تفاهم كرده‌اند. معناي دموكراسي بحثي فلسفي و علمي است كه البته پاياني ندارد اما بحث نخبگان جامعه درباره دموكراسي در نقطه‌اي تاريخي بايد متوقف و به تنظيم سندي ملي منتهي شود. از عصر ارسطو تا زمان فوكو دموكراسي، موافقان و مخالفان بسيار داشته و در كليات و جزئيات آن بحث بسيار شده است. گروهي دموكراسي را در برآوردن سعادت انسان ناتوان دانسته‌اند و گروهي از آن بت و بتكده ساخته‌اند. گروه بسياري هم دموكراسي را شري ضروري ناميده‌اند و خيري موجود كه از آن چون ديگر برساخته‌ها و نهادهاي سياسي (مانند دولتي) گريزي نيست.

اين بحث‌ها مي‌تواند تا ابد ادامه يابد و در دانشكده‌ها و مدرسه‌ها درباره آن جدل‌ها و جدال‌هايي گرفته شود. اما دموكراسي تنها بحثي فلسفي نيست، برنامه‌اي سياسي براي اداره زندگي اجتماعي هم هست؛ برنامه‌اي كه بايد اجرا شود و از خلال اجراي آن خلل و نواقص دموكراسي فهميده شود و فيلسوفان و دانشمندان علوم انساني در نظريه‌هاي خود تجديدنظر كنند.

براي اجراي چنين برنامه‌اي است كه منشور حقوق نوشته مي‌شود. منشور حقوق شاهراه تبديل نظريه به برنامه است. نظريه‌پردازي درباره دموكراسي كار فلسفه است و برنامه‌ريزي درباره آن كار سياست. نظريه‌پردازان كتاب مي‌نويسند و برنامه‌ريزان كار مي‌كنند. حقوقدانان اما ميان نظريه و برنامه پيوند ايجاد مي‌كنند.

براساس نظريه قانون مي‌نويسند و قانون را براي اجرا به برنامه‌نويسان ارائه مي‌كنند. قانون‌نويسي و قانون‌خواهي همان كاري است كه صد سال قبل انجام داديم و سي سال قبل تكرار كرديم اما قانون تا زماني كه مستظهر به حقوق نباشد بي‌معناست. قانون نسبتي با جبر دارد. قانون با جبر نوشته مي‌شود و با جبر اجرا مي‌شود. با جبر نوشته مي‌شود بدين معنا كه يا فردي مقتدر يا اكثريتي كامل اراده خود را بر اكثريت يا اقليت حاكم مي‌كنند و قانون مي‌نويسند و با جبر اجرا مي‌شود. بدين معنا كه قانون در جهان مدرن مهم‌ترين عامل مشروعيت است. حتي مستبدترين حاكمان قرن بيستم از طريق قانوني به قدرت رسيدند و در قدرت ماندند. هيتلر و موسوليني مشروعيت خود را حداقل در آغاز از قانون مي‌گرفتند و استالين و مائو كه مشروعيت خويش را برخاسته از انقلاب مي‌دانستند انقلاب را قانون تاريخ مي‌دانستند.

رضاخان نيز گرچه ديكتاتوري تمام‌عيار بود اما با مصوبه مجلس شوراي ملي به سلطنت رسيد و محمدرضا پهلوي گرچه هرگز براي آزادي و دموكراسي ارزشي قائل نبود مدعي بود حافظ قانون اساسي مشروطه است و گرچه پدر و پسر هر دو فرزند كودتاهاي غيرقانوني بودند اما صورتك قانون بر چهره زده بودند تا پادشاهان اين مستبدان سنتي ايران به ديكتاتورهاي مدرن تبديل شوند. بنابراين قانون هرگز به تنهايي نمي‌تواند جامعه‌اي را به آزادي يا توسعه برساند. گرچه قانون بد از بي‌قانوني بدتر است اما قانون اگر عادلانه نباشد تنها فرقي كه با بي‌قانوني دارد روشن بودن حدود ظلم است و اين حدود نيز با پيدايش دولت‌هاي توتاليتر در عصر جديد در نورديده شده است چنان كه ديكتاتوري قانوني آدولف هيتلر هرگز قابل مقايسه با هيچ يك از استبدادهاي سنتي و غيرقانوني گذشته نبود.

بر اين اساس است كه قانون بايد مبتني بر حقوق باشد؛ حقوقي كه افراد جامعه براي يكديگر به رسميت مي‌شناسند و براساس آن تفاهم مي‌كنند كه در كنار هم زندگي كنند. رسيدن به اين حقوق محصول دوره‌اي از نزاع و سرانجام سازش ميان طبقات اجتماعي است. در واقع اعلاميه‌هاي حقوق اسنادي است كه از پس خستگي مردم از ستيز بر مي‌آيند و در يك نقطه به هم مي‌رسند و ترجيح مي‌دهند به جاي نزاع، سازش كنند. در سرمقاله‌هاي گذشته شهروندامروز، به اولين نوع اينگونه اعلاميه‌ها در جهان غرب يعني منشور كبير يا ماگناكارتا اشاره كرديم (شهروند امروز، شماره ۶) اما يكي از نمونه‌هاي عالي‌ترين اين گونه اسناد اعلاميه استقلال هلند در سال ۱۵۸۱ ميلادي است؛ اعلاميه‌اي كه در آن آمده است:

«شاه از جانب پروردگار براي فرمانروايي بر مردم گمارده مي‌شود تا همچون چوپاني كه از گوسفندانش مراقبت مي‌كند او نيز مدافع مردم در مقابل خشونت و تعدي باشد. (اما) نظر به اينكه خداوند مردم را برده و اسير شاه نيافريده است كه از همه فرامين درست يا نادرست او اطاعت كنند بلكه برعكس شاه را از براي رعايا آفريده (چرا كه شاه بودن بدون وجود رعيت معنا ندارد) تا در كمال عدالت بر آنان حكمروايي كند… پس آنگاه كه او اينگونه رفتار نكند و به مردم ستم روا دارد… سپس او ديگر نه يك شاه بلكه زورگوي مستبدي است و بر رعاياست كه وي را به چشمي غير از اين ننگرند… مردم نه تنها از فرمان چنين شخصي روي بر مي‌تابند بلكه قانونا مبادرت به برگزيدن شاه ديگري مي‌كنند.»

اين اعلاميه مادر قانون اساسي هلند بلكه قوانين اساسي بسياري از كشورهاي ديگر شد و دويست سال بعد در سال ۱۷۷۶ نيز مهاجرنشينان انگليسي در ايالات متحده آمريكا اعلاميه استقلال خويش را نوشتند كه در آن آمده بود: «ما معتقديم كه اين حقايق بديهي و بي‌نياز از توضيحند كه همه مردم يكسان آفريده شده‌اند و خداوند براي آنان حقوق مسلمي مقرر كرده است كه سلب‌شدني نيستند و از آن جمله‌اند حق حيات، حق آزادي و حق‌طلب خوشبختي. براي تامين اين حقوق بين مردم حكومت‌هايي به وجود آمده‌اند كه اختيارات بحق آنها ناشي از رضايت مردمي است كه بر آنان حكومت مي‌كنند. هر زمان كه هر نوع حكومتي مخرب اين هدف‌ها شود حق مردم است كه آن را تغيير دهند يا براندازند و به جاي آن حكومت تازه‌اي بر پايه اين اصول برقرار كنند.»

سيزده سال بعد فرانسوي‌ها نيز اعلاميه حقوق بشر و شهروندي را نوشتند در حالي كه از اعلاميه استقلال آمريكا آشكارا تاثير پذيرفته بودند: «نمايندگان مردم فرانسه… با توجه به اينكه جهل، ناديده گرفتن يا خوار شمردن حقوق بشر يگانه علل بدبختي‌ها و تباهي حكومت‌هاست مصمم شده‌اند تا در اعلاميه‌اي متين، حقوق طبيعي، غيرقابل انتقال و مقدس بشر را اعلان كنند با اين هدف كه اين اعلاميه دائما به همه شهروندان عرضه شود و حقوق و وظايف آنها را بي‌وقفه به آنان يادآوري كند.»

زنجيره اين اعلاميه‌ها در سال ۱۹۴۸ به صدور اعلاميه جهاني حقوق بشر منتهي شد كه براساس نظريه حقوق طبيعي بنا شده و معتقد است:

«شناسايي كرامت ذاتي و حقوق يكسان و جدايي‌ناپذير همه اعضاي خانواده بشري اساس آزادي و عدالت و صلح جهاني است.» اين پنج سند در انگلستان، هلند،‌آمريكا، فرانسه و سرانجام سازمان ملل متحد ما در همه قوانين اساسي جهان مدرن است اما حتي ايجاد حكومت‌هاي مبتني بر قانون اساسي مانع از آن نشد كه ملت‌ها خود را از اعلاميه‌هاي حقوق بي‌نياز ببينند چنانكه كانادايي‌ها در سال ۱۹۸۲ منشور حقوق و آزادي‌ها را نوشتند و در آن آوردند: «كانادا براساس اصولي بنياد شده است كه به تفوق خداوند و حكومت قانون باور دارد… منشور حقوق و آزادي‌هاي كانادا متضمن حقوق و آزادي‌هايي است كه حدود منطقي آنها را فقط قانون تعيين مي‌كند.»

منشور پاريس براي اتحاديه اروپا در سال ۱۹۹۰ نيز آخرين نمونه از اين گونه اعلاميه‌هاست كه نشان مي‌دهد هر قانوني نيازمند شناسايي حقوق در قالب اعلاميه‌اي اجماعي ميان ملت است. ملت‌هاي مدرن در اين اعلاميه فراتر از جناح‌بندي‌هاي سياسي بر سر اصول فكري و فلسفي خود به جمع‌بندي مي‌رسند، فلسفه سياسي حكومت خويش را بيان مي‌كنند و آرمان‌هاي خويش را بر كاغذ مي‌آورند. كاري كه ظاهرا مقدمه قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران قصد انجام آن را داشت اما آن مقدمه در شرايط وحدت و اتحاد ملت ايران نوشته شد و به هيچ وجه بيانگر معضلات شرايط كنوني ايران نيست، موضوعاتي كه امروزه مي‌تواند در يك منشور حقوق ايراني مورد توجه قرار گيرد در يك ارزيابي اجماعي عبارتند از:

اول – مشروعيت قدرت سياسي و نهاد حكومت از كجاست؟ اگر براساس نظريه مذهبي حكومت مشروعيت از آن خداوند است چه كسي يا چه كساني اين اراده الهي را بر زمين محقق مي‌كنند؟ و اگر آن كس يا كسان فقيهان هستند آن فقها چگونه به قدرت مي‌رسند؟ آيا راي مردم مشروعيت سياسي آنان را سامان مي‌دهد يا قوانين الهي؟ و اگر راي مردم معيار است اين معياري ابدي است يا موقتي؟ و اگر موقتي است آرا و نظرات حاكمان، اعتباري قدسي دارد يا عرضي؟ و اگر عرضي است امكان نقد و ارزيابي وجود دارد يا تنها بايد به نقد دروني بسنده كرد؟

دوم – رابطه شريعت و سياست چيست؟ بديهي است كه در دين اسلام ميان اين دو جدايي وجود ندارد (دلايل اين بداهت را مي‌توان در سرمقاله‌اي جداگانه بررسي كرد) اما تعيين نسبت شريعت و سياست كاري است دشوار كه در صد سال گذشته لاينحل مانده است.

پيشنهاد اول و مهم‌ترين پيشنهاد از آن مرحوم شيخ فضل‌الله نوري بود كه خواستار نظارت فقها و حق وتوي آنان بر مصوبات پارلمان بود. پيشنهادي كه در قالب شوراي نگهبان محقق شد اما حتي در نظام ولايت فقيه هم هنوز مباحثه‌هاي اصلي درباره آن وجود دارد. ابتدا توسط مرحوم امام خميني راي دو سوم پارلمان بر آن ترجيح داده شد و سپس مجمع تشخيص مصلحت نظام تاسيس شد و در عصر پس از امام نيز گهگاه حكم حكومتي رهبري برتر از تشخيص شوراي نگهبان شناخته شد و در گشودن پاره‌اي از بحران‌هاي سياسي و ردصلاحيت‌هاي انتخاباتي به كار آمد. از سوي ديگر با وجود تاسيس دولت ديني در ايران همچنان دو مفهوم فقه و حقوق مستقل از هم باقي مانده است. دو دانشي كه نماد عيني شريعت و سياست هستند.

نه تنها در شوراي نگهبان مقام فقها از حقوقدانان جداست بلكه در نظام قضايي اسلامي ايران نيز اكثريت قضات نه از ميان مجتهدان كه از ميان حقوقدانان برگزيده مي‌شوند. اين ضرورت زماني و مصلحت اجتماعي طي سي سال همچنان باقي مانده و چشم‌اندازي براي حل رابطه به چشم نمي‌خورد. جمع ميان حقوق غربي و فقه اسلامي بحراني است كه در صورت تعليق قانون مجازات اسلامي خود را نشان داده است و بيش از همه اقدامات روشنفكران لائيك مساله رابطه شريعت و سياست را به بحراني تئوريك تبديل كرده است.مقاله و مقالات
سوم – حدود آزادي‌هاي سياسي كجاست؟ طي دوره‌هاي اخير با تفسير محدود از قانون اساسي و قانون عادي مفاهيمي كش‌دار و موسع به نام تشويش اذهان عمومي،‌ توهين به مقدسات، نشر اكاذيب، نقض امنيت ملي و منافع ملي، محدودكننده آزادي‌هاي اساسي شده‌اند. از يكسو اصلاح‌گران مي‌توانند از محدوديت آزادي سخن بگويند اما اصول‌گرايان هم در نگراني براي حفظ مقدسات و حاكمان در هراس از به خطر افتادن امنيت ملي ناحق نيستند.

چه بسيار مواقعي كه آزادي و مقدسات و امنيت با هم از كف مي‌روند چرا كه تعريف آزادي، امنيت و مقدسات روشن نيست. حدود آزادي كجاست؟ معناي امنيت چيست؟ چه چيزي مقدسات است؟ اينها پرسش‌هايي صرفا فلسفي نيستند در واقع در بسياري از اسناد و اعلاميه‌هاي حقوق تعريفي عيني از آزادي داده شده است. در منشور كانادايي حقوق و آزادي‌ها چهار نوع آزادي: مذهب، انديشه،‌ اجتماع و انجمن احصا شده و در قوانين اساسي بسياري از كشورها حق تعرض به خداوند يا اديان از انسان‌ها سلب شده است. مهم اين نيست كه فلاسفه حد آزادي را چه مي‌دانند يا مقدسات را چه مي‌شمارند بايد ديد مردم ايران در اين مقطع زماني مقدسات را چه مي‌دانند به چه چيزي اكاذيب مي‌گويند كدام منافع را ملي و كدام امنيت را عمومي مي‌شمارند و آزادي را چگونه معنا مي‌كنند تا هر كس آزادي يا امنيت يا مقدسات را براساس فهم خويش بر ديگري تحميل نكند.

چهارم – اميال انساني ممدوح‌اند يا مذموم؟ ثروت مطلوب است يا مطرود؟ آيا كسي كه ثروتمند است در حقيقت حقوق ديگران را غصب كرده است؟ آيا مالكيت، دزدي است؟ آيا هركسي وظيفه دارد در برابر ثروت تقوا پيشه كند؟ آيا دولت بايد ثروت را ميان اعضاي جامعه به مساوات قسمت كند؟

آيا نفت ثروت ملي همه ايرانيان است؟ آيا درآمد نفت بايد به دولت تعلق گيرد و دولت آن را ميان ملت تقسيم كند؟ آيا قدرت مسووليتي است كه تنها بر عهده دولت قرار مي‌گيرد؟ آيا هر كسي مي‌تواند به راس هرم قدرت سياسي برسد؟ آيا مي‌توان با تاسيس نهادهاي اجتماعي قدرت دولت را كم كرد؟ آيا دولت مربي و مرشد جامعه است؟ آيا اخلاق هنجاري فردي است يا دولتي؟ آيا دولت، پليس اخلاق است؟ آيا دولت بايد مروج يك نوع سبك زندگي باشد؟

آيا سبك زندگي رسمي وجود دارد؟ آيا هر سبك زندگي غيررسمي ناهنجاري است؟ رابطه شهروندان و دولتمردان چگونه است؟ كداميك هدايتگر ديگري هستند؟ آيا شهروندان مي‌توانند دولت را به تغيير رفتار بخوانند؟ آيا دولت تنها نماينده اكثريت است؟ آيا اقليت به دليل قانون حاكميت اكثريت اميد به تغيير را بايد از ياد ببرد؟ آيا اقليت (از هر نوع آن سياسي، فكري و…) مي‌تواند به اكثريت تبديل شود؟ حقوق اقليت در حكومت اكثريت چگونه رعايت مي‌شود؟

پنجم – نسبت سنت و تجدد در حكومت چگونه است؟ چه كسي حق تجديدنظر در سنت‌ها را دارد؟ نقش دولت در اعطاي اين حق يا سلب آن چيست؟ سنت در اينجا فقط در برگيرنده سنت‌هاي ديني نيست بلكه سنت‌هاي غيرديني بخش مهمي از آن را تشكيل مي‌دهد. آيا مي‌توان خرافات را ناديده گرفت؟ آيا وظيفه دولت مبارزه با خرافات است؟ در مورد شريعت به عنوان بخش عقلاني سنت، چگونه مي‌توان به تجديد عهد آن اقدام كرد؟ آيا اين امر تنها بر عهده فقهاست؟ آيا نظريه رسمي فقهي وجود دارد يا باب اجتهاد باز است؟ آيا حكما يا متكلمان هم مي‌توانند تجديدنظر كنند؟ آيا تجديدنظر به معناي غربي‌شدن است؟ تا كجا مي‌توان تجدد غربي را پذيرفت؟ آيا غربي شدن خوب است؟ غربي شدن چيست؟ آيا مي‌توان تكنولوژي غرب را فرا گرفت و فرهنگش را دور انداخت؟

ششم – مفهوم ملت ايران چيست؟ آيا فارسي،‌ زبان ملي ايراني است؟ آيا ترويج زبان‌هاي محلي تضعيف‌كننده زبان ملي است؟ آيا بايد لهجه‌ها را در لهجه حاكم غرق كرد؟ با پذيرش اينكه شيعه مذهب ملي ماست، نسبت آن با مذاهب ديگر چيست؟ آيا پيروان مذاهب ديگر مي‌توانند به مقامات سياسي و اجتماعي برسند؟ آيا فقها و مجتهدان نبايد در اين باره اجتهاد كنند؟ آيا مركزگرايي محور مساله ملي در ايران است؟ آيا بايد به استان‌ها آزادي عمل بيشتري داد؟ آيا ادغام سازمان مديريت در استانداري‌ها و سفرهاي استاني رئيس كنوني دولت به معناي اختيار عمل بيشتر به استان‌هاست؟ محور سياست خارجي ايران بر پايه مفهوم امنيت ملي كداميك از گزينه‌هاي زير است:

فارسي‌زبانان يا آرياگرايي در شرق ايران (شبه قاره هند) يا شيعيان در غرب ايران (خاورميانه) يا آميزه‌اي از اين دو؟ روابط ما با مسلمانان عرب‌زبان چگونه بايد باشد؟ متحد اصلي ما در جهان كيست؟ منافع ما در رابطه با غرب است يا شرق؟ مقصود از غرب اروپاست يا آمريكا؟ مقصود از شرق خاور دور است يا خاورميانه؟ نقطه تمايز منافع ملي از منافع حزبي چيست؟ نقطه متمايز منافع ملي از منافع دولتي كدام است؟ آيا همه سياست خارجي قلمرو امنيت ملي است؟

هفتم – قواعد بازي سياسي چيست؟ مرز ميان نظام سياسي و حاكميت و دولت چيست؟ اما مي‌توان منتقد دولت بود و متحد نظام ماند؟ آيا دولت با نظام برابر است؟ خط قرمز در نقد سياسي كجاست؟ آيا مي‌توان بدون نظام حزبي دموكراسي داشت؟ رابطه احزاب و نظام سياسي چيست؟ آيا احزاب مي‌توانند رفتار نظام سياسي را از نو تعريف كنند؟ اصول نظام كدام است؟ اگر به چه اصولي اعتقاد داشته باشيم خودي نظام سياسي قلمداد نمي‌شويم؟ مفهوم خودي و غيرخودي را چگونه بايد تعريف كرد؟‌آيا همه شهروندان خودي هستند؟ آيا خودي و غيرخودي يك مفهوم حقوقي است يا مفهومي اعتقادي؟ آيا همه مسلمانان خودي هستند؟ آيا همه ملتزمان به قانون اساسي خودي هستند؟ آيا همه شهروندان صلاحيت حضور در نهادهاي سياسي را دارند؟ چه چيزي به سلب حقوق سياسي افراد منتهي مي‌شود: قانون يا عقيده؟

آنچه آمد اشاره به برخي از مهم‌ترين موضوعاتي است كه بايد در اعلاميه حقوق و آزادي‌هاي ايراني مورد توجه قرار گيرد. در تنظيم اين سند قطعا بايد افرادي از همه جناح‌هاي فكري ايران قرار گيرند. اگر صدسال قبل سيدحسن تقي‌زاده و شيخ فضل‌الله نوري و سيدمحمد طباطبايي و محمدعلي ميرزاي قاجار پاي سند مشتركي را امضا كرده بودند و اكثريت قانون اساسي را به جبر تاريخ بر شاه قاجار تحميل نكرده بود اگر در كنار مجلس عوام، مجلسي از اشراف و در كنار مجلس شورا مجلس سنا تشكيل شده بود اگر در عهد پهلوي‌ها به پيشنهاد امام خميني(ره) در كتاب كشف‌الاسرار توجه شده بود و مجلسي از علما در كنار مجلس نمايندگان ايجاد شده بود،‌ اگر مصالحه‌اي بزرگ ميان همه اجزاي تاريخ ما ايجاد شده بود اگر همين امروز سيدمحمد خاتمي و محمدتقي مصباح‌يزدي، مهدي كروبي و جنتي مجبور بودند در جمعي و جلسه‌اي گرد هم ‌آيند و مجبور شوند اعلاميه‌اي مشترك براي همزيستي بنويسند و در آن به پرسش‌هاي فوق پاسخ دهند شايد قانون ايران (هر قانوني) تكيه‌گاه استوارتري براي اجرا مي‌يافت. شايد آن روز اينچنين به جاي برگزاري جشن تولد مشروطه‌خواهي مجلس ختم آن را نمي‌گرفتيم.

سایر مقالات محمد قوچانی >>

نوشتن دیدگاه

احمدی نژاد و سیدضیا

مسعود بهنود:

در نیمه سال ۸۴ وقتی که هنوز چندان عیب و هنر آقای احمدی نژاد آشکار نشده بود، هنوز رسانه های ‏مخالف پر بود از تفسیر و تصورهائی بر اساس گمان، و تصور چنان بود که تیمی که او گرد آورده همه ‏یکدستند و همه خشن و امنیتی، و حاکمیت یکدست شده و او برکشیده مقامات بالاست و کسی را گمان نبود که ‏علی لاریجانی، دانش جعفری، فرهاد رهبر، پورمحمدی، احمد توکلی، عماد افروغ، الیاس نادران، و اکثری از ‏روحانیون نسبت به دولت او در وضعی خواهند بود که امروزند، در مقاله ای وی را با سید ضیا مقایسه کرده ‏بودم.‏

در آن روزگار برخی را گمان بر این افتاد که مقصودم بدگوئی از رییس جمهورست، یا قصدم این است که ‏رییس جمهور را انگلیسی بخوانم. عده ای مانند دکتر محسن سازگارا به دفاع از سید ضیا پرداختند که رو به ‏تجدد بود و این نمونه رو به تحجرست، در درون ایران برخی از آن ها که مخالف احمدی نژادند به کف زدن ‏پرداختند، انگار که مرا با وی خصومتی حزبی و گروهی و جناحی است. هیچ کدام به مقصودم ره نبردند. ‏حتی عاشقان سینه چاک آن روزیش که اینک برخی در زمره مخالفان و منقدانش درآمده اند، تا جائی که می ‏دانم حاضر نشدند در میانه خشم خود استدلالم را بشنوند.‏
مقاله و مقالات
.

اینک با گذشت سه سال از آن مقاله شاید بتوان در فضائی آرام تر و کمتر خشن، استدلال های آن مقاله را بار ‏دیگر خواند.‏

خوب می دانید که هیچ مقایسه ای صد در صدی نیست وگرنه فقط با خودش قابل قیاس بود که تازه آن هم صد ‏در صد نمی شود. هر مقایسه ای درصدی و یا وجهی از وجوه دو سو را در بر می گیرد. اما…‏

در جاهای مختلف خوانده اید که کابینه سید ضیا را از آن جهت سیاه خوانده اند [ای قربان کابینه سیاهت بازآ] ‏که سید همیشه لباس سیاه می پوشید و عبای سیاهی هم بر دوش می انداخت در آن سرما که نخست وزیر شد و ‏شال سیاه هم می بست تا شبیه بقیه کسان نباشد. اما به نوشته جعفر شهری که نوشته هایش ماخذ نیست اما ‏حدیث نفس هست، جعلی نکرده و آن چه نوشته همان است که در دل توده ها بوده “از طرف ديگر هم به ‏خاطر بگير و ببندهائی که در همان کابينه نود روزه کرد عده ای رجال و معتبرين را به روز سياه نشاند”. ‏سیاه خوانده شد. و باز مرحوم شهری نوشته است که کابينه سيد را در زمان خود “نيم بند” خواندند چون که در ‏صد روز نتوانست کابينه را کامل کند و جز مورد اعتماد اکثريتی ضعيف از مجلس نبود. و تازه با همان ها ‏که بودند مدام دعوا می کرد. ‏

حالا بر آن وجوه قیاسی که نوشتم این ها را اضافه می کنم که سید ضیا از ریاست دولت تصوری انقلابی ‏داشت و مدام در گفته ها و نوشته هایش قدرت بیش تر می خواست، به اطرافیانش بد و بیراه می گفت و نسبت به هر قراری خودش را یاغی نشان می داد ‏و این را نشانه نوآوری و خلاقیت و مردمی بودن خود می دانست. تا جائی که در حضور شاه [که از قضا ‏وسواس هم داشت] سیگار کشید و آخر سر هم همین باعث شد که احمدشاه از خشم برای برکندنش به توصیه ‏فرمانفرما و مدرس تن داد و با رضاخان معامله کرد. همان که سید را برانداخت و البته بعدا خود شاه را هم برانداخت.‏

اما همه می دانستند و گفتند که گاه با علم زیر علم سردار سپه رفتند چون سید اصلا و ابدا قابل تحمل نبود. سید ‏مانند شاهان قدیم ریاست دولت می کرد. نخست این که آن قدر کار می کرد که نفس از همه بریده بود و خودش هم غش می کرد در حالی که سی سال داشت. از شش ‏صیح تا نیمه های شب. دو سه شبی در مسجد خوابید. وقتی تهران را باران یکریز به دامان سیل انداخت و راه ‏قتات ها آبرو ها گرفت [هنوز آب لوله کشی نبود] سید خود به میان آب رفت و از همین رو محبوب مردمی شد ‏که به این گونه نمایش ها دل بسته بودند.‏

اول و مهم ترين کار او که به صدارت نرسیده شعارش را داد، ايجاد شوقی در مردم برای دستگيری مفسدان بود اما چون آن ها را نمی شناخت بد به رجال ‏و معتبرين می گفت و وعده اش پاکسازی کشور از مفسدان بود. مدام می گفت اين درشت ها را بگيريد و فرمان حبس و توقيف و ‏مصادره اموال می داد. با رفاقتی که با نظامی ها به سرکردگی سردار سپه به راه انداخته بود و پولی که به ‏جیب آن ها ریخته بود، هر که را عنوان و سرمايه ای داشت گرفت. هر که را سرمایه داشت دزد دید

دیگر کار مهمش این بود که از همان فردای سوم اسفند هر روز ده ها قرار و قانون نوشت و ماموران بلديه و ‏ارکان حرب را به اجرای آن گماشت.‏

بر خلاف تصور امروزی تاریخدانان که سید ضیا را عامل انگلیس و سفارت می نویسند و سندها وجود دارد ‏که کودتا سوم اسفند هم با نظر سفارت بریتانیا در تهران و وساطت وی صورت گرفت، در زمان خود کاری ‏کرد که مردم برعکس شدند و عارف و میرزاده عشقی زبان حال مردم که وی را شخصیتی مستقل دیدند. و آن ‏اعلام لغو قرارداد ۱۹۱۹ بود. کاری که مدرس هم تشویقش کرد، اما بعد از آن که حتی سید حسن مدرس را ‏هم داد گرفتند و گور خود را کند، مدرس گفت “قرارداد نبسته را که در عامل خیال بود، می خواستند و نگذاشتیم به ‏اصطلاح و در زبان منحل کردن البته هنری بود که فقط از بعض کسان بر می آمد”.‏

وقتی معلوم شد که یکی از اعلامیه ها که علیه دولت او داده شده از مدرسه مشیرالدوله بیرون آمده که آن زمان ‏تنها دانشکده کشور بود و در آن امثال مصدق [هرگاه تهران بودند] و ابوالحسن فروغی و ذکاء الملک و ‏مشاهیر کشور درس حقوق می دادند، سخنرانی کرد که این سوراخ زنبور استعمارست و دارد حقوق اروپای ‏خلاف اسلام درس می دهند.‏

سید نوحه خوانی و روضه خوانی فوق العاده بلد بود، در مجلس آرائی هم استاد بود در همان سه ماه یک جشن ‏گرفت [مثلا برای لغو قرارداد ۱۹۱۹] که به جشن دوغ شهرت گرفت چرا که در آن با دوغ از سفیران ‏خارجی و اصناف و بازاریان پذیرائی کرد و این را در بوق کرد و داد دنیا بداند که او مشروب الکلی نداده ‏است، در حالی که آن زمان نه دولت حق سفره داشت و نه مانند دوران بعد اصولا دادن میهمانی های باز و با ‏خدمات غیراسلامی معمول بود.‏

از جمله فرمان های او سید ضیا صادر کرد، بخوانید. این هاست:‏

هر کاسب به جز نانوا و کله پز و حمامی بايد دکان خود را اول آفتاب باز و اول غروب تعطيل کند.‏
هر ظهر و غروب بايد کسبه در پای دکان های خود اذان بگويند.[از مدرس نقل است که می گفت: تجسم کنيد ‏حال مارطوس ارمنی را با نگاه های غضب آلود ماموران نظميه که به توضيحات وی توجه نداشتند و می ‏گویند دستور رييس الوزراست].‏

نان نکش ممنوع و نان سنگک خشگ از دانه هشت سير و نان تازه از یکی ده سیر نباید کمتر باشد.‏
تغارهای خمير نانواها بايد رويشان با تنظیف تميز پوشيده شده باشد.‏

سطح خيابان مخصوص چهارپایان و گاری و درشکه و واگن است و پياده روها مخصوص اياب و ذهاب پياده ‏هاست و هيچ پياده حق ندارد از سواره رو خيابان عبور نمايد.‏

سگ های خانگی بايد قلاده شده زنجير داشته باشند و در غير اين صورت در رديف سگهای ولگرد محسوب ‏شده و معدوم خواهند شد.‏

کبوتر بازی اکيدا ممنوع. چرا که موجب نگرانی مردم و خواتين می شود که نگاه نامحرم پشت بام است.‏
داد زدن اطراف کوچه ها توسط طواف، دوره گرد، طبقی، کاسه بشقابی، قباارخلقی، قفل و کليدی، گردوئی و ‏ميوه فروش و امثال آن و همچنين تعارف و اصرار کسبه به مشتری و بفرما زدن چلوئی و آبگوشتی و غيره ‏ممنوع و همراه جريمه و مجازات است.[ جوک دعوت به نيمرو با حرکت دست و اشاره توسط صاحب مغازه ‏برای فرار از مجازات از همان زمان رايج شد]

کليه احزاب منحل می شود و تشکيل هر نوع جمعيت و دسته قدغن و متخلفين تحت تعقيب قانونی قرار می ‏گيرند.‏

تظاهرات مستانه ممنوع و متخلفين به سختی مجازات می شوند.‏

عربده کشی و آواز خوانی در کوچه و خيابان اکيدا ممنوع است.‏

اجتماعات خيابانی قدغن و بيش از دو نفر نبايد با هم گفتگو کنند.‏

ارباب قلم و جرايد بايد زبان و قلم خود را از هتاکی به اين و آن نگهداری کنند.‏

اقدامات دولت مردمی ‏

نوشته اند که از اقدامات و قوانين حکومت سيد ضيا که سه ماه [ و نه سه سال] بیش تر عمر نکرد توجه زيادی ‏بود که او به بلديه [شهرداری تهران] داشت. و این کار ها را کرد:‏

پوشاندن مجاری آب و نصب فانونس های نفتی در معابرانتقال فواحش از محلات داخل شهر به شهرنو و ‏تعيين سه قرآن تاکس [ جعفر شهری معتقدست از همان زمان لغت تاکس معمول شد و تاکسی هم باز از همان ‏دوران، اين ادعا را در منبع ديگری نديده ام] برای هر نوبت تمتع، دوازده قرآن برای متعه شب تا صبح به نام ‏شب خواب.راقبت در تعويض لولئین خانه ها،شيدن لجن آب انبار ميرزا موسی که شايد از زمان تاسيس تا ‏آن روزگار لاروبی نشده بود.نصب صندوق شکايات در هر اداره و مجازات مامورانی که جواب مردم نداده ‏بودند. ‏

و خلاصه جعفر شهری می نويسد ” آنقدر گفت و کرد که مردم تشنه اصلاحات و خسته از رجال را حوصله ‏تنگ آمد و وقت رفتنش شادمانی کردند. وقتی هم رفت شبی به خواب ديد که کسی از وی می پرسید تو با اين ‏قدرت که داشتی چه کسی توانست معزولت کند. گفت پشگل جمع کن ها. تعبير سخنش اين بود که چون برای ‏کسانی که از خيابان پشگل اسب و شتر جمع می کردند و می فروختند دو عباسی عوارض وضع کرده بود ‏می پنداشت که آنها عليه وی توطئه کرده اند.

باز بگویم نه در آن مقاله سه سال قبل نظر داشتم که آقای احمدی نژاد از جمیع جهات شبیه به سید ضیاست و ‏نه امروز. چنان که مثلا نزدیکی با اجزای سفارت فخیمه اصلا در مرام رییس جمهور امروز نیست. در ضمن ‏آقای احمدی نژاد رکوردی بی سابقه در رنجاندن افراد و راندن افراد از کابینه و دشمن سازی و مخالف ‏پروری باقی گذاشته که نیاز به هیچ مخالف و رقیبی ندارد. البته از گفته های ایشان بر می آید که در سیستم ‏ذهنی ایشان نفس داشتن مخالف نشانه حقانیت است. ‏

افسوس که در اختیارم نیست ورنه نوشته ای از سیدضیا را در باب امام زمان می آوردم که در روزنامه رعد ‏نوشته و عنوانش اگر اشتباه نکنم هست منجی بشر و عصر. آنان که دسترس دارند، این نقص را بپوشانند

سایر مقالات مسعود بهنود >>

نوشتن دیدگاه

فقه ملي

احمد زید آبادی :

براي ما ايراني‌ها “ايده” اصالت ويژه‌اي دارد تا به حدي كه تمام نزاع‌هاي سياسي جدي‌مان پيرامون آن دور ‏مي‌زند.‏

اگر تاريخ صد ساله ايران را مرور كنيم عموم اختلاف‌هاي و نزاع هاي سياسي كه اغلب هم به خشونت ‏وخونريزي كشيده شده، بر سر ارجحيت و برتري اين ايده بر آن ايده بوده است، آن هم گاهي بدون دريافت ‏مفهوم حقيقي ايده‌اي كه از آن دفاع مي‌شده است! شايد راز درجا زدن جامعه و ناكامي و كم تحملي روشنفكران ‏و تقليل همه چيز به جنگ الفاظ و واژه‌ها، همين ايده محوري يا ايده‌ئولوژي زدگي باشد.‏

اين در حالي است كه به گمان من، آنچه بايد اصالت داشته باشد، نه ناب بودن ايده‌ها بلكه پيدا كردن ‏راهكارهاي عيني براي تحقق عملي دستكم بخشي از آنهاست. مي‌توان بر سر اينكه عدالت اجتماعي يك برابري ‏مطلق يا نسبي بين انسان‌هاست، تا بي‌نهايت به جنگ و ستيز پرداخت بدون آنكه كوچكترين گامي براي كاهش ‏اندكي از نابرابري‌هاي اجتماعي برداشت و يا براي آن برنامه‌اي تدوين كرد. همينطور است مقوله آزادي و ‏حقوق بشر وغيره!‏

گاهي برخي از دوستان چنان از حقوق بشر سخن مي‌گويند كه گويي تمام مشكلات جامعه ايراني ناشي از عدم ‏اعتراف جمعي از فعالان اجتماعي و سياسي به حقانيت مطلق ايده حقوق بشر در عصر جديد است و چنانچه ‏اين اعتراف صورت گيرد، هم مشكلات ما بر طرف شده و هم وظايف روشنفكري به جا آورده شده است.‏

اي كاش مساله به همين سادگي بود. به واقع اگر از طريق اعتراف به حقانيت مطلق ايده حقوق بشر در تمام ‏جوانب آن مشكلي حل مي‌شد من به نوبه خود حاضر بودم تمام عمرم را به اعتراف به اين حقانيت سپري كنم!‏
به باور من اما ايده‌ها هنگامي اصالت مي‌يابند كه از مجراي واقعيت‌هاي سخت و خشن عبور كنند و براي ‏عملي شدن، هويت استارتژيك به خود گيرند.مقاله و مقالات

از همين روست كه من به خلاف بسياري از دوستاني كه با اصالت دادن به ايده‌ها، جامعه را بي‌نياز از ‏كوشش‌هاي برخي فقهان نوانديش براي تطبيق پاره‌اي موازين حقوق بشر با فقه مي‌بينند به تلاش اين فقيهان ‏بخصوص كساني مانند آيت‌الله منتظري و آيت‌الله صانعي ارج مي‌گذارم و آن را براي تغيير ديدگاه جامعه ‏مومناني كه رفتار خود را نه با ايده‌هاي روشنفكري بلكه با فتاواي شرعي هماهنگ مي‌كنند، بسيار سودمند ‏مي‌دانم.‏

در واقع فتاواي اين مراجع بلندپايه و محترم، افزون بر آنكه راه را براي رسيدن به حقوق بشر از خاستگاه ‏سنتي و بومي هموار مي‌كنند، به لحاظ تاثير اجتماعي نيز از ترويج ايده‌هاي صرف حقوق بشري بسيار ‏موثرتر است.‏

تلاش آيت‌الله صانعي تاكنون نزديك كردن موازين شرعي اسلام با موازين حقوق بشر بوده است كه اقدامي ‏سخت سترگ است، اما به نظر من فقيهاني چون ايشان اگر ابتدا تكليف رابطه شرع با حقوق شهروندي را ‏روشن كنند، مهمتر از تبيين نزديكي شريعت با حقوق بشر است.‏

در اينجا بايد توضيح دهم كه به تصور من، حقوق بشر متفاوت از حقوق شهروندي است به طوري كه حقوق ‏يك انسان به ما هو انسان در زمره حقوق بشر است، اما حقوقي كه يك انسان به دليل تعلقش به يك ملت – دولت ‏و وفاداري‌اش به آن به دست مي آورد، حقوق شهروندي است.‏

براي نمونه، حقي كه يك انسان در هر گوشه‌اي از جهان از آن برخوردار است، حقوق بشر است، اما حقي كه ‏مثلا يك ايراني به عنوان يك تبعه وشهروند ايراني از آن برخوردار است، حقوق شهروندي است.‏

به باور من كه قبل از اين نيز بارها بر آن تاكيد كرده‌ام، اصولا موضوع مستحدثه‌اي به عنوان ملت – دولت ‏وارد فقه نشده و از همين رو، فقهيان در باره حقوق ناشي از شهروندي فتوايي صادر نكرده‌اند.‏

در واقع ورود به حوزه حقوق شهروندي از سوي فقيهان، فقه را ملي مي‌كند و اين مساله نه فقط پيچيدگي‌هاي ‏خارق‌العاده‌اي به همراه دارد، بلكه دستگاه فقهي كهن و حتي درك متعارف ما از دين را به كلي دگرگون ‏مي‌كند.‏

قاعدتا تعبير فقه ملي با توجه به فراملي بودن شريعت و دين تناقض‌آميز است، اما به نظر مي‌رسد كه اگر ‏فقاهت بخواهد در عصر ملت – دولت نقش عيني بازي كند، به ناچار بايد با اين چالش عجيب دست و پنجه نرم ‏كند، هر چند كه شايد زمان صحيح پرداختن به اين معضل عصر مشروطيت بوده است.‏

به هر حال، استفاده آيت‌الله منتظري مرجع بزرگ شيعه از تعبير حقوق شهروندي براي بهائيان ايران، ورود ‏به عرصه فقه ملي است كه اميد است تا سرانجامي نيكو ادامه يابد.‏

سایر مقالات احمد زید آبادی >>

نوشتن دیدگاه

غيبت دولت و دولت غيب

محمد قوچانی :

اسلام ايراني و نظريه دولت در عصر غيبت

نه اين است كه آنچه دين گفته عدل است بلكه آنچه عدل است دين مي‌گويد. اين  معني مقياس بودن عدالت است براي دين. پس بايد بحث كرد كه آيا دين مقياس عدالت است يا عدالت مقياس دين؟ مقدسي اقتضا مي‌كند كه بگوييم دين مقياس عدالت است اما حقيقت اينطور نيست اين نظير آن چيزي است كه در باب حسن و قبح عقلي ميان متكلمين رايج شد و شيعه و معتزله عدليه شدند يعني عدل را مقياس دين  شمردند نه دين  را مقياس عدل. به همين دليل عقل يكي از ادله شرعيه قرار گرفت تا آنجا كه گفتند: العدل و التوحيد علويان و الجبرو التشبيه امويان.

مرتضي مطهري: مباني اقتصاد اسلامي

نياي اصلاح‌طلبي ديني را در جهان اسلام سيدجمال شمرده‌اند كه هنوز پس از صد و بيست سال نمي‌دانند او را افغان بخوانند يا ايراني. شيعه بدانند يا سني. تبعه ايران قاجاري يا تابع سلطان عثماني. برخي او را زاده اسدآباد همدان مي‌دانند و گروهي متولد اسعدآباد افغانستان. ردپاي او را از هند ديده‌اند تا استانبول. چند بار با ناصرالدين شاه قاجار ديدار كرد و به دعوت سلطان عبدالحميد عثماني به تركيه رفت و چنان در درگاه خليفه ارج يافت كه به هنگام درخواست دولت ايران براي تحويل او به تهران و مجازات به اتهام آموزش به ميرزارضاي كرماني كه مريدش بود و قاتل ناصرالدين شاه، درباره عثماني از اجابت خواست دربار ايران خودداري كرد هر چند كه سيدجمال پس از مدتي از چشم سلطان افتاد و در فقر افتاد و ظاهرا به سرطان فك مبتلا شد و سرانجام در استانبول درگذشت. بدون آنكه كسي از مذهب و ملت او اطلاعي داشته باشد. سيد همواره ملت و مذهب خويش را پنهان مي‌داشت و ترجيح مي‌داد كه مسلمان خوانده شود تا ايراني و شيعي چه او بنيانگذار يا احياگر انديشه اتحاد اسلام بود. انديشه‌اي كه از آغاز پيدايش نهضت اصلاح ديني در جهان اسلام به عنوان محور نظريه سياست خارجي آن شناخته شده است. اصلاح‌طلبان مسلمان، نوگرايان ديني، روشنفكران ديني يا هر نام ديگري كه به پيروان اين جنبش بدهيم عموما و به جز در موارد استثنايي (مانند مرحوم بازرگان) در همه اين صد و بيست سال مدافع نظريه اتحاد اسلام بوده‌اند؛ نظريه‌اي كه براساس آن جهان اسلام امتي است واحده و سرزمين‌هايي است بدون مرز. همان مرزهايي كه از عصر عمر تا عهد عباسي براي اسلام در نظر گرفته شده  بود كه از شرق به شبه قاره هند مي‌رسيد  و از غرب به شمال آفريقا. اين جغرافياي اسلامي البته محصول فتح پيامبر اسلام نبود كه در عهد ايشان تنها حجاز و شبه جزيره عربستان سرزمين اسلامي بود و پيامبر اسلام جز در حق كفار مكه كه غاصب اموال و بيوت انصار پيامبر بودند جهاد ابتدايي نكرد و جهاد دفاعي را مهمترين شكل مشروع جنگ مي‌دانست و سال‌ها به صلح حتي با كفار قريش همزيستي كرد و براي دعوت ملل ديگر به اسلام جز به دعوت مكتوب اقدام نكرد و هنوز روشن نيست كه اگر پيامبر اسلام فزون‌تر زنده مي‌ماند ايران و خاورميانه و شمال آفريقا به نيروي شمشير مسلمان مي‌شد يا به قول نبي. باري با رحلت نبي و جانشين نشدن علي(ع) و قدرت گرفتن خلفاي عربي و به‌ويژه سلاطين اموي و عباسي ساخت دولت اسلامي از نوعي «دولت – شهر» ديني و ساخت ساده‌اي كه گرچه جمهوري نبود اما خوي شاهي هم نداشت به نظامي سلطاني و ساختاري امپراتوري تبديل شد. معاويه با نقض عهد خويش با امام حسن(ع) فرزندش را وليعهد ساخت و خلافت را به سلطنت تبديل كرد و مروانيان با فتح سرزمين‌هاي جديد درست در همان زمان كه خلافت اسلامي را به نت عربي تبديل مي‌كردند پرچمدار اسلام در جهان مي‌شوند و به نام اسلام عقده‌هاي فروخفته عربيت خويش را باز مي‌كردند. فتح ايران به دست عمر گرچه براي ايرانيان با بركت بود و آنان را از فساد روحانيت زرتشتي و استبداد پادشاهي ساساني رها كرد اما براي اعراب انحراف بود و راه خطا. چه سنگ‌بناي تبديل خلافت  اسلامي به سلطنت عربي از همان  زمان گذاشته شد. پيامبر اسلام قصد داشت ايران و روم را با پيام و سخن و از طريق قلب‌ها و مغزها فتح كند اما خلفاي عربي اين كار را به شمشير كردند. اين در حالي است كه امام علي در دوره خلافت خود سخت درگير نبردهاي داخلي شد و هيچ حجتي بر مشروعيت كشورگشايي بر جاي ننهاد. با اين همه پس از پيامبر اسلام و امير مومنان و با پايان يافتن عصر خلافت و آغاز عهد سلطنت چه در دولت اموي چه در دولت عباسي اسلام از صورت خلافت به شكل امپراتوري درآمد. دولت اسلامي امپراتوري شد و جهان اسلام شكل گرفت. به جز آسياي جنوب شرقي كه اسلام خود را مديون تجارت تاجران مسلمان بود سراسر سرزمين‌هاي اسلامي در پي فتح مسلمان شدند و اينگونه بود كه اسلام به ديني جهاني تبديل شد. در برابر اسلام عربي اما به تدريج اسلام ايراني شكل گرفت كه ظاهرا زاده شمشير بود اما در واقع بيش از جنگاوران عرب در توسعه اسلام كوشيد و كار ناتمام پيامبر (ترويج اسلام به زبان و ادب و خرد) را پيگيري كردند. ايرانيان كه داغ شمشير عمر و جاذبه كلام علي را همزمان به ياد داشتند حتي در دوره فترت سلطنت عربي مسلمان ماندند اما ترجيح دادند به شيوه خود مسلماني پيشه كنند. به تدريج اسلام ايراني در برابر اسلام عربي قرار گرفت. اسلام ايراني در آغاز به شكل ايالت‌هاي خودمختار اسلامي در عصر خلافت عباسي قدرت گرفت و سپس هنگامي كه خلافت عباسي با يورش مغول‌ها و ترك‌ها فرو ريخت ايرانيان مشاوران و وزيران آنان شدند و ايشان را به اسلام دلالت كردند و در مسلمان ساختن و متمدن شدن اقوام نيمه‌وحشي آسياي مركزي نقشي اساسي بر عهده گرفتند. به تدريج جهان اسلام دوپاره شد: در غرب از خاورميانه عربي تا آفريقاي شمالي همه مسلمانان زاده شمشير بودند و در شرق از فلات قاره ايران تا شبه‌قاره هند  و نيز آسياي جنوب شرقي و آسياي مركزي اقوام آريايي پيامبران جديد اسلام شدند و اقوام زرد را به سياست‌ وزيران قدرتمند ايراني يا تجارت تاجران ثروتمند ايراني مسلمان كردند. همين اسلام ايراني بود كه دولت گوركاني هند و دولت صفوي ايران را ايجاد كرد و پس از هزار سال كشوري به نام ايران را احيا كرد. دولت صفوي دولتي ترك‌زبان بود اما مفهوم ايران فراتر از مفهوم فارس و ترك قرار داشت و به همين دليل موسسان اين دولت سعي كردند هم  دولت ملي ايجاد كنند و هم مذهب ملي. ايجاد دولت ملي با استقلال سلطنت صفوي از سلطنت عثماني ممكن شد و تاسيس مذهب ملي با توسعه و رسميت دادن به مذهب شيعي ممكن شد. گفته‌اند كه صفويان اهل رواداري مذهبي نبوده‌اند و در ايران سني‌كشي را باب كرده‌اند اما از ياد برده‌اند كه همين دولت در حق ارامنه كه هم‌ مذهب و هم ملتي جداگانه داشته‌اند تا چه اندازه روادار بوده است و به خطا رفته‌اند اگر گمان كرده‌اند كه مي‌توانند با نظريه‌هاي مدرن در باب رواداري و تساهل مذهبي و قومي حكومت ايران را در چهارصد سال قبل تحليل كنند كه اروپا در قرن بيستم شاهد بزرگترين پاكسازي قومي در آلمان نازي بود و در همان زمان حتي در انگلستان سخت‌ترين نبردهاي قومي و مذهبي ميان كاتوليك‌ها و پروتستان‌ها جريان داشت. شكافي كه پس از چهارصد سال هنوز تن ايرلند را زخمي كرده است و حتي در قرن بيست و يكم و عصر سكولاريسم در قديمي‌ترين دموكراسي جهان اين  شكاف پابرجاست.

باوجود اين اصلاح‌طلبان ديني در ايران سال‌هاست كه از سيدجمال‌الدين اسدآبادي آموخته‌اند كه از فرط مدرن شدن مرزهاي ملي را در نوردند و كوس جهاني‌شدن سر دهند و آن زمان كه از جهاني‌شدن مدرنيته سخني نبود و عصر جهاني‌شدن سوسياليسم بود آنان نيز از انترناسيوناليسم اسلامي سخن بگويند و ساده‌دلانه جهان اسلام را امت واحده بپندارند و از توجه به تشيع غفلت كنند و نقش آن را  در احياي ايران ناديده انگارند و صفويه را به سبب تشيع صفوي نكوهش كنند و گاه اين خيال باطل در دماغ بپرورانند كه اي كاش اتحاد جماهير اسلامي تاسيس شود و ايران نيز ايالتي همچون مصر يا فلسطين شود و هزار سال زحمت ايرانيان از يعقوب ليث‌صفار تا شاه اسماعيل صفوي را براي بازگشت ايران به نقشه جغرافيايي بر باد دهند. همانگونه  كه آمد احياي ايران دو صورت داشت؛ اول احياي مليت ايراني و ديگري احياي مذهب ايراني. مليت ايراني اما معنايي فراتر از نژاد ايراني داشت. هزار سال پيش جنبش‌هاي تندروي ايراني مانند نهضت شعوبيه نژادپرستي ايراني را جانشين نژادپرستي عربي كردند به سرعت سركوب شدند و ناكام ماندند و ايرانيان به‌زودي دريافتند كه احياي ايشان با نژاد نه ممكن است  و نه مفيد كه خون يك ملت آن را برتر نمي‌سازد بلكه فرهنگ آن ملت است كه آن را جاودانه مي‌كند. در پي اين باور بود كه دو ايراني مسلمان به احياي فرهنگ ايران پرداختند. ابوالقاسم فردوسي زبان فارسي را احيا و جاودان كرد و سهروردي حكمت ايراني را زنده ساخت. شاهنامه، حماسه ملي ايران شد  و حكمت اشراق، فلسفه ملي ايران. اينگونه شد  كه فرهنگ ملي ايران دوباره متولد شد قبل از آنكه دولت ملي ايران احيا شود. بر اين فرهنگ اما بايد اكسيري افزوده مي‌شد  كه نسبت ايران و اسلام را تعيين مي‌كرد. ايران هزار سال زير بيرق اسلام زيسته بود و نه ممكن بود و نه مفيد كه از زير اين بيرق بيرون رود. مذهب زرتشت هم تاجي بر سر ايران ننهاده بود كه حكومت هخامنشي شكوهمندتر از حكومت ساساني بود آن زمان كه نه زرتشت مذهب رسمي ايران بود و نه روحانيت زرتشت روحانيت رسمي. جنبش‌هاي احياي مذهب باستاني با ايجاد مذاهب جديد هم نتوانست ايرانيان را به رويگرداني از اسلام فرا خواند. تنها راه ايجاد قرائتي از اسلام بود  كه به  اسلام ايراني مشهور است. مذهب شيعه البته تنها مذهبي ايراني نيست اما اسلام ايراني همان  شيعه است. شيعه در موقعيت جديد تمدني ايران نه با زور شمشير اعراب كه با دل سپردن مردم به امامان و امام‌زادگان شيعه به مذهبي عام تبديل شد. خراسان و مازندران و گيلان و آذربايجان دورترين سرزمين‌هاي ايراني به دارالخلافه‌هاي عربي بودند و به همين دليل پناهگاه امامان و امام‌زادگان  شيعه شدند و در دولت‌هاي آل‌بويه و آل‌زيار آزمون ايجاد دولت‌هاي شيعي را از سر گذراندند. آنچه تشيع را با ايران  پيوند مي‌داد در چند محور خلاصه مي‌شد:مقاله و مقالات

اول – مفهوم وصايت. به معناي‌آنكه حكومت بر انسان كار انسان نيست. انسان‌ها از آن جهت كه انسانند و نمي‌توانند در حق يكديگر عدالت را رعايت كنند شايسته حاكميت نيستند. از اين رو حكومت بر انسان تنها حق خداوند است. اما چون امكان تحقق خارجي حكومت خدا بر زمين وجود ندارد ناگزير بايد به حكومت انسان‌هايي كه برگزيده خداوند هستند تن داد. از اين انسان‌ها در شاه‌نامه به شاه و در قرآن به امام ياد شده است. شاه شاه‌نامه البته نه سلطان است و نه ديكتاتورهايي چون رضاخان و محمدرضاپهلوي كه كيومرث (همان كه معادل آدم ابوالبشر در شاه‌نامه است) شاه اسطوره‌اي ايران است.

دوم – مفهوم عصمت. به معناي قوه‌اي كه حاكمان منتخب خداوند از آن برخوردارند كه نه خشم بورزند نه خطا كنند و نه جفا كنند. فرايزدي در انديشه ايراني و قوه عصمت در انديشه شيعي دو تعبير از يك مطالبه واحدند.

سوم – مفهوم عدالت. از آنجا كه انسان‌هايي محدود هستند كه از قوه عصمت برخوردارند و اين سلسله شريفه پس از دوره كوتاهي به پايان مي‌رسد و نمي‌توان در اين دوره امر حكومت را فرو گذارد پس قوه عدالت جايگزين قوه عصمت مي‌شود. دادگري در فرهنگ ايراني و عدالت در فرهنگ شيعي دو مفهوم مترادفند كه سنگ‌بناي تمدن ايراني – شيعي را مي‌سازد. عدالت مهمترين محور مشروعيت حكومت در اين تمدن است. حكومتي مشروع است كه عادل باشد در واقع حتي اگر حكومتي براساس راي مردم بر سر كار آيد (مانند  حكومت‌هاي فاشيستي هيتلر و موسوليني) اگر عادل نباشد مشروع نيست. اما عدل چيست؟ معناي سنتي عدالت جز اين نيست كه هر چيز در جايگاه طبيعي خود قرار گيرد. اما در معناي مدرن عدالت معنايي جز مالكيت ندارد. شگفت‌انگيز است كه عدالت‌خواهان ايراني در عصر جديد عدالت‌طلبي را با حذف مالكيت مترادف گرفته‌اند اما متفكران مدرن معتقدند «مفهوم مالكيت ناظر بر حق داشتن چيزي است و مفهوم بي‌عدالتي عبارت است  از تجاوز به اين حق… مالكيت در اينجا معناي گسترده‌اي دارد و از مالكيت انسان بر جسم و جان خود آغاز مي‌شود و تا مالكيت بر محصول تلاش انسان‌ها اعم از مادي و معنوي را در بر مي‌گيرد… هدف از تشكيل جامعه سياسي صيانت از جان و مال انسان‌ها يعني برقراري امنيت به معناي عام كلمه است.» (اخلاق و عدالت: موسي‌غني‌نژاد، ص ۱۸) معناي مدرن عدالت در غرب با معناي سنتي آن در ايران  نسبت كاملي دارد: «در نظريه عدالت رالزي عدالت جزء ذاتي يك نظام اجتماعي است كه مي‌توان آن را تقواي نظام اجتماعي ناميد. در اين چارچوب همانگونه كه صداقت، درستكاري و امانت تقواي فردي‌اند عدالت نيز تقواي جامعه است و حفظ حقوق فردي و آزادي‌هاي اساسي در آن جنبه كانوني دارد و برابري در آزادي‌ها و فرصت‌ها ابزار اصلي نيل به عدالت است.» (اقتصاد و عدالت اجتماعي: مسعود نيلي، ص ۱۰) همين تفسير از عدالت در انديشه اسلامي و شيعي نيز سابقه دارد: «معناي عدالت اين  نيست كه همه مردم در محصول رنج و زحمت و كار يكديگر شريك باشند و مانند اعضاي يك خانواده كه هر كسي هر چه به دست مي‌آورد بي‌مضايقه در همان خانه خرج مي‌كند و جيب‌ها يكي است… معناي عدالت  اين نيست كه افراد هيچ تفاوتي نداشته باشند و هيچ كس نسبت به ديگري رتبه و درجه و امتيازي نداشته باشد… عدالت تنها يك  حسنه اخلاقي و يك نافله روحي نيست كه از نظر فردي خوب است  اينكه آدم عادل باشد… عدالت معني وسيع‌تري است  شامل حقوق اجتماعي است… عدالت اجتماعي به معني رعايت مساوات در جعل قانون و در اجراي آن است. نه به معناي اينكه كاري بكنيم كه همه افراد در يك سطح بمانند و در يك  درجه از مواهب خلقت استفاده كنند. به عبارت ديگر عبارت از اين نيست كه كار به قدر طاقت و خرج به قدر حاجت، بلكه عدالت اجتماعي از لحاظ وضع قانون عبارت است از اينكه قانون براي همه امكانات مساوي براي پيشرفت و استفاده و سير مدارج ترقي قائل شود… عدالت اجتماعي عبارت است از ايجاد شرايط براي همه به طور يكسان و رفع موانع براي همه به طور يكسان.» (مباني اقتصاد اسلامي: مرتضي مطهري، صص ۱۵۶-۱۵۰)

براين اساس عدالت به عنوان ارزشي ايراني – شيعي نه محدود در معناي مطلق و سنتي عدل است كه از دل آن نوعي نظام جبري (قرار گرفتن هر كس در جايگاه طبقاتي خود) بيرون مي‌آيد و نه مربوط به معناي مدرن و ماركسيستي عدالت اجتماعي كه براساس نفي مالكيت و مساوات مطلق بنا شده است. عدالت در انديشه ايراني و شيعي حكومت قانون است و حقوق. چپ‌گرايان همواره عدالت را آنگونه عرضه كرده‌اند كه گويي مبحثي در علم اقتصاد است و جنبشي براي ايجاد تساوي اقتصادي. حتي اگر محصول عدالت چنين باشد معناي حقوقي عدالت بر معناي اقتصادي آن مقدم است. نه فقط در فهم مدرن عدالت كه در معناي سنتي آن: «حكومت اسلام حكومت قانون است… حاكم در حقيقت قانون است… اسلام به قانون نظر آلي دارد يعني آن را آلت و وسيله تحقق عدالت در جامعه مي‌داند وسيله اصلاح اعتقادي و اخلاقي و تهذيب انسان مي‌داند. قانون براي اجرا و برقرار شدن نظم اجتماعي عادلانه به منظور پرورش انسان مهذب است.» (ولايت فقيه، امام خميني، ص ۷۳)

بدين‌ترتيب ترديدي نيست كه معناي عدالت در انديشه ايراني شيعي همه حوزه‌ها به خصوص حوزه سياست و حكومت را در بر مي‌گيرد  و عدالت سياسي همتا و حتي مقدم بر عدالت اقتصادي و عدالت اجتماعي معنايي محوري مي‌يابد و آن حكومت قانون است. بر مبناي همين نظريه است كه اگر پادشاهان شاه‌نامه فرايزدي خود را از كف دهند از پادشاهي ساقط مي‌شوند و اگر فقهاي شيعه تقواي خود را از دست دهند از امامت و ولايت ساقط مي‌شوند و اين مجوزي است براي مردم كه تن به حكومت نامشروع ندهند.

مهمترين محور پيوند ايران و تشيع اما در عصر غيبت شكل مي‌گيرد. غيبت به عنوان مفهومي شيعي مهمترين ركن فلسفه سياسي ايراني شيعي است. گفتيم كه شيعيان ايراني از آنجايي كه امر حكومت را خارج از طاقت انسان عادي مي‌بينند به تئوري وصايت قائلند. وصايت معصومين و پاكان كه بتوانند عدل الهي را در جهان انساني اجرا  كنند و نيز گفتيم كه قوه عصمت محدود به انسان‌هايي خاص است با پايان يافتن عمر و حيات اين انسان‌ها اما تكليف چيست؟ گرچه امروز عصر نقد شريعتي است اما پاسخ را مي‌توان از او جست. تنها روشنفكر ديني تاريخ معاصر ايران كه اهميت تاريخي تشيع را دريافت و با وجود پاره‌اي بدخواني‌هاي تاريخي در برابر اتهام ترويج سني‌گرايي در احياي عناصر ملي تشيع نقشي تاريخي دانست. شريعتي مي‌نويسد: «اگر وصايت نقض نمي‌شد و پس از پيغمبر به جاي خلفا، اوصيا يا ائمه رهبري امت را ادامه مي‌دادند بي‌شك غيبت امام آخرين نيز روي نمي‌داد. زيرا فلسفه غيبت براي ما معلوم است. آخرين وصي نيز مثل ديگران زندگي مي‌كرد و مسووليت رهبري را ادامه مي‌داد و پايان مي‌گرفت. آنگاه در سال ۲۵۰ به جاي غيبت امام خاتميت امامت داشتيم و دو قرن و نيم رهبري امت اگر به جاي خلفا و سلاطين عرب در دست علي و حسن و حسين و… مي‌بود در اين سال امتي را ساخته بود كه لياقت آن را داشت كه خود براساس اصل شورا لايق‌ترين رهبري را تشخيص دهد و بر كرسي بنشاند و مسير تاريخ را بر راه رسالت محمد ادامه دهد… اما فاجعه‌اي كه در سقيفه رخ داد و سرنوشت اسلامي تاريخ اسلام را مخرف ساخت اين بود كه با تكيه بر يك حق، حق ديگري پامال شد… اگر سقيفه به جاي سال يازدهم در سال ۲۵۰ رخ داده بود سرنوشت تاريخ ديگر بود…» (مجموعه آثار ۲۶، ص ۶۳۲)

گمانه‌زني شريعتي درباره سمت و جهت تاريخ البته تنها يك فرضيه است اما براساس همين فرض عصر غيبت را اينگونه مي‌توان صورت‌بندي كرد كه از سال ۲۵۰ هجري تا ظهور مجدد امام زمان دولت‌ها از آنجايي كه از حضور امام معصوم و قوه عصمت محرومند از خطا و اشتباه مصون نيستند و چون معصوم نيستند امكان نقد همه‌جانبه آنها وجود دارد. عصر غيبت فرصتي طلايي را براي رشد آزادي در انسان ايراني قرار داده است كه در آن هيچ كسي نمي‌تواند مدعي عصمت و فراتر رفتن از مقام نقد و پرسش قرار گيرد. درست به همين دليل است كه مقام رهبري جمهوري اسلامي ايران نيز در سخنان اخير خويش حق نقد رهبري را به رسميت شناختند و آن را از نفي رهبري متمايز ساختند. همين احتياط فقهي سبب شده است در سراسر عصر غيبت، فقها و علماي شيعه در حكمراني احتياط كنند و ترجيح دهند به جاي تاسيس حكومت ديني بر حكومت‌هاي عرفي نظارت كنند و در برابر انحراف آنها از قانون شرع واكنش نشان دهند. پاره‌اي از فقها حتي در اجراي احكام در عصر غيبت و عمل به حدود احتياط مي‌كنند و ترجيح مي‌دهند مسووليتي در اجراي آن بر عهده نگيرند. مهمترين اقدام فقهاي شيعه براي تاسيس حكومت ديني يعني نهضت امام خميني نيز در آغاز تنها  براي جلوگيري از انحراف و سپس تنبيه و واژگوني حكومت فاسد و استقرار حكومت عدل بود اما در نهايت به استقرار نظام ولايت فقيه منجر شد. در واقع مساله مشروعيت حكومت‌ها در عصر غيبت همواره موضوعي اختلافي ميان فقها بوده است چه زماني كه فقهاي جبل‌عامل به شاهان صفوي نيابت مي‌دادند چه زماني كه فقهاي مشروطه‌خواه مانند مرحوم آخوند خراساني و علامه نائيني اين نيابت را به ملت مي‌دادند. همين احتياط فقهي برآمده از غيبت امام زمان راز بشري شدن حكومت‌هاست و اين از بركات جامعه‌شناختي انديشه تشيع در ايران به سود دموكراسي است. در عين حال سبب شكل‌گيري فلسفه‌اي براي تاسيس حكومت‌هاي نسبتا عادلانه در عصر غيبت شد. بنا به اين منطق در غياب امام معصوم و قوه عصمت بايد رهبراني دادگر و نظامي براساس عدالت برقرار كرد. عدالت در اين نظم سياسي معنايي جز حاكميت قانون ندارد، قانوني كه براساس قاعده «دستيابي برابر انسان‌ها به موقعيت‌هاي برابر براي رشد و تعالي» بايد وضع شود.

اصلاح‌طلبان ديني در ايران به بهانه انديشه اتحاد اسلام از سنت انديشه شيعي و ايراني غفلت كرده‌اند. انديشه اتحاد اسلام  راهكاري سياسي براي غلبه بر مساله استعمار بود كه حتي در پايان استعمار به اهداف خود نرسيد. در سطحي سياسي ايده تاسيس اتحاد جماهير اسلامي انديشه ساده‌دلانه‌اي بود كه به بن‌بست رسيد. در سطح راهبردهاي جدي‌تر حتي سازمان كنفرانس اسلامي فروغي كمرنگ‌تر از اتحاديه عرب دارد. با وجود اين بن‌بست‌هاي سياسي اما هنوز اصلاح‌طلبان ديني ايران سعي مي‌كنند معضلات فكري خود را از طريق راهكارهاي سياسي جبران كنند. كار به جايي رسيده كه برخي از روشنفكران، خوارج را نهضتي آزاديخواهانه و برخي روشنفكران ديني اهل سنت را طرفدار دموكراسي بدانند. اين در حالي است  كه خوارج از آنارشيسم جز تروريسم  مراد نمي‌كردند و اهل سنت نيز مصداق تاريخي الناس علي دين ملوكهم شده‌اند و هر حاكمي را اولي‌الامر مسلمين مي‌دانند و باب اجتهاد ديني و سياسي را بسته و مدافع سلطنت‌هاي اموي و عباسي بوده‌اند. در مقابل جناحي از بنيادگرايان پرچم عدالت‌خواهي، مهدويت‌گرايي و شيعي‌گري را برافراشته‌اند و در پاسخ به دور شدن روشنفكران ديني و اصلاح‌طلبان مذهبي از سنت‌هاي شيعي پرچمدار اين مذهب شده‌اند.  اين در حالي است كه عناصر فكر و فقه شيعه به عنوان اسلام ايراني و مذهبي سياسي به شيعيان در عصر غيبت اين آزادي را مي‌دهد كه در غياب دولت كريمه امام زمان(عج) دولت‌هاي موجود را كه از استقرار آنها براي ايجاد امنيت‌ گريزي نيست با آن دولت آرماني قياس كنند و همواره براي رسيدن به آن آرمان تلاش كنند.در مدرن‌ترين نظريه‌هاي ليبرالي و سوسياليستي دولت شري ضرور است كه در نهايت بايد مخل يا به نهادهاي خودگردان (شوراها يا بخش خصوصي در دو روايت سوسياليستي و ليبرالي) تبديل شوند. در عمل اما دولت مدرن به دليل افزايش قهري توان خود در  اثر رشد تكنولوژي به نهادي مطلقه تبديل شد كه از دل آن حكومت‌هاي توتاليتر آلمان نازي و شوروي كمونيستي متولد شدند. فقه شيعه بي‌اهميت كردن نهاد دولت را در عصر غيبت پيگيري و با ظهور امام زمان قدرت فرمانروايي انسان‌ها بر انسان‌ها را از آنها سلب مي‌كند و دولتمردي را تنها در خور همان ابرانسان يا انسان برگزيده مي‌سازد. غيبت دولت‌هاي ديني در ايران تا پيش از حكومت جمهوري اسلامي محصول اعتقاد به دولت غيبت امام زمان است و اين مهمترين نقطه براي استقرار دولت عدل در عصر غيبت است. بدين ترتيب امامت نه تنها در حضور كه در غيبت مهمترين پيونددهنده شيعه‌گرايي و آزاديخواهي است و اين همان گوهري است كه از ديد اصلاح‌طلبان و روشنفكران ديني ايران غافل مانده است و بنيادگرايان را به انحصاري‌كردن انديشه مهدويت و انحراف در‌آن تحريص كرده است. مهدويت، فلسفه سياسي عدالت و آزادي است نه ظلم و استبداد. مهدويت  بنياني براي مدرنيته ملي و ديني است نه پايه‌اي براي خرافات. در پس اين غيبت تاريخي دولت شيعه دستي از غيب است كه عدالت را شرط دولت‌هاي عصر غيبت مي‌سازد. اين دولت غيب است كه غيبت دولت عدل را آسان مي‌سازد و اين‌گونه است كه همان‌گونه كه دست‌هاي مخفي بازار عدالت را در سرمايه‌داري محقق مي‌سازد دست‌هاي پوشيده مهدويت عدالت را شرط دولت مي‌كند.

سایر مقالات محمد قوچانی >>

نوشتن دیدگاه